توفیق




عنوان مجموعه اشعار : شعر
شاعر : فاطمه کلانتری


عنوان شعر اول : شعر اول
در اوج خونسردی خودم را مبتلا کردم
بعدش نشستم هی دعا کردم دعا کردم

شاید که بی مهری جواب بهتری باشد
شخص و شمار جمله هایم را شما کردم

تا که دلم از مهر او بی انتها پر شد
شب را برای یاد او بی انتها کردم

شد ماهی در آسمان و دست من کوتاه
از زندگی کردن اگر خود را جدا کردم

هر چند یادش گه گداری حس خوبی بود
اما خودم را بد اسیر غصه ها کردم

آنقدر ماندم پای او با عمق احساسم
ایوب را در صبر خود بی ادعا کردم

تا نام او را نشنوم از غیر خود هرگز
با نام های دیگری او را صدا کردم

هر چند هرکس ادعا دارد که می داند
اما که میدانت برایش من چه ها کردم!

گفتی فنا فی العشق یعنی عشق جاویدان
تا اینکه حرفت حق شود خود را فدا کردم

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. هر شعری در غیاب شاعرش با خواننده حرف می زند؛ در دو لایه و به دو معنا. لایه ی اول، حرف و پیغام و معنایی ست که در ورای آرایه ها منتقل می کند. به ما می گوید که شاعر چه سخنی در دل داشته تا در صورت امکان، بتوانیم آن را از زبان خودمان ـ به عنوان حرف دل خودمان ـ بخوانیم و با او (شاعر) همذات پنداری کنیم. به این معنی، شاعر، سخن گوی هم زبانان خودش است؛ در گستره ی جمعیِ عاطفه، با این که ابتدائاً حرفش حرف خودش است، اما در تأویلی وسیع تر، دارد حرف دل همه را می زند. دومین لایه ی سخن گویی شعر با خواننده، به خوانندگان حرف ای تر شعر مربوط است؛ به خوانندگان خاص و آن هایی که غیر از درک معنی شعر و صرف نظر از لذت بردن یا نبردن از سطح معنایی و مفهومی و مضمونی یک شعر، هنگام خواندن یک متن شاعرانه، یک پله بالاتر از خودشان می نشینند و همزمان، کارکردهای هنری و شیوایی بیان و تناسبات و میزان تعادل عناصر و... را هم سبک ـ سنگین و توزین می کنند و می سنجند. شعر حاضر از منظر دوم، به ما می گوید که اولاً مایه ی عاطفی در این شعر سنگین تر از دیگر ارکان است. خُب، شعر، شعری ست عاشقانه (گرچه حدیث نفسی و واجد سخن گفتن شاعر است با خود، اما در آن همچنان پای عشق و عاشقی در میان است) و برجستگی عاطفی در آن طبیعی ست. این شعر دیگر به ما چه می گوید؟ می گوید که با شاعری طرفیم که قوه ی مضمون سازی خوبی دارد اما در اجرا (بخصوص در تطبیق ایده های مضمونی با پرداخت های بیانی) گاهی زبانش از طرح هایش عقب می مانند (در ادامه بیشتر در این باره خواهم نوشت). نکته ی دیگری که از زبان این شعر می شنویم، در خصوص قدرت تازه اندیشی ها و نوآفرینی های شاعر است؛ در این شعر، «شخص و شمار جمله ها را "شما" کردن»، «بی ادعا کردن ایوب از فرط صبوری»، «پنهان نگهداشتن نام معشوق»، و حسن تعلیل «فدا کردن خود» در بیت واپسین، نمونه هایی از مضمون آفریی های خلاقانه و برجسته ی شاعر در این شعرند. اما بیایید یک بار شعر را از اول مرور کنیم. در بیت اول، تعبیر «خود را مبتلا کردن» آن هم با تأکیدی که بر «در اوج خونسردی» وجود دارد، برداشتی مکانیکی و ارادی و اختیاری از عشق ارائه می دهد که مطمئن نیستم مطلوب شاعر بوده باشد. گویی شاعر تصمیم گرفته عاشق شود. در بیت دوم وقتی به «جواب بهتر» می رسیم، خواننده حق خواهد داشت که به سوابق سخن برگردد و به دنبال این که این «جواب بهتر»، «جواب کدام سؤال» است بگردد (و نیابد!) همین طور به دنبال این که «جواب خوب» چه بوده که حالا شاعر این جواب را از آن جواب خوب، «بهتر» می داند. حدس من این است که بر خلاف ظاهر بیت، شاعر اصلاً نمی خواسته پای «سؤال و جواب» را به میان بکشد؛ بلکه احتمالاً قصد داشته که بگوید: «شاید بی مهری بهتر جواب بدهد». و نکته این جاست که کاربرد دو عبارت «چیزی جواب ( ِ چیزی) بودن» با «جواب دادن ( ِ چیزی)» متفاوت است. در بیت سوم، «که» وزن را خراب نکرده اما دچار سکته و زحاف کرده. این اتفاق هرچند وزن عروضی را مختل نمی کند اما موسیقی بیان را از روانی ساقط می کند زیرا برای کمال بخشیدن به وجه آوایی سخن، یا باید «ه» را در «که» ملفوظ کنیم و یا انتهای «که» را بیش از حدّ مرسوم کِش بدهیم. و این یعنی غیرعادی شدن بیان و فاصله گرفتنش از شکل طبیعی. پیشنهادم جایگزینی «تا که» با «وقتی»ست (البته بر این پیشنهاد اصراری ندارم و دوست شاعرم حتماً خودش به راه حل بهتری خواهد رسید). شاعر در بیت سوم در مجموع چه می گوید؟ می گوید: «وقتی دلم خیلی از عشق او سرشار شد، شب را برای یاد کردن او بی انتها کردم». اجمالاً آنچه شاعر گفته است پذیرفتنی ست (شاعر می خواهد بگوید: شب عاشقان مهجور، دراز و بی پایان است) اما از آن جا که انسان اتیاری برای کوتاه و بلند کردن شب ندارد، خواننده می تواند از خود بپرسد: «شاعر چه معنای مجازی یی از "بی انتها کردن شب" داشته؟ و "شب را بی انتها کردم"، دقیقاً یعنی چه بلایی بر سر شب آوردم و چه کردم»؟! و پاسخی نیابد. در بیت چهارم، وزن ما را مجبور می کند که «ماهی» را نه «ماه + ی» (یک ماه) بلکه «ماهیِ» بخوانیم؛ اما ماهی در آسمان چه کار می کند؟ آیا مقصود شاعر، صورت فلکب «حوت» است؟ در این صورت، مصراع اول این بیت قابل قبول است اما ربطش با مصراع دوم (مخصوصاً در شرایطی که «اگر» آشکارا قصد شاعر را از پیوند دادن این دو مصراع نشان می دهد) واضح نیست: «اگر خود را از زندگی کردن جدا کردم (اگر خودم را کُشتم)، او در آسمان به شکل صورت فلکیِ حوت درآمد و دستم از او کوتاه ماند»؟! در بیت بعد، «بد» به جای «بد جوری» استخدام شده است و از عیار سلاست کلام کاسته. از این بیت همچنین می شود پرسید کهاگر عشقی در کار است (که گویی همچنان هست)، چرا «همیشه و همواره» نه و فقط «گهگداری»؟ همین طور می شود اندیشید که «یاد او حس خوبی بود» درست تر است یا «یاد او حس خوبی داشت»؟ (بستگی دارد که "یاد" را نوعی از "حس" بپنداریم یا نه). در بیت بعدی، وقتی که می گوییم: «آنقدر ماندم پای او»، جمله در ادامه به «که» نیاز پیدا خواهد کرد: «آن قدر با عمق احساسم پای او ماندم (که) ایوب را در صبر خود (خود ایوب، و نه خود من!!!) بی ادعا کردم». پیشنهادم برای بی نیاز کردن بیت از این «که»ی لازمِ محذوف، تغییر بیت است به این شکل: «از بس که ماندم پای او با عمق احساسم / ایوب را در صبر خود بی ادعا کردم». در مجموع فکر می کنم اگر دوست شاعرم به روان تر سرودن و پایبندتر ماندن به رویّه های طبیعی سخن وفادارتر بماند و وسواس بیشتری در این خصوص به خرج دهد، وجه مضمونی شعرش آن قدر مستعد هست که بتواند توفیق آینده ی شعری او را تضمین کند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
فاطمه کلانتری » 12 روز پیش
سلام آقای آسمان بزرگوار خیلی ممنونم از وقتی که گذاشتید و نظرهای ارزشمندتون امیدوارم که بتونم به نحو احسن بهره ببرم و به کار بگیرم????
محمّدجواد آسمان » 11 روز پیش
منتقد شعر
درود بر خانم کلانتری گرامی. انجام وظیفه کردم. پاینده و پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.