الزام به توضیحات اضافه




عنوان مجموعه اشعار : پرنده
شاعر : ربابه حسینی


عنوان شعر اول : خیال
درخیالی لق
افتادم
از تنهایی دیوار
روی آوار خاطرات
آجر به آجر شکست
سکوت گلدان ها
بر لب ترک خورده ی پنجره
که نگاهم
در دهانش ناله می کرد




عنوان شعر دوم : عروسک
در دل دخترک
عروسکی ست
که کابوس شبانه بر پلک هایش
سایه می زند
لبانش کوک می خورد
آوازش از منقار پرنده ای پر می کشد
و روز بعد
جنازه ی عروسک
در تیتر روزنامه ها تشییع می شود

عنوان شعر سوم : .
..
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
در شعر اول، شاعر در همان سطر اول می‌گوید: «در خیالی لق»، و بعد از آن، بلافاصله مخاطب را در فضایی متشنج و شلوغ و درهم و برهم از خیالات مغشوش و آشفته رها می‌کند، و لابد توجیهش این است: «من که از همان اول گفتم در خیالی لق!»
واقعیّتِ امر این است که در این شعر، شاعر اصرار دارد با کاربرد قیدهای گوناگون، هر فعلی را مقیّد به زمان، مکان، و حالت ویژه‌ای کند و با این شیوه، یعنی با افزودنِ زمان و مکان و حالت، دست به خلق تصاویری می‌زند که اتفاقاً این شعر، هیچ نیازی به آن‌ها ندارد.
شاعر می‌گوید «افتادم» امّا به زمان (ماضی) و مکانی که در ذات فعل نهفته است (یعنی از بالا به پایین) بسنده نمی‌کند، و می‌گوید: «از تنهاییِ دیوار روی آوارِ خاطرات»؛ یعنی هم «بالا» را مشخصاً توصیف می‌کند و هم «پایین» را. و پیش از آن هم با آوردنِ «در خیالی لق» فضایی کلی و البته انتزاعی برای کلیّت شعر ترسیم می‌کند. حالا پس از «افتادم»، فعل بعدی باید اتفاق بیفتد، یعنی «شکستنِ سکوت»، امّا شاعر بازهم به آنچه در بطن این ترکیب هست، بسنده نمی‌کند و «آجر به آجر» را در پاسخِ «چگونه؟» و «بر لب پنجره» را در جوابِ «کجا؟» و «لب ترک‌خورده» را در جوابِ «چگونه پنجره‌ای» و «که نگاهم در دهانش ناله می‌کرد» را در جوابِ «کدام پنجره؟» می‌آورد و به همین راحتی، شعری به این کوتاهی را دچار اطناب و توضیحات و توصیفات زائد می‌کند، بی‌آنکه اصلا این متن کوتاه که می‌گوید «از شدت تنهایی، به خاطرات پناه بردم و سکوتم را شکستم» این‎همه سؤال در ذهن مخاطب ایجاد کرده باشد.
همین نوع برخوردِ شاعر با اجزا یا بهتر است بگوییم با شخصیت‌های شعر را در شعر دوم هم می‌بینیم؛ یعنی در شعر دوم هم شاعر خود را ملزم دانسته که مخاطب، حتماً بداند که «عروسک» در دل دخترک است، «کابوس» در شب دیده شده و... با این تفاوت که تصاویر شعر دوم، جامع و مانع هم نیستند، و مثلاً آن «عروسک»، همان‌قدرکه «آوازش از منقار پرنده‌ای پر می‌کشد»، می‌تواند «اشک‌هایش از چشم ماهیِ سرخی بچکد»، «دست‌هایش با شاخه‌های درختی سرمازده تکان بخورد»، «موهایش با بادهای آواره به این‌سو و آن‌سو برود» و... بی‌آنکه هیچ‌کدام ربطی به مضمون اصلی شعر داشته باشند، همان‌طورکه «پرکشیدنِ آوازِ عروسک از منقار پرنده» هم هیچ ربطی به کلیّت مضمونیِ آن نداشته است!
در دل دخترک، عروسکی است که کابوس می‌بیند، ساکت است، و آواز هم نمی‌خواند. امّا آیا «کابوس دیدن» و «ساکت بودن» و «آواز نخواندن» که خود زیرمجموعۀ «ساکت بودن» است، یعنی درواقع آیا «کابوس دیدن و ساکت بودن» می‌توانند منجر به «مرگ» شوند؟ و سؤال دیگر اینکه اصلاً این چگونه عروسکی است که خبر مرگش در تیتر روزنامه‌ها منعکس می‌شود؟
فضای هردو شعر و به‌ویژه شعر دوم، بغایت تخیّلی، دور از ذهن، و فانتزی است، بی‎آنکه نمادپردازیِ توفیق‌آمیزی هم داشته باشند؛ به‌شکلی که بتوانیم با یافتنِ قرینه‌هایی، موقعیت نمادینِ پنهان را دریابیم.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.