فضای معکوس؟




عنوان مجموعه اشعار : دریا
شاعر : علی کاظمی


دريا كه باشي موج هم از تو گريزان است
در دل صدف داري ولي در سينه پنهان است
دريا كه باشي ساحلي آرام مي خواهند
تنهاترين حالت برايت وقت طوفان است
دريا كه باشي بيكراني گم شدن در تو
مانند قطره در ميان سيل آسان است
دريا كه باشي غايت آمال يك رودي
اما نه رودي كه برايش بركه زندان است
دريا اگر باشي پر از اشكي پر از رازي
همدم براي تو فقط ماهي است مرجان است
دريادلم دريا كنارم باش اين دريا
هرچند پر آبست اما لنگ باران است
#علي_كاظمي
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
با نگاه به این شعر پی می‌بریم، شاعر به شکلی مناسبات را چیده است که متوجّه شویم دریا خوب است و موج بد است؛ موجی که جزیی از دریاست و وجودش بسته‌ به اوست. موج پدیده‌ای مشخّص است و برای همه آشنا، بی وجود دریا هم معنایی ندارد. در مصراع دوم باز دریا خوب است؛ تو اگر دریا باشی صدف داری ولی این صدف در سینه پنهان است. این دو مصراع را برابرنهادنِ واژه‌ها و معنی‌ها ساخته است. در آن‌یکی مصراع «موج» عنصری مشخّص بود چون جزیی بود ولی در این مصراع سینه عمومیت دارد و به اندازه‌ی موج خاص نیست، همین است که ما می‌مانیم این صدف در سینه‌ی چه کسی است؟ سینه‌ی دریا؟ اگر جواب «آری» است برابرنهادهای بیت به‌هم می‌خورد. در مصراعِ اوّل این موج است که از دریا گریزان است و دریا در این میان گناهی ندارد، ولی در مصراع دوم این خودِ دریاست که صدف را در سینه‌اش پنهان کرده است، یعنی خودش با خودش کرده است؛ اگر هم جواب «نه» است دوباره این پرسش پیش می‌آید که سینه‌ی چه کسی یا چه چیزی؟
در دو بیت ابتداییِ این شعر، در کل، دریا چیزی / کسی است که مظلوم واقع شده است یا از نزدیکان و دست‌پروردگانِ خودش بی‌مهری می‌بیند، ولی در بیت سوم و چهارم ورق کامل برمی‌گردد؛ دریا آن‌چنان می‌شود که بی‌کرانی هم می‌تواند در آن گم شود، و رسیدن به دریا نهایت آرزوی رود می‌شود نه همه‌ی رودها، بلکه رودهایی که برکه نمی‌تواند آن‌ها را زندانی کند (توجّه کنیم که رود هم در اصل ساخته‌ی خودِ دریاست). در بیت پنجم، دریا غمگینی است که این بار دست‌پرورده‌هایش همدمش هستند؛ ماهی و مرجان، برخلاف موج و صدفِ پنهان در بیت اوّل. در بیتِ آخر با وجودِ صفت اشاره‌ی «این» که در کنار دریاست، متوجّه می‌شویم «دریا» خودِ شاعر بوده است که حالا از «دریادل»ش که «باران» است می‌خواهد کنارش باشد. باران به‌عنوان یک پدیده‌ی طبیعی، در اصل زاده‌ی دریاست که به دریا هم برمی‌گردد و با نگاه به این واقعیتِ طبیعی این بیت زیبا می‌شود؛ نوعی این‌همانی و دعوت به بازگشتن به اصل خویش. با همه‌ی این توضیحات شاید متوجّه شده باشیم، شعر در سرگردانی سِیر می‌کند و نمی‌داند از خودش چه می‌خواهد. یک شعر نمی‌تواند با این همه تناقض به حیاتِ خودش در درازمدّت ادامه دهد.

شعرِ «کلاغ» امّا گرفتارِ این تناقض‌ها نشده است، شعر در بستری امروزی‌تر، هم در سطح واژگان و هم روابط و اجزای آن و هم تمِ شعر، حرکت می‌کند، امّا نکته‌هایی هست که شاعر در زمانِ سرودنِ چنین شعرهایی خوب است به آن‌ها کم‌توجّه نباشد؛ شعر در فضایی بسته آغاز می‌شود: «در می‌زنند حادثه‌ای مانده پشتِ در» (شاعر در اتاق یا فضای بسته‌ی درداری است) زمانی که به مصراع‌های اول، سوم، و چهارم نگاه می‌کنیم، می‌بینیم اتّفاق‌های بد در این مصراع‌ها پیدایند و این‌همه صریح‌گویی در مصراع دوم اساساً توجیهی ندارد. مصراع دوم مصراعی کاملاً توضیحی و غیرساعرانه‌ است که لازم است حذف شود. همین‌جا باید بگویم علائم نگارشی و نقش آن‌ها را در درست‌خواندن شعرها نباید دست‌کم بگیریم. در سطر چهارم (یا پاره‌ی دوم مصراع دوم) بعد از «یک تبر و» لازم است «سه‌نقطه [...]» بگذاریم که «یک تبر» و «مرگِ باغ» از دریک‌وضعیت‌بودن بیرون بیایند و در یک راستا قرار نگیرند.
شعر با آن شروعِ شاعرانه‌ی خوبش به‌ناگاه در بیت‌های بعد دچار اُفتی شدید می‌شود و از همان بیت دوم است که سقوط می‌کند به درّه‌‌ی باز «شعار». شاید طبیعتِ شعرهای اجتماعی‌ای که نمی‌توانند حرفشان را رُک بزنند همین است. این‌گونه شعرها روی می‌آورند به گفتنِ شعاری که همه آن را بفهمند و از نمادهایی استفاده می‌کنند که قبلاً کار شده باشند، به همین دلیل تأثیرشان را گذاشته‌اند و تمام بار و شاعرانگی‌شان را از دست داده‌اند.
نکته‌ی مهم‌تر در ساختار کلی شعر این است که «در باره‌ی» خفقان و ساکت‌کردنِ دیگران و محدودیت‌ها سروده شده است، در چنین موقعیتی شاعر می‌توانست ابتدا یک فضای گسترده (مثلاً دشت در همین شعر) را ترسیم کند که نشان بدهد این فضا به‌مرور به یک فضای کوچک‌تر (مثلاً همین خانه در این شعر) می‌رسد؛ اتّفاقی که البته در این شعر به شکلی معکوس افتاده است؛ از خانه می‌رود به دشت.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.