بين ديوارهاي اين خونه




عنوان مجموعه اشعار : انفرادی
شاعر : مهدی غفوری


عنوان شعر اول : نون و نمک
حتی تو لحظه های آخر هم
من فقط محو رفتنش بودم
حرف نون و نمک نزن با من
من نمک خورده ی تنش بودم!

توی شالش پرنده می رقصید
نت به نت تارِ موشُ میزد باد
شعر با من غریبگی می کرد
شاعری رو دوباره یادم داد

من یه تصویر تـار تو سَرَمه
یه صدای زنونــه تو گوشـم
غیـر اینـا یـه پیرهـن از تـــو
مونده واسم ، هنوز می پوشم

عشق دوران بچگــی بودی
از خدا خواستم بزرگ نشم
تــوی اوقـاتِ تلـخِ تنهایـی
سعی کردم دوباره گرگ نشم

سعی کردم ولی نشد انگار
من فقط محو رفتنت بودم
حرف نون و نمک نزن با من
من نمک خورده ی تنت بودم..

عنوان شعر دوم : انتقام
اینبار مردونه
وضعیت مون و
واسم مشخص کن
من دارم از چشمات...
-افتادم و مُردم-
حالا تو دس دس کن!

احساسِ امنیت
تو دستهای تو
شوق من از این بود!
تلخم الان اما
اون آدم احمـق
اون لحظه خوشبین بود!

حس کرد این جنگل
بی گرگ و روباهه
اما فقط حس کرد!
نفرت بجای عشق...
کاری که تو کردی
رویـامو ناقص کرد!

حالا یه روحم که
با زندگی درگیر ،
با مرگ هم مرزه!
حالا یه جسمم که
تو ظلِّ تابستـون
از سـوز میلرزه...

من انتقامــم رُ
بعد از تو میگیرم
با کاغذ و خودکار
شاید یه روز از دور
شعرام روحت رُ
کوبوند توو دیوار!

عنوان شعر سوم : تبعید
آخرین عکسِ بچگی مون و
توی شومینه سوختم بی تو
هیچ چی واسه دیدن اینجا نیست
زندگیم و فروختم بی تو

حرف زخمای عُمریه، عشقم
نه فقط چند ماه و هفته و روز
روحِ من وصله پینه شد، اما
تو واسه شوهرت لباس بدوز!

من که تو خونه شکلِ مهمونم
زندگی با غریبه ها سختــه
زنم ام‍ـا خیـــال میکنـه که
توی این خونه خیلی خوشبخته!

همه جوره برام تب کرده
آخرش مردِ زندگی نشدم
بیست سالی گذشته اما من
ول کنِ عشقِ بچگی نشدم

انتظــارای بیخ‍ــودی داری
مگه میشه چشاتُ برد از یاد
من که شاعر نمی شدم هرگز
چشم تو شاعری رو یادم داد

گاهی میگم که کاش واسه یبار
اتف‍ـاقـــی ببینمـت جایــی
گاهی میگم که شاد و خوشبختی
گاهی فک میکنم که تنهایی

من و کلّی جوابِ بی مصرف
من و کلّی سوال توی سرم
من و این زندگیِ تبعیدی
که یه عمریه از تو بی خبرم

آخرین عکسِ بچگی هامون
توی ذهنم همیشه می مونه
من یه روحِ شکسته و پیرم
بین دیوار های این خونه...
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
* متن آثار، ويرايش شده است.

نون و نمک

حتی تو لحظه‌های آخر هم
من فقط محو رفتنش بودم
حرف نون و نمک نزن با من
من نمک‌خورده‌ی تنش بودم!

توی شالش پرنده می‌رقصید
نت‌به‌نت تارِ موش‌و می‌زد باد
شعر با من غریبگی می‌کرد
شاعری رو دوباره یادم داد

من یه تصویر تـار تو سَرَمه
یه صدای زنونــه تو گوشـم
غیـر اینـا یـه پیرهـن از تـــو
مونده واسه‌م... هنوز می‌پوشم

عشق دوران بچگــی بودی
از خدا خواستم بزرگ نشم
تــوی اوقـاتِ تلـخِ تنهایـی
سعی کردم دوباره گرگ نشم

سعی کردم ولی نشد انگار
من فقط محو رفتنت بودم
حرف نون و نمک نزن با من
من نمک‌خورده‌ی تنت بودم ...

در بند اول از ساخت «حتی ... هم» استفاده شده و معني جمله اين است که راوي «در همه‌ی لحظه‌ها و حتی در لحظه‌های آخر هم»، «فقط محو رفتنش» بوده است؛ در حالی که «رفتن» منحصر به همان لحظه‌های آخر است. حالا بیاییم در نظر بگیریم که به جای تصویر «محو بودن»، مثلا از تعبیر «نگرانی» استفاده شده بود. در چنین وضعیتی، در منطق بیت، اشکالی وجود نداشت؛ چون فرد می‌تواند در تمام لحظات، فقط نگران رفتن دیگری باشد. یا مثلا بارها با این مضمون مواجه بوده‌ایم که من از همان لحظه آمدنت‌ نگران رفتنت بودم. در پرداخت كنونی، «حتی» هم عکس کاربرد طبیعی خود عمل می‌کند چون اتفاقا اینکه در لحظه‌های آخر محو رفتن کسی باشیم، منطقی‌ست.
نكته‌ي ديگر اينكه «نمك‌خورده» (به ضرورت وزن) جايگزين «نمك‌گير» شده است. در آثاري كه به زبان گفتاري سروده مي‌شوند، مقيدبودن به شكل اصلي اصطلاحات، نقش مهمي در سلامت متن و ميزان باورپذيري مخاطب دارد؛ بنابراين چنين معادل‌نويسي‌هايي، آسيب‌زننده است. نكته‌ي ديگر اينكه مخاطب «نزن» در مصراع سوم بند اول مشخص نيست (مخاطب در مصراع سوم بند آخر، خود معشوق است و اينجا همه چيز روشن است). در مواردي كه مخاطب، مجهول است و راوي به نوعي از خودش دفاع مي‌كند، بهتر است از فعل جمع استفاده شود؛ زيرا راوي در اصل دارد يك اتهام عمومي ـ چه بسا ناگفته ـ را رد يا توجيه مي‌كند.
اما مرور همين يك بند كافي‌ست تا مخاطب جدي متوجه شود كه با يك سراينده تازه‌جو و تمرين‌كرده طرف است. اين تكاپو تقريبا در تك‌تك بندها مشهود است ولي چنان كه نمونه‌هايي ذكر شد و در ادامه هم ذكر مي‌شود، لازم است ظرايف سرايشي هم به مرور به آن افزوده شود.
در بند بعد به همان نسبت كه تصوير «توي شالش پرنده مي‌رقصيد» رسا و شاعرانه است، «نت به نت تار موش‌و مي‌زد باد» دچار تعقيد بياني‌ست. بخشي از كاستي‌هاي اين مصراع، ناشي از نوع برخورد با فعل است. مصدر، «تارزدن» است؛ پس جمله نيازي به «را» ندارد (تار موش‌و مي‌زد / تار مويش را مي‌زد). نكته‌ي ديگر اينكه وقتي مي‌گوييم «نت به نت» قاعدتا آنچه نواخته مي‌شود، آهنگ است و نه ساز؛ در حالي كه «تار مو» يك اضافه‌ي تشبيهي‌ست و البته كاستي بعدي، در همين تركيب است. وقتي قيد «نت به نت» ذكر مي‌شود، با نوعي تكثر طرف هستيم و به همين دليل به جاي «مو» بايد به «موها» اشاره شود؛ چه نت باشند و چه سيم‌هاي تار. ناگفته نماند كه سراينده به‌خوبي به تداعي، جناس و ايهام «تار»(ساز و لاخ مو) توجه داشته است.
نسبت بین «غریبگی» و «یاددادن» هم چندان محکم نیست؛ ضمن اینکه مصراع اول اصلا اشاره‌ای به سابقه شاعری راوی ندارد که بخواهد قید «دوباره» را توجیه کند. در پردازش این مضمون می‌شد از دوگانه‌های غریبگی ـ آشتی یا فراموشی ـ دوباره‌آموزی استفاده کرد.
در آغاز بند سوم، ارجاع «تار» به بند اول، موثر و تاویل‌آفرین است اما بهتر بود بین نوع تصویر و صدا پیوندهای محکم‌تری برقرار باشد. تصویر «یه پیرهن از تو» هم روشن نیست؛ «پیراهنی که تو به من هدیه داده بودی» یا «پیراهن جامانده تو». این جزئیات در شكل‌گرفتن پيرنگ ماجرا بسیار مهم است.
در مصراع اول بند چهارم «بچگیم» عاطفه‌ی قوی‌تری دارد و با این شکل، بیت هم تنیده‌تر خواهد بود؛ چراکه ضمایر اول شخص موجود، مي‌توانند با یکدیگر پیوندهای محکمی ایجاد کنند. این بیت، در مجموع بیت تاثیرگذاری‌ست. مصراع سوم بند هم می‌توانست پیوندهای مضمونی و تصویری محکم‌تری با مصراع چهارم داشته باشد.
این سست‌پیوندی در بند پایانی هم ادامه می‌یابد و در هر حالی که سراینده می‌گوید «سعی کردم دوباره گرگ نشم ولی نشد انگار»، ادامه بند به شکلی منفصل از مصراع اول، با اندکی تغییر ـ که موفق و موثر هم هست ـ به بند اول برمی‌گردد.

انتقام

این‌بار مردونه
وضعیت‌مون‌و
واسه‌م مشخص کن
من دارم از چشمات...
ـ افتادم و مُردم! ـ
حالا تو دس‌دس کن!

«احساسِ امنیت
تو دست‌های تو»
شوق من از این بود!
تلخم الان اما
اون آدم احمـق
اون لحظه خوشبین بود!

حس کرد این جنگل
بی گرگ و روباهه
اما فقط حس کرد!
«نفرت به جای عشق...»
کاری که تو کردی
رویـام‌و ناقص کرد!

حالا یه روحم که
با زندگی درگیر،
با مرگ هم‌مرزه!
حالا یه جسم‌ام که
تو زلِّ تابستـون
از سـوز می‌لرزه...

من انتقام‌ام رو
بعد از تو می‌گیرم
با کاغذ و خودکار
شاید یه روز از دور
شعرام روحت رو
کوبوند تو دیوار!

ترتیب موسیقایی این اثر با اینکه کاملا تازه نیست، معمولی و پرتکرار هم نیست و همین ویژگی، ظرفیت بیشتری برای تبدیل‌شدن آن به یک قطعه‌ی موسیقایی تازه و متمایز ایجاد کرده است. این ویژگی به دو دلیل حاصل شده است؛ اول اینکه جمله‌بندی مصاریع، به دکلماسیون طبیعی در زبان گفتاري، نزدیک‌تر است و دیگر اینکه مصراع‌ها بلندتر هستند و دیرتر به قافیه می‌رسند؛ بنابراین فرصت دارند طبیعی‌تر پیش بروند. سه‌لتي‌بودن مصاريع هم ـ كه البته پيش‌تر در ترانه‌هايي به اجرا رسيده و نتايج قابل قبولي داشته ـ باعث ايجاد نوعي تفاوت و تازگي مي‌شود.
در بند اول بهتر بود به جاي قيد «مردونه» از قيد عمومي‌تري استفاده شود؛ درست است كه اين كاربرد، كاملا اصطلاحي‌ست ولي با توجه به نوع ضرباهنگ آن در مصراع، قدري برجسته شده؛ خصوصا كه استثناي «اين بار» هم آن را از ساير دفعات، مجزا كرده است. نكته‌ي ظريف ديگر اينكه بايد توجه داشته باشيم كه كلمات با همان ترتيب و آهنگي كه در گفتار غالب فارسي‌زبانان به كار مي‌روند، در متن ما نوشته شوند. مشددخوانده‌شدن «ي» در «وضعيت» به فراخور وزن، خيلي طبيعي نيست.
تغيير روايت از احتمال به قطعيت در «افتادم و مردم» شاعرانه و لذتبخش است اما اگر قرار باشد اين سروده در يك قطعه‌ي موسيقايي به اجرا برسد، كار را سخت مي‌كند؛ چون اينگونه تكنيك‌ها بيشتر، نوشتاري يا اجرايي‌ست.
نكته‌ي مهم ديگر اينكه قافيه‌ها در اين بند ـ با وجود طولاني‌بودن مصراع‌ها ـ خوب و طبيعي به گوش مي‌رسند.
در مصراع اول بند دوم، مي‌شد به جاي «تو]و[» حرف تاثيرگذارتر و دقيق‌تري به كار برد؛ چراكه تصوير «احساس امنيت «توي» دست‌هاي تو» چندان باورپذير نيست. در مصراع دوم هم مي‌شد به جاي «تلخم» كه خيلي صريح است، از «تلخه» استفاده كرد كه هم تناسب بيشتري با «اون آدم» داشته باشد و هم روايت را به زاويه‌ي بيروني سوم شخص ببرد تا بوي حديث نفس ندهد.
«گرگ» و «روباه» و خصوصا دومي كه هنوز وجه اصطلاحي خيلي پررنگي پيدا نكرده، باز هم بوي صراحت بيش از حد مي‌دهند اما مصراع دوم، سالم و طبيعي‌ست؛ خصوصا كه قافيه‌ها اينجا هم بدون جلب توجه اضافي و به‌خوبي وظيفه‌ي خود را انجام مي‌دهند.
نكته‌ي ديگري كه بايد به آن اشاره شود، نوعي زبان‌آگاهي‌ست كه در اين بند به كاركردهاي عاطفي تاثيرگذاري منجر مي‌شود. «حس كرد... اما فقط حس كرد». پشيماني و حسرتي كه در اين مصراع نهفته است، اگرچه در وهله‌ي اول تاثيري عاطفي دارد ولي بعد از خوانش عميق‌تر، وجه انديشگي مي‌يابد و حتي متوجه اصالت زبان مي‌شود؛ اينكه ميزان آگاهي‌هاي ما در رفتار، با ميزان توجه ما به زبان، نسبت مستقيم دارد.
در بند بعدي دوگانه «روح» و «جسم» با استفاده از زباني سالم و پرداختي نه‌چندان تكراري، دوگانگي احوال راوي را به شكلي قابل قبول شرح مي‌دهد.
مضمون بند آخر در عين شاعرانگي، تازه هم هست ولي نقطه‌ضعف آن دقيقا در لت پاياني‌ست. در «كوبوند تو ديوار»، با يك تصوير مبهم طرفيم. كدام ديوار؟ آيا اين ديوار، كلي‌ست؟ هر ديواري؟ قاعدتا نه! چراكه در اين صورت اصلا منطق يا بهتر بگوييم فرامنطق لازم براي شكل‌گرفتن شبكه‌ي تصوير، تعطيل مي‌شود. اين ديوار، بايد ـ مثلا در يك وضعيت تشبيهي يا استعاري ـ خاص شود تا بتوان باورش كرد؛ ديواري كه بشود روح را به آن كوبيد.
در سطر «بعد از تو مي‌گيرم» خواسته يا ناخواسته با ايجاز و ادغام جالبي طرفيم؛ «من انتقام‌ام رو»، «بعد از تو»، «از تو مي‌گيرم». مي‌بينيم در عين حال كه نحو، طبيعي نيست، جمله كارش را به خوبي انجام مي‌دهد.
سراينده در دو نوبت به خوبي توانسته به جاي توضيح مفصل ماوقع، با نوعي گزاره‌نويسي، به ايجاز برسد و در هيچ‌كدام از دو مورد هم روايتش دچار نقص نشده است؛ «احساس امنيت ...» و «نفرت به جاي عشق...». اين الگو مي‌تواند باعث شود كه دچار لحن گزارشي يا روايت خطي نشويم و قابل تحسين است.

تبعید

آخرین عکسِ بچگی‌مون‌و
توی شومینه سوختم بی تو
هیچ‌چی واسه دیدن اینجا نیس
زندگیم‌و فروختم بی تو

حرف زخمای عُمری‌ه عشقم!
نه فقط چند ماه و هفته و روز
روحِ من وصله‌پینه شد اما
تو واسه شوهرت لباس بدوز!

من که تو خونه شکلِ مهمونم
زندگی با غریبه‌ها سختــه
زنم ام‍ـا خیـــال می‌کنـه که
توی این خونه خیلی خوشبخته!

همه‌جوره برام تب کرده
آخرش مردِ زندگی نشدم
بیست سالی گذشته اما من
ول‌کنِ عشقِ بچگی نشده‌م

انتظــارای بيخودي داری
مگه میشه چشات‌و برد از یاد؟
من که شاعر نمی‌شدم هرگز
چشم تو شاعری رو یادم داد

گاهی می‌گم که کاش واسه یه بار
اتفاقي ببینمـت جایــی
گاهی می‌گم که شاد و خوشبختی
گاهی فک می‌کنم که تنهایی

من و کلّی جوابِ بی‌مصرف
من و کلّی سوال توی سرم
من و این زندگیِ تبعیدی
که یه عمریه از تو بی‌خبرم

آخرین عکسِ بچگی‌هامون
توی ذهنم همیشه می‌مونه
من یه روحِ شکسته و پیرم
بین دیوارهای این خونه...

به طور معمول فكر مي‌كنيم بعضي از كاربردهاي دستوري كهن كه قرن‌ها كم‌كاربرد يا بي‌كاربرد بوده‌اند، ديگر نمي‌توانند در تاليف شعر پذيرفته باشند ولي برخي تجربه‌هاي موفق نشان مي‌دهد كه از قضا اين كاربردها مي‌توانند ميانبرهاي رسيدن به شعر باشند. «سوختن» در قرن‌هاي گذشته يك مصدر دووجهي بوده كه هم در معني «سوزاندن» و هم در معناي «سوختن»(سوخته‌شدن) كاربرد داشته است اما در روزگار ما ديگر از وجه اول استفاده نمي‌شود. توفيق ستودني سراينده اثر بالا اين بوده كه توانسته ضمن بهره‌مندي از يك كاربرد قديمي، در جمله‌اش ارزش افزوده نحوي ـ عاطفي ايجاد كند. معني نخست سطر اين است كه «آخرين عكس ... را ... سوزاندم» اما بهره‌مندي از يك ظرفيت زباني شناخته‌شده، توانسته اين دريافت ناگفته را هم به متن اضافه كند كه «خودم هم در شومينه بي تو سوختم». اين رفتار زبان‌آگاهانه و برخي مواردي كه در دو اثر قبلي به آنها اشاره شد مخاطب حرفه‌اي را اميدوار مي‌كند كه منتظر سربرآوردن و باليدن شاعري خوب باشد. اما بد نيست همين‌جا اشاره شود كه دو سطر بعدي، در ادامه‌ي بند، حرفي براي گفتن ندارند و به قول معروف، هم‌قد تصوير نخست بند نيستند؛ ضمن اينكه مخاطب حرفه‌اي را ياد يكي از ترانه‌هاي موفق سال‌هاي اخير مي‌اندازند (حراج / روزبه بماني). تذكر ديگر اينكه ساخت «هيچ‌چي» هم طبيعي نيست و فقط به اقتضاي وزن، به اين شكل نوشته شده و خوانده مي‌شود.
در بند دوم، ماجرا برعكس است؛ هرچه بخش دوم بند، تازه و ستودني‌ست، بخش اول الكن و معمولي‌ست. در سطر اول منظور، اين بوده كه «حرف زخماي يه عمره» اما وزن، سراينده را مجبور به نوعي معادل‌نويسي غيركاربردي كرده است كه باعث شده كل جمله از شكل طبيعي دور بيفتد. در بخش دوم، تصوير «لباس‌دوختن» و تناسبات موجود، باعث شده «روح وصله‌پينه» كاملا عيني و باورپذير شود و يكي از بهترين فرازهاي سروده را شكل دهد.
بند بعدي ادامه منطقي سير روايت است؛ راوي سراغ خودش مي‌آيد؛ پس بهتر است در تعريف زمان و مكان، دقيق‌تر عمل كند. «خونه» قدري كلي‌ست؛ منظور اين بوده كه «توي خونه‌ي خودم مث يه مهمون هستم»؛ حداقل كاري كه مي‌شود كرد اين است كه يك ضمير ملكي اول شخص به «خونه» اضافه شود. اينجا هم سراينده به جاي اشاره صريح به غريبگي خود و همسرش مي‌گويد «زندگي با غريبه‌ها سخته» و همين رفتار تاليفي، ارزش افزوده عاطفي ـ روايي ايجاد كرده است.
در بندهاي چهارم وپنجم به دليل صراحت، لحن گزارشي و تصاوير و مضامين تكراري، با اتفاق تازه‌اي مواجه نيستيم.
در بند ششم اگرچه با تاليف تازه‌اي مواجه نيستيم، واگويه‌هاي راوي به تعريف و تكميل كاراكتر وي در روايت كمك مي‌كند.
در بند هفتم علاوه بر اينكه با تصاوير و مضامين تكراري روبه‌رو هستيم، با يك ضعف تاليف در بيت دوم هم مواجهيم. ظاهرا قرار بوده «كه» ربط مصراع‌ها يا مصراع قبلي را با مصراع چهارم برقرار كند كه چنين نشده است چون اساسا ترتيب جملات پايه و پيرو درست نيست؛ «من و اين زندگي تبعيدي كه يه عمريه از تو بي‌خبرم». تركيب «زندگي تبعيدي» گنگ است؛ چراكه قاعدتا منظور، «زندگي در تبعيد» يا «زندگي تبعيدوار» بوده است. «يه عمريه» نيز هم به لحاظ موسيقايي و هم به لحاظ ساختي، طبيعي نيست؛ يا مي‌گوييم «يه عمره» يا «عمري‌ه»! اصل جمله هم قرار بوده اين باشد: «من‌ـ‌ي كه يه عمره از تو بي‌خبرم ـ و اين زندگي تبعيدوار». مي‌بينيم كه اساسا ساخت جمله، در وزن دچار تغييرات بزرگي شده است.
در بند هشتم، پايان‌بندي نسبتا معمولي اما مقبولي شكل گرفته است. بازگشت به تصوير آغازين سروده نيز باعث شده كه كليت اثر سروسامان بگيرد.
مهم‌ترين آسيبي كه مي‌توان در مورد اين اثر مطرح كرد، طولاني‌شدن بي‌دليل و وجود بندهاي خنثي در آن است؛ بندهايي كه اگر نباشند هم كاستي خاصي ايجاد نخواهد شد؛ بندهايي كه به معمولي و تكراري‌بودن آنها هم اشاره شد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۲
ابراهیم اسماعیلی اراضی » دوشنبه 13 شهریور 1396
منتقد شعر
درود و مهر و آرزوي رستگاري
مهدی غفوری » چهارشنبه 08 شهریور 1396
ممنون از وقتی که گذاشتین جناب اراضی عزیز حتما از نقدهای سازندتون استفاده میکنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.