استاد فرصت سوزی...




عنوان مجموعه اشعار : دلنوشته ها
شاعر : عاطفه جان نثاری


عنوان شعر اول : انار
من خواب انارها را دیده ام
که بر شاخه های درخت می رقصند
انارها راز پاییزند
می دانند...این پاییز تکرار نمی شود


صد راز در دلشان پنهان است
کمی ترش
کمی شیرین
کسی چه میداند؟؟؟؟؟




عنوان شعر دوم : انعکاس
عکس تو روی اب
مثل ماه
در آسمان

سایه انداخته در شاخه و برگ

عنوان شعر سوم : التماس
به خانه ات برگرد
کمی با من
کمی با گل های یاس و سوسن
خاطره بازی کن
زودتر بیا
اینجا زیر باران
انتظار در ذهنم
مثل نقش برجسته ای محکم
نمایان است.....
نقد این شعر از : صابر ساده
امروز با نقد و بررسی سه اثر ارسالی از شاعر عزیز و دوست نادیده ام سرکار خانم عاطفه جان نثاری درخدمتم.
قبل از اینکه بخواهم وارد بحث نقد و بررسی این سه اثر بشوم باید در مورد کامنتی که داشتند پاسخی کوتاه عرض کنم.خدمت این دوست عزیزمان عرض کنم که کتاب چاپ کردن به هیچ عنوان فضیلتی خاص محسوب نمی شود و متاسفانه باید به مراکز نشر به دید بنگاه های اقتصادی نگاه کرد نه محل های فرهنگی و هنری که دغدغه ی ادبیات و شعر داشته و سعی کنند به فکر اشاعه ی ادبیات و شعر خوب و درست باشند.نه! نود درصد مراکز نشر اینگونه اند که از شعر چگونه پول در بیاورند و شما هر چقدر هم شاعر خوبی باشید نمی توانید وارد نشرهای خوب بشوید مگر اینکه یا خودتان سرمایه ی کتابتان را تقبل کنید و یا آنقدر فالوور داشته باشید که تضمینی باشد برای فروش کتابتان و در واقع اینجا یک چیز گم شده است و آن همان کیفیت شعر است و یا راه دیگر اینکه دیگران شما را معرفی کنند به نشری و ناشر با هزار منت نیم مبلغ را از شما دریافت کند.یا یک نشر درجه چندم نهایتا شعرتان را چاپ کند.اینها را گفتم که بدانید نشر کتاب اتفاق مهمی نیست یا حداقل در این زمانه اتفاق مهمی نیست.
و اما نقد و بررسی...
سه اثری که جان نثاری ارسال کرده هر سه کوتاه و هر سه دارای نکات مثبت و منفی ست که در ادامه سعی می کنم این موارد را تا حدودی بیان کنم تا شاید کمکی باشد برای این دوست شاعرمان.
زمانیکه این سه شعر را می خوانم ناخواسته صدای فروغ فرخزاد را در تمام شعر می شنیدم.البته اینکه شاعری از شاعری دیگر تاثیر بگیرد اتفاق بدی نیست و از طرفی فروغ فرخزاد در شعر آنقدر سایه ی بزرگی دارد که چه بخواهیم چه نخواهیم ممکن است برویم زیر سایه اش مخصوصا اگر شاعر یک زن باشد سریعتر این برچسب به او می خورد که تو شبیه فروغ خواسته ای بنویسی.اما من در اینجا نمی گویم که جان نثاری تلاش کرده شبیه فروغ بنویسد بلکه من می گویم صدای فروغ را در این سه متن شنیدم.تفاوت اینجاست که وقتی حرف از صدا می آید ما را به روح درک شده ی مشترک بین دو شاعر می رساند و چون نمونه ی قدرتمندی چون فروغ فرخزاد قبلتر به بهترین شکل این روح درک شده را به مخاطب ارائه کرده ما در اولین جایی که پالس های مشترک می گیریم ناخواسته به سمت فروغ می رویم و جان نثاری باید فکری به حال این ماجرا بکند.یا باید به سراغ صدای خودش در شعر برود یا آنقدر در این صدا قوی شود که از فروغ بهتر باشد اما به نظرم بهتر است صدای خود را آنقدر قوی کند که همه بگویند این صدای شعر جان نثاری ست.
اما یک نکته در همین رابطه و تاثیر پذیری از فروغ در اتباط با شعرهای جان نثاری عرض کنم و آن اینکه جان نثاری از همه ی دوران شعری فروغ تاثیر گرفته.یعنی از دوران ضعفش در نوشته های اولیه ی فروغ بگیرید تا قبل از تولدی دیگر تا بعد از ان و دوران بلوغ شعری فروغ و این باعث می شود که ما بگوییم جان نثاری هنوز نتوانسته به زبان خود و شعر خود برسد.بین سه شعری که ارسال کرده تفاوت های زیادی وجود دارد.در زبان و در فرم و در نوع رفتار با عناصر شعری و ... .بخشی پخته است و بخشی خام.اینها نشان می دهد که جان نثاری باید عمیق تر به شعر اندیشه کند و عمیق تر شعر بخواند.
به سراغ تک تک شعرها می روم و نکاتی را پیرامون آنها عرض می کنم.

در شعر اول که انار نام دارد ،جان نثاری شعرش را به دو پارت تقسیم کرده است.پارت اول یک رفتار فروغ گونه است.من خواب انارها را دیده ام(من خواب دیده ام کسی می اید.کسی که شبیه کسی نیست... فروغ فرخزاد) که بر شاخه های درخت می رقصند.انارها راز پاییزند(من راز فصل ها را می دانم)می دانند ... این پاییز تکرار نمی شود(و این منم زنی تنها در آستانه ی صلی سرد) اما در پارت دوم جان نثاری چه می کند؟به یکباره این فروغانه نویسی را رها می کند و به سمتی دیگر شیفت می کند که کاملاا بی ربط به پارت اول است و اصلا نیاز نوشتن بخش دوم را نمی فهم.و شعر به داستان شعر انار صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته و الی آخر می رسد و این همه شکاف در فرم و محتوا و ساختار و تمام عناصر سازنده ی شعری یعنی مرگ شعر به بدترین شکل ممکن توسط خود شاعر.از طرفی هیچ وصلتی بین این دو بخش دیده نمی شود.از طرفی خود بخش دو بین مصطفی رحماندوست و سپهری نیز دست و پا می زند.سه سطر اول بخش دوم صد دانه یاقوتی ست و خط آخر بخش دوم می شود سهراب سپهری و شعر انارش.اصلا چرا یک شاعر باید تا به این میزان تزلزل در نوشتن داشته باشد؟مهم ترین دلیلش این است که این دوست عزیزمان هنوز نمی داند از جان شعر چه می خواهد.
نکته ی دیگر این است که جان نثاری اصلا دقت به حشویات ندارد.به این دو سطر اثر اولش دقت کنید:

من خواب انارها را دیده ام
که بر شاخه های درخت می رقصند


به ظاهر این دو خط سالم و ساده هستند و داستان کسی ست که خواب انار دیده که روی شاخه می رقصد و احتمالا از این رقصیدن منظورش تکان خوردن انار به خاطر باد یا هر چیز دیگری ست و یک سوال :کجای این دو سطر به عنوان سطور شروع و آغازین شاعرانه است؟فرصت سوزی اتفاقا همینجا صورت می گیرد و فرق شاعر خوب و متوسط مشخص می شود.شاعر خوب از هیچ فرصتی نمی گذرد و مدام برای خودش فرصت می سازد اما شاعر متوسط همه چیز را می نویسد تا شاید یک فرصتی در دل کارش پیدا شود.این دو خط را یک شاعر متوسط (جان نثاری ) نوشته اما یک شاعر خوب چیزهایی شبیه این موارد که پیشنهاد می کنم می نویسد:
(قبل از اینکه چند مورد پیشنهاد بدهم باید بگویم یک شاعر خوب هم شاخه و هم درخت را با هم نمی آورد.وقتی می گوید شاخه ،درخت به ذهن متصور می شود پس چنین حشوی را نمی گوید.مثل اینکه بگوییم سنگ سیاه حجر الاسود...)

- من خواب انارها را دیده ام
رقصنده در باد

- من خواب انارها را دیده ام
گریان بر شاخه های فردا

- من خواب انارها را دیده ام
اسیر در شاخه های باد

- رقصنده بر شاخه های نور
خوابهایمان مشترک است
من و انار

و صدها حالت دیگر که می توان برای این شروع متصور شد که همگی از عیار شاعرانه ی بالاتری نسبت به چیزی که جان نثاری نوشته اند برخوردارند.
این اتفاق را در دو متن دیگر نیز باید تعمیم داد.به نظرم جان نثاری استاد فرصت سوزی ست.
به متن دوم نگاه کنید.آنجا نیز چیزی شبیه به این مورد اشتباه وجود دارد.جای ماه کجاست؟آسمان.پس چه نیازی به واژه ی اسمان مگر اینکه یا ماه دیگری بسازیم یا آسمان دیری یا از ماه یا از آسمان بخواهیم باری بکشیم که تا به امروز کشیده نشده ولی وقتی همه چیز همان عیان همیشه است که ماه و آسمان با هم هستند و آسمان جای ماه پس چه نیازی به آوردن آسمان و سوزاندن فرصت یک واژه در متن.خوب جای آسمان چیزهای دیگر بگو که بشوند جای تازه ای برای ماه یا وقتی در خط اول عکس کسی در آب را به ماه تشبیه کرده چه نیازی به آسمان اصلا؟اینها مواردی ست که باید یک شاعر به آن دقت کند که جان نثاری دقت نکرده است.
در انتها بهترین ها را برای این دوست عزیز شاعرمان ارزومندم و امیدوارم به زودی آثار بهتر و بیشتری از ایشان بخوانم و لذت ببرم.
و من الله توفیق

منتقد : صابر ساده

صابر ساده متولد 30/7/1366 صادره از تهران شاعر – نویسنده – منتقد ادبی سوابق تحصیلی : - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی - کارشناسی زبان و ادبیات فارسی - کاردانی مدیریت بازرگانی سوابق تدریس : - مدرس ادبیات در دانشگاه آزاد اسلامی به صورت حق ...



دیدگاه ها - ۱
عاطفه جان نثاری » 13 روز پیش
سپاس از شما و نقداثرگذارشما...یه نکته ای را بگم بنده اصلا شعرهای فروغ فرخزاد نخواندم و به سبک شعرشان آشنانیستم...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.