پریشانی با نوآوری فرق دارد...



عنوان مجموعه اشعار : -
عنوان شعر اول :
صورت اول شعر:-
آمدنت
بنده ام می کند
شبیه طوافِ بستنیِ زی زی گولو...
آن هم در جهنم!

صورت دوم:
آمدنت
لبخندِ بستنی زی زی گولوست در جهنم!



صورت طولانی شعر:زی زی گولو
باقلواست آمدنت
نشان به آن نشان
که شکوفه های نارس ابر
خواهند رسید و
می رسند و
می اهدایند به قلبِ نیمکت هایِ بی ابرِ زمین
گُل- گریه ها را...
با بارش ِ گُل گریه ها
این نیمکت های بال بال زن
نوبت پروازشان است و
رهسپار می شوند آغوش خانواده ی سبز را با قطار تهران-تجریش
هر نیمکتی که فیلش یاد جنگل تر کرد
با گلخندهایی برلب
-شبیهِ پرندگانِ گل-منقاریِ فیلم های ِ بچگی-
پر ِ پروازِ خود را بسته و
کِیف معادِ نیمکت ها کوک !
که چه باشکوه صنوبرانه ای است پیوند شاخه پس از سال ها شکستگی
دیدار نیمکَت های پارک ها با سبزهای خمیده !
شکان شکان شاخه دادن به شاخه های زرد شده
در مقصد شنیدند
که هزاران درخت شکسته اند
نیستند بزرگ درخت آقا
نیست شدند همسبزها
به هرحال شتری است که ...
سبزخوشامدِهای جنگل این است:
" مبارکت آغوش سبزاسبزمان را پس از سال ها خزان زیست
"
"سبزانه جان کسی نباید به تو ..‌ تو که مثل آب... "
" نبودت سبز بود ،سبز است،سبز خواهد ماند سرسبزانه ای سرسبز ما"
و نیمکت ها در قطار درختی ِ راه آهن -تجریش می دستیدند برایم
به شوق
به شور
به شیرین
به تلخ
هر کسی خودش بود و خودش
یکی زرد و
شکان شکان راه
دیگری جا ماند در ترافیک و
شکست کمرش
دیگری گم
و دیگری را دارای ِ شهر ِ منطقه با دار و دسته اش بن بستید برای داربست هایش داربستانه!
و من برای اپسیلونی پرت شدم به فیلم های جان وین
بسیاری از عزیزان هم نبودند
اما آن روز هر تکه جایی
تکه ای جدا
تکه ای دیگر جدا
قطارکه رفت
خاک راه آهن -تجریش غباری شد
خیابان قفلید
شب بود و
تنهاترینم
نشستم
که هر خاکی
خاکی ترش زیباست لابد
دقت کنید که در امپرسیونِ طولانی ِامروز!
بوی ِ طعمِ عطرِ خاک گوشخراش بود
آن قدر خراشگوش که
در مسیر راه آهن -تجریش
به تعداد نیمکت های ولیعصر
هضم بوی ِ عطر ِ طعم ِ خاک سخت بود برام
و قی.‌‌.‌.
گل گریه ها باز باریدند
-که گل برای عاشقان است
روزهای داشتن را
که‌گریه خدای هر عاشقی است
شب های رفتن را
و قلب آبی آسمان اند گل گریه ها
- رنگین کمانی از غنچه هایِ آسمانیِ شب های ِابری که تزریق می شوند به قلب نیمکت ها-
پیوند قلب به قلب
که دل به دل راه دارد
و این اوست
که رفیق تر است در خواهرخواهی گریه ها
که این چنین عصای برادری اش بی قرار و برقرار!
که به اندازه ی مرامِ فراسروی اش
گریست هر عاشقِ قطارِ درختیِ راه آهن -تجریش را
و بدرقه کرد با گلخند
و بدرقه کرد با گل-گریه
که او گِریاگِریه
که او خنداخند اول
که او جدالاجداد اندوه نیمکت هاست
پس بیانداز
بیاندازعصای گریاگریه ی نیمکتی ات را بر این راه آهن ِتجریش ! و
بر من
بر ساحل
بر دریا
بر خشکی
بر مرجان
بر روم
بر یونان
بر اینا
بر اونا
که راه آهنِ تجریش نام درست تری است
که خطی است نیمکت های تجریشی را
عشق های خدادادی عاشقان این خیابان
از بیمارستان ِ راه آهن تا تجریش بستری است
که این عشق
صبح نمی شناسد
ظهر نه
شب نه
همان طور که قرص راه آهن تجریش گفتنم
وعده ای چندبار رفت و برگشت از دهان به معده است
و باید خورده شود و قی.‌..
آسمانا
بباران گل گریه ها
نه!
که آن قدر باراندی
که داد درختان راه آهن درآمد-که داد من درآمده-
که "نه می میریم
و نه به دنیا می آییم"
که در خلسه ای عمیق
شبیه موج هایِ طوفانیِ خزر
ثانیه ی اول سبزانیم
ثانیه ی ثانی زردان
ثانیه ی اول سبزان
و...
در واقع از حالت دق مرگی به زیست مرگی در دَوَرانیم
الحمدلله که
نیمکت ها
امروز صبح جنگل شدند و صدای پرندگیشان بیدار
اما شب که شد بی خبرم از جنگلشان
شاید به خواب خرگوشی !
بگذریم
که با پیش آوازِ "دوستتان دارم عاشقان نیمکت های ابری خیابان "
گریه های زمین را
خودم آینه-ترجمان می شوم به صفا
که ریزریز سبز و شیرین شود
از لب و
لوچه ی بچه های چراغ -قرمز
آلوچه های ترش خونه ی مادربزرگ ...
و گیلاس گیلاس سیب های مصدقی
صادقانه گوشواره شوند بر صداهای بی صدای هر آفرودیتی
دیروز در پارک ملتِ همیشه در...!
کودکی می گفت :
"عمو این آلوچه چقدر شیرینه" و
گفتَمِش
فدای لبات عمو
که انگار
که انگار آمده است سواری ...
پرسید سوار یعنی چه؟
که آینه وار باید فریاد می زدم
کاش بیاید پیاده ای
که حلول آبشار نیاگارا شود و
بر بلندستان روستای خانه ی پدری نصب شود نیاگارا را
و تو با اسب به بالای آن بروی
اما با امروز با خودم ازدواج‌کردم
وتصمیم گرفتم زن ذلیل باشم آینه-همسری ام را
-یعنی وفادار باشم به روایت خستگی مثل سگ دو زدن هام-
و ای گُل گریه ریز
این حوالی که گلریزان نیست
مژه ها زندان در زندانند
تو آمده ای ...
نه تو نیامده ای و
آمدنت به این سادگی نیست عزیز
باور کن
اگر لبخندِ بستنیِ
ز
ی
ز
ی
گ
و
ل
و
آ/ سی /پا/سی /ت/را/کو/تا تا/ به/ تا سوار بر قطاری به جهنم دست تکان داد آن وقت...

لبخند زیزی گولو و راه آهن ازدواج می کنند و بچه ی تجریشی به دنیا می آید!

عنوان شعر دوم : وجود ندارد



عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : صابر ساده
امروز با نقد و بررسی یک اثر ارسالی به سه صورت از شاعر عزیز و دوست نادیده ام جناب آقای شعیب یوسفوند درخدمتم.
اینکه یک مفهوم شعری را بخواهیم در سه صورت ارائه کنیم یک دلیل بیشتر ندارد و آن این است که هنوز نمی دانیم یک شعر چگونه شکل می گیرد و این ندانستن در اینجا نیز کل گرفته و شاعر سعی کرده با سه نوع نوشتار و ارائه ی سه صورت بگوید منظورش چیست و هر بار که متنی نوشته اینگونه احساس کرده که حرفش را درست بیان نکرده و باید آنرا گسترش دهد و محصول می شود صورت سوم که یک متن بی سر و ته و به شدت اذیت کننده است.با این اوصاف مجبورم هر سه متن را مورد نقد قرار دهم.اول از همه بگویم اگر قرار باشد بین این سه متن یکی را انتخاب کنم ، بی شک صورت دوم ماجراست که در کوتاه ترین میزان ممکن نوشته شده است.(فعلا کاری به شعر بودن یا نبودنش ندارم).متن سوم یک مطول نویسی عظیم است.یک آشفته نویسی بیش از حد.متن سوم آنقدر حشو دارد و آنقدر شاعر بی جهت کلمه خرج کرده که واقعیت در میان اینهمه روده درازی گم شده است.نکته ی جالب اینجاست که خود شاعر در کامنتی که برای منتقد گفته، بیان کرده که متن سومش مطول است و از این بابت عذرخواهی کرده است.وقتی یک نفر به ایراد خود اشراف دارد چرا باید آنرا انجام دهد و چرا تلاشی برای برطرف کردنش نکرده است؟اصلا چه نیازی بود که متن اول و سوم ارائه شود؟متن دوم به تنهایی توانایی این را دارد که یک کاریکلماتور باشد و می توان از چند بعد آنرا مورد بررسی قرار داد و کفایت می کرد.یک نوستالژی برای بچه های دهه 60 دارد.هم به برنامه ی تلویزیونی زیزی گولو هم شکل بستنی آن با لبخندی روی صورتش.حال برای این جهنم می توان تفاسیر مختلفی داشت.یکی خود جهنم و دیگری به گرمای تابستان که بستنی در تابستان بیشتر فروش می رود و سومی به زندگی که خود این زندگی در سه بخش گذشته و حال و اینده قابل تعریف است.به همین راحتی یک متن قابلیت اینرا پیدا می کند که چند تفسیر پیدا کند و شاعر نیز هیچ شامورتی بازی خاصی هم انجام نداده است و به راحتی یک حس شاعرانه را منتقل کرده است.البته هنوز در شعر بودن این متن چند وجهی کمی شک دارم و کفه ترازوی شعر نبودنش به بودنش می چربد اما وقتی این صورت دوم را در قیاس با دو صورت دیگر میگذارم به این نتیجه می رسم که قطعا دو صورت دیگر نه تنها شعر نیستند بلکه زاییده ی یک ذهن پریشان و مشوش است.در متن سوم هربار خواستم متر و معیار روانشناسانه بگذارم به هیچ نتیجه ای نرسیدم.ساختن مصادر جعلی نشان از ذهنی آگاه دارد که می خواهد مدعی شود در ساخت کلمات تازه دارای قدرت است هرچند اگر این کلمات زیبا نباشند و غلط باشند و متن را به مسیر اشتباه نیز ببرند.
به این ترکیبات و کلمات از نظر تصویری نگاه کنید :

- می اهدایند
- سبزانه
-سرسبزانه
- شکان شکان
-داربستانه
-قفلید
- فراسروی
- گریاگریه
-جدالاجداد
...

آیا شاعر قصد نوآوری دارد؟اگر می خواهی نوآوری بکنی باید به ظرفیت های زبان و دستور زبانی نیز آشنا باشی.باید بدانی چرخه های دستور زبانی و ساخت کلمه و ترکیب و کلامی چگونه است.به راحتی نمی توان ضرب کلمه ای کرد که باعث زیبایی شود.اتفاقی که اینجا رخ داده همین است.شاعر کلماتی را ضرب و جعل کرده که باعث اذیت شدن مخاطب می شود.اینها نه تنها زیبا نیستند بلکه باعث رنجش متن می شوند.معتقدم شاعر عزیزمان قصدش در متن سوم سرودن شعر نیست بلکه می خواهد ذهن مشوش شاعرانه اش را روی کاغذ قی کند و اینکه نوشته اصلا شعر نیست.البته رگه های شاعرانه ای داشت اما داشتن رگه های شاعرانه دلیلی بر سروده شدن شعر نیست .
در انتها باید این نکته را عرض کنم که اگر از شاعری نیز در شعرش الهام گرفته می شود باید داخل گیومه باشد و شماره گذاشته شود و در پایین هر شماره را به شاعر اصلی نوشت و اینگونه رفتار حرفه ای را در حد اعلا نشان داد.البته که شاعر عزیزمان اشاره داشتند که از بنده و چند تن از دیگران در شعرش بهره برده اما بهتر بود به این روشی که عرض کردم کارش را انجام دهد.در انتها یک نکته را عرض می کنم و آن اینکه راه صورت دوم را ادامه بده و دو صورت دیگر مخصوصا صورت سوم را بریز دور ای برادر.متن شما بیش از اندازه مخاطب را خسته می کند و وقتی شما می توانید حرفتان را در نهایت سلامت صورت دوم ارائه کنید چه دلیل برای این کباده کشی غلط در صورت سوم؟امیدوارم در آینده ی نه چندان دور اشعار خوبی از شما بخوانم و حرف ها و نقدهای جدی را برای اشعار شما بنویسم بهتر است.بهترین ها را برایتان آرزومندم.
و من الله توفیق

منتقد : صابر ساده

صابر ساده متولد 30/7/1366 صادره از تهران شاعر – نویسنده – منتقد ادبی سوابق تحصیلی : - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی - کارشناسی زبان و ادبیات فارسی - کاردانی مدیریت بازرگانی سوابق تدریس : - مدرس ادبیات در دانشگاه آزاد اسلامی به صورت حق ...



دیدگاه ها - ۲
شعیب یوسفوند » 14 روز پیش
نوآوری من نه در تلفیق شعر و نثره ( که هوشنگ ایرانی و احمد شاملو و و هیوا مسیح و احمد بیرانوند و... خیلی خوب این تلفیق رو انجام دادن) نه در زبان (که بسیاری از شاعران زبان خاصی دارن) بلکه در شعرهای دیگری است که منتشر خواهم کرد و در جمیع جهات خاصن.این شعر ،شعری بود که نوآوری در آن نمی بینم اما آن قدر هم متن نیست! .استاد گرامی ممکن است منتقدان دیگر این پایگاه ، نظر شما را داشته باشند اما از لحاظ نظری سال ها مطالعه داشته ام و بدون شک اگر کسی چنین شعری به حقیر نشان دهد شاعرش را دریای استعداد می دانم
شعیب یوسفوند » 14 روز پیش
سپاسگزارم استاد عزیز از وقت ، دانش و هنری که برای نوشته های حقیر گذاشتید.بسیاری از دوستان ِ گمنامِ شاعرم نوآوری هایی در زبان دارند که سبب میشه بنده ادعایی نداشته باشم. به جز در یکی از پیام ها که برای منتقد فرستاده و کامنتی که قریب به مضمون نوشتم:" چندساله اصولی رو برای نوعی شعر نوشتم" حرفی در مورد نوآوری نزدم.اما خب چند مانیفست منتشر می کنم و چند نوع شعر رو معرفی می کنم که ممکنه مورد استقبال واقع بشن یا نشن‌‌.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.