وقتی که تاثیر عاطفی تصویر، نقض غرض می‌کند




عنوان مجموعه اشعار : زندان
شاعر : پوریا علیرضایی


عنوان شعر اول : زندان
منم که یوسف ایران درون زندانم
شریک بغض مه آلود صبح گیلانم
.
اسیر چشم تو شد میله های کاغذی‌ام
که بر خطوط غزل عاشقانه میخوانم
.
تو ماه‌تاب منی در درون من حبسی
منم که برکه شدم تا تو را برقصانم
.
دوباره بوسه بزن قفل کن دهانم را
که وا شود دهن رازهای پنهانم
.
تو برگ زرد درختی و من همین کوچه
تو باش تا که نبینند مردم عریانم
(ببار تا که نبینند مردم عریانم)
.
همیشه رفتم و باز آمدم به زندانت
تو آسمانی و من قطره های بارانم
.
منی که حسرت پرواز بر دل قفسم
گذاشتم که بمانم درون زندانم
نقد این شعر از : زهیر توکلی
بیت اول
اولا در یک بیت، نام دو مکان جغرافیایی را آورده اید بدون این که نسبت این دو مکان که هر دو هم از یک شبکه اند، [ایران+گیلان] معلوم باشد با «یوسف+زندان». این توی ذوق می زند. خواننده حس می کند که دم دستی ترین کلمات را برداشته اید و قافیه کرده اید. در مطلع غزل، خیلی خیلی مهم است که با چه قافیه ای کار را شروع می کنیم. ثانیاً تصویر مصرع دوم که با تتابع اضافات ساخته شده، تصویری ساده اما بدون شگفتی است: صبح گیلان و هوای مه آلود. سادگی با شگفتی اگر توام شود، به تمام معنی کلمه، «بدیع» است مثل تصویرهای ساده سهراب سپهری در «مسافر» یا «صدای پای آب». ضمناً هوای مه آلود، تداعی حاضر و آماده اش «ابهام و سرگردانی» است نه بغض و گریه. اتفاقا هوای مه آلود آن هم سر صبح، حداقل برای عموم خوانندگان شما که شهرنشین هستند، چیز جذاب و نشاط انگیزی است. یکی از نکته های بسیار بسیار مهم این است که گاهی به هر علتی، شاعر از یک شیء یا یک موقعیت، حس عاطفی خاصّی دارد که متعلق به شخص اوست. این حسّ شخصی لزوما در دیگران نیست؛ مثلا من از فلان گل، خاطرۀ خاصی دارم چون اولین بار که همسرم در دوران عشق و عاشقی به من هدیه ای داد، این گل را داد. خب! دیگران که این خاطره را ندارند! در مواجهه با پدیده های طبیعت هم این قاعده برقرار است. یکی عاشق کویر است و یکی عاشق دریا ولی مهم این است که بتوانیم خواننده را به یک همدلی با خودمان برسانیم یعنی این حس شخصی را جوری روی کاغذ بیاوریم که خواننده، علاقه پیدا کند که خودش را جای ما بگذارد و حس ما را درک کند. بنا بر این اگر شما از هوای مه آلود صبحدم در شهرتان در استان گیلان، بغضتان می گیرد و حال گریه پیدا می کنید، باید بدانید که این، حس شخصی شماست و لازم است به خواننده بقبولانید که «گریه هم دارد واقعاً». در مصرع اول، خودتان را «یوسف ایران» عنوان کرده اید. یوسف ایران یعنی زیباترین مرد ایران یا باعفاف ترین مرد ایران. آیا شما قصد چنین مفاخره ای را داشته اید؟ می دانیم که یکی از فنون سخن، «فخر» یا همان مفاخره است که شاعر با ادعای برتری بر اقران و امثال خود، خودش را ستایش می کند، افتخارات خود را برمی شمارد و حتی دست به مقایسه بین خود و همالان و همانندان خود می زند و آنان را کوچک و خود را بزرگ می شمرد. قطعا شما چنین «غرضی» را در این مصرع تعقیب نمی کرده اید. شما خواسته بودید بگویید که مثل یوسف که اسیر مصر و زندانی زلیخا بود، من هم اسیر زلیخایی دیگرم اما در ایران. پس نتیجه می گیریم که گاهی وقتها که مشبه به [=یوسف] ابعاد مختلفی برای تشبیه دارد، اگر ما بدون علامت خاصی، آن را بیاوریم و چیزی یا کسی را به آن تشبیه کنیم، خواننده طبعا مشهورترین صفتی را که از مشبه به می شناسد، می گیرد و در ذهنش به مشبه نسبت می دهد. در اینجا وقتی شما می گویید: من یوسف ایرانم، خواننده مشهورترین صفت حضرت یوسف علیه السلام را می گیرد و «من یوسف ایرانم» را در ذهنش ترجمه می کند: «من زیباترین ایرانی هستم» یا: «من پاکدامن ترین ایرانی هستم». نکتۀ دیگر این است که حالا که مصرع اول را با یوسف شروع کردید، می توانید در مصرع دوم، به جای گیلان، کلمۀ کنعان را قافیه کنید که زادگاه حضرت یوسف علیه السلام و محل سکونت اولیّۀ خاندان یعقوب علیه السلام بوده. معمولا در تلمیح، یک شبکه از کلمات که مربوط به آن تلمیحند، در سطح بیت، توزیع می شوند و کلاف بیت، با آن تلمیح بسته می شود:
من: حسین وقت و نااهلان: یزید و شمر من
روزگارم جمله: عاشورا و شروان: کربلا
خاقانی شروانی


بیت دوم
جمله درستی که مقصود شما با آن بیان می شود، این است: من در این میله های کاغذی، اسیر چشم توام.

بیت سوم
تخیل «چندبعدی تر» این است: با این که تو [=ماه آسمان] در درون من [=برکه] هستی، از آن من نیستی چون کوچکترین نسیمی، آینه برکه را [= من که برکه ای آینه وار برای توام]، مغشوش می کند: من با کوچکترین نسیمی تو را از دست می دهم. خوب دقت کنید! این که «معشوق را حبس کنیم و او را در حبسمان به رقص هم وادار کنیم»، آیا یک تعامل زیبا با معشوق است؟ یک بار، جدا از تصویر «برکه+ماه»، نحوه تعامل عاشق و معشوق را با هم ببینید: «تو [=معشوق] در درون من حبسی [=معشوق، محبوس است/زندانی است در درون عاشق] و من [=عاشق] برکه شده ام تا تو را [=معشوق محبوس را] برقصانم.» و نیز یک نکته دیگر: برکه، ماه را نمی رقصاند. باد است که آب برکه را متلاطم می کند و تصویر ماه را در آب برکه می رقصاند. مثلا اگر مضمون را از زبان برکه، خطاب به ماه، این گونه بگوییم، حال گلایه پیدا می کند و شاید زاویه دید تازه ای نسبت به این «دستمایه مکرر» بدهد: تو [=ماه] در آغوش من [=برکه] بودی اما همین که یک باد هرزه آمد و مرا در هم شکست، با او رقصیدی.

بیت چهارم
این بیت، بسیار زیباست

بیت پنجم
این بیت هم قشنگ است و یک تصویر ترکیبی ساخته است: معشوق، برگ زرد درخت است و عاشق، کوچه؛ و عاشق از معشوق می خواهد که مرا با خودت بپوشان. اما چند نکته: الف) کوچه با «زمین/کف خیابان/کف زمین/کف کوچه» فرق دارد. کوچه به مجوعه یک رهگذر گفته می شود با فضای عبور+زمین+خانه ها و مغازه های دو طرف. آن عنصری که با برگ زرد درخت، پوشیده می شود، نه کوچه بلکه کف زمین/کف کوچه است.
ب) تشبیه معشوق به برگ زرد درخت، اگرچه در ربط و نسبت با کف زمین و پوشانده شدنش با برگ درختان در پاییز، موجّه است، از نظر حسّی و عاطفی، جالب نیست چون برگ زرد درخت، یادآور حس سردی مرگ و باد حسرتناک پاییزی است.
ج) زمین لختی که با برگهای زرد پوشیده می شود، یعنی زمینی که نه آسفالت است نه سنگفرش نه موزاییک نه جدول جوی آب دارد و نه هیچ چیز دیگر. حالت لختی/برهنگی/عریانی برای زمین زیر پایمان در کوچه یا خیابان، به نظر من به دست نمی آید یعنی حس نمی شود در خیال. زمین لخت بیابان یا ساحل لخت شنی یا کوه لخت و عور، اینها همه را می شود «حس کرد در خیال» اما کوچه و خیابان یا آسفالت دارند یا سنگفرشند یا موزاییک.
د) مردم در این میانه چه کاره اند؟ در رابطه یک عاشق برهنه که دارد از معشوقش می خواهد که مرا با خودت و نه هیچ چیزی جز خودت، بپوشان، اصولا شخص ثالثی در کار نیست.

بیت ششم
این بیت هم دستاورد شخصی خوبی دارد. چرخه تبخیر آب به سمت آسمان و بازگشتن آن به زمین را معکوس کرده اید و انگار آب نه مال زمین که مال آسمان است و تازه، به آسمان هم که بازگردد، به زندانش بازگشته است. اینها همه جای آفرین دارد اما باید از نظر دستوری بگویید: «همیشه رفته ام و بازآمده ام به زندانت» یعنی ماضی نقلی بیاوریم.

بیت هفتم
بگویید: «منم که ...» چون در شکل فعلی بیت، جمله «منی که..» ناقص رها شده است. این بیت هم زیباست اما از زبان یک پرنده است و با توجه به بیت قبل که در آنجا هم عنصر «زندان+بازگشت به زندان» از زبان «قطرۀ آب» طرح شده، خواننده دچار سردرگمی می شود. ضمنا بهتر است که به جای زندان، چیز دیگری بیاورید چون خود قفس یعنی زندان؛ مثل این است که گفته باشید: «منم که حسرت پرواز بر دل قفسم گذاشتم تا درون قفسم بمانم/منم که حسرت پرواز بر دل زندانم گذاشتم تا درون زندانم بمانم.». مثلا می توانید بگویید: منم که حسرت پرواز را بر دل قفس گذاشتم تا در چشم تو پرواز کنم که از پشت میله های قفس مرا نگاه میکنی»

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.