هزارتوی ادبی




عنوان مجموعه اشعار : کدام سوی پنجره
شاعر : یسنا خدری


عنوان شعر اول : قطاری در رگ های عشق
در ایستگاه عشق
صدای دیوانه وار حرکت قطار را
چه شیرین به گوشه ای از جان گره زدیم
و همهمه ی مسموم مردم را
به گوشه ای از بی خیالی

آه، ما به نرمی قدم گذاشتیم
در قطار رویاهایمان
و گذرگاه های خشک و تاریکمان را
با پرتویی از خیال روشنمان
گستاخانه افروختیم

مقصد های دلربایمان
در میان آن ها
خبری نبود
از شهر سرد جدایی
شهر نفس های پس از گریستن
شهر بی رنگ و بوی تنهایی

و خطوط نقشیمان
قرار نبود
از جوهر تهی شوند
زیرکانه به سوی سقف بخزند
و طناب دارمان شوند

ما کوله بار بستیم و کوچ کردیم
به دیدگان یکدیگر
و مرداب های تکرار و دریچه های دلتنگی را
به آتش کشیدیم
با شراره هایی از تصویر یکدیگر

چطور شد که
تلق تلق گوش خراش قطار
همچو آواز ساحره ای
ما را آگاهانه
مسحور کرد

و چطور شد
که راهبی مرموز با نطقی رنگین
هوشیاریمان را دزدید
و آن را
در گوشه ای از معبد تاریک عشق
دفن کرد

و گیجی قطار سواری
نگذاشت بفهمیم چه شد
که یکدیگر را
در آتش خوشبختی سوزاندیم
و غبار سپردیم
به باد های دلسردی
که از پنجره ی واگن گمشدیمان می آمد

و ما رفتیم
در سایه ای ناامن رفتیم
به مسیر مخالف
سرزمین خیالی و ابدی عشق


عنوان شعر دوم : لرزش یا سوختن
در آن سوی پنجره
قلبی از عشق آلوده می شود
قلبی می لرزد
چون شاخه ای بی قرار
بعد از پریدن پرنده اش

قلبی روحش را
به بهای چند سکه ی سیاه
به لحظات سرخوشی
می فروشد

و در آن سوی پنجره
در دوردست ها
نور باشکوه ستاره ای
انسانی ساده را دیوانه می کند
و او را
به سوی خود فرا میخواند

در این سوی پنجره اما
ما می سوزیم
همراه کنده ها می سوزیم
تا که تاریکی
به روشنایی ذرات سوخته ی عشقمان
تسلیم شود

در این سوی پنجره
ما یافتیم
ستاره ی کوچکمان
در دیدگانمان خانه داشت
ما یافتیم
دیگر نمیبینیم
چون ستاره ی جاودانمان مرده
و لکه ی خونش
کورمان کرده


عنوان شعر سوم : قایق غرق شده
آهسته می روی
غباری برمیخیزد
با نفس آرام باد
آهسته می روی
آبی ناپدید می شود
از روی شن ها
آهسته می روی
و قایقی غرق می شود
در ژرفای تباهی
و چیزی باقی نیست
جز تصویر شناور رهایی

آهسته می روی
چشم من
تسلیم مرگ خوابت
و ذهن من
هنوز قلم به دست دنبالت
می افشاند ، می افشاند
رنگ ها را از شوق دیدارت
رنگ هایی از جنس
تولدی عشقی ریوف
از طنین ترانه ای شکننده

ذهن من رنگ میزند
آدم های بیهوده ی زیبا را
در پس زمینه ی دنیایم
اما رسم تو
گل سر سبد رویایم
بیهوده تر است از
بازگرداندن برگ های خشگ
بر شاخه
و دردناک تر است از
انتظار چشمی بیخواب
برای طلوع مرگی دیگر

ذهنم حقیرانه شکست خورده
چون نیست ، نیست
انعکاس جهانم
در آیینه ی این چشمان
نیست
تلالو آسوده ی خورشیدم
در این مردمکان بی جان
نیست
گواه زنده بودنم
در ضرب این پلک ها
نیست جز حقارتی فاحش
در طنین این صدا
که به یادم میاید
چون نرمی شعری صیغل خورده

یادآوری مخوف
به من می گوید
تو قاتلی
و خون رویا
خون بیداری را می شوید
نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)
نقد:
شما شاعر جوانی هستید باسابقه‌ی کوتاه مدت ولی زبان ادبی قوی دارید تا جایی که منتقد را به شگفتی می‌اندازد نقد بسیار دقیق و موشکافانه در حال حاضر برای شما لازم نیست فقط لازم می‌بینم که نکته‌ای را برای شما بیان کنم و در ادامه به مشکلات همین زبان شما اشاره کنم و تا همین حد در این مرحله کافی است.
باید بدانید که متن ادبی و شعر بسیار تفاوت دارد روایت شما شاعرانه است اما شعر بودن ویژگی دیگری است که ممکن است متنی ادبی نباشد و روایتش بسیار ساده باشد اما ماهیتش شعر باشد مثل اکثر آثار نیما هیچ ادبیتی در آن‌ها نیست اما از نظر ماهیت شعر و شاهکارند خوب با جدا کردن این موضوع یک نکته‌ی دیگر هم اشاره کنم که بیان صرف احساسات شخصی هم شعر نیستند پس اگر متنی آمیخته به احساسات شخص نویسنده بود شعر نیست شعار است البته شعار احساسی. حال برویم سر زبان شما قسمت به قسمت:
در ایستگاه عشق
توجه داشته باشید ترکیب «ایستگاه عشق» می‌تواند دو نوع اضافه باشد: اضافه‌ی تشبیهی و اضافه‌ی اقترانی اگر اضافه‌ی تشبیهی باشد یعنی عشق مثل یک ایستگاه قطار است حال این ایستگاه که مشبه‌به است دیگر نمی‌تواند قطاری در آن رفت و آمد کند مگر این که قطار هم مشبهی داشته باشد یا استعاره باشد با این توصیف اضافه‌ی شما نمی‌تواند تشبیهی باشد پس ناچار اقترانی است یعنی عشق و ایستگاه، قرین یکدیگرند به عبارت دیگر ایستگاه واقعی است اما در آن عشق اتفاق افتاده یا می‌افتد که لابد ایستگاه این متن همین ایستگاه است در این ایستگاه تمام عناصری که در ایستگاه‌های واقعی وجود دارد می‌تواند در آن باشد
صدای دیوانه وار حرکت قطار را
چه شیرین به گوشه ای از جان گره زدیم
و همهمه ی مسموم مردم را
به گوشه ای از بی خیالی
صفت‌های دیوانه‌وار و مسموم هر دو منفی هستند ولی شما اولی را شیرین خوانده‌ای و دومی را بی‌خیال شده‌ای یعنی اولی مثبت و دومی منفی مگر این که دیوانگی را از مختصات عاشقی بدانیم و بپذیریم. خوب این کند و کاو را هر خواننده‌ای شاید نداشته باشد اگر برداشت و تحلیل من درست باشد!
آه، ما به نرمی قدم گذاشتیم
در قطار رویاهایمان
و گذرگاه های خشک و تاریکمان را
با پرتویی از خیال روشنمان
گستاخانه افروختیم
ترکیب «قطار رؤیا» هم مثل ایستگاه عشق می‌تواند دو صورت داشته باشد که لابد این هم اقترانی است یعنی قطار واقعی که رؤیایی است. گذرگاه‌ها با این دو صفت خشک و تاریک کمی ناشناخته است اگر منظور تونل‌هاست که معمولاً تونل‌ها مرطوبند و اگر تاریکی شب در قطاری است که مسیری کویری دارد که معمولاً شب قطار هم چندان تاریک نیست ولی روشن کردن آن در خیال بسیار جالب است مخصوصاً این که با فعل افروختن انجام شده است چون احساس گرما را هم که نیاز است القا می‌کند.
مقصد های دلربایمان
در میان آن ها
خبری نبود
از شهر سرد جدایی
شهر نفس های پس از گریستن
شهر بی رنگ و بوی تنهایی
آغاز این جمله‌ی بلند که با یک بدل بیان می‌شود کمی جمله را گیج کرده است مخصوصاً که جمله‌ای مرکب و طولانی است نیازی به بدل نیست و بهتر است «آن‌ها» که بدل است حذف شود: «در میان مقصدهای دلربایمان». ترکیب‌های «شهر جدایی، شهر نفس‌ها، و شهر تنهایی» هر سه را باید اقترانی بگیریم.
و خطوط نقشیمان
قرار نبود
از جوهر تهی شوند
زیرکانه به سوی سقف بخزند
و طناب دارمان شوند
این قسمت مبهم است تا حدی که گمان می‌کنم غلط تایپی دارد «خطوط نقشیمان» را نفهمیدم اگر منظور خطوط نقشه‌هایی است که با هم کشیدیم گنگ است و نمی‌رساند تازه چه شد که بی‌رنگ شدند لابد یعنی نقش بر آب شد و چگونه طناب دار شدند و لابد باعث خودکشی شدند. این‌ها را باید خواننده حدس بزند با تردید پس متن ابهام دارد شاید دقیق روایت نشده است.
ما کوله بار بستیم و کوچ کردیم
به دیدگان یکدیگر
و مرداب های تکرار و دریچه های دلتنگی را
به آتش کشیدیم
با شراره هایی از تصویر یکدیگر
کوچ به دیدگان و آتش زدن‌ها قشنگ است و ترکیب‌های : «مرداب تکرار و دریچه‌های دلتنگی» هم اقترانی است اما شراره‌های تصویر را نفهمیدم از کجا آمده‌اند؟ مگر این که عکس‌هایی که با هم گرفته بودیم را به آتش کشیده باشیم و با شراره‌هایش آن آتش‌سوزی را به راه بیندازیم که اگر چنین است متن کمبود دارد. از این جا به بعد دوباره برمی‌گردی به قطار یا به خاطرات قطار و اتفاق‌هایش!
چطور شد که
تلق تلق گوش خراش قطار
همچو آواز ساحره ای
ما را آگاهانه
مسحور کرد
آگاهانه مسحور کردن بی‌دلیل است صدای قطار حتی اگر صنعت تشخیص هم باشد با واقعیت سازگار نیست و قید آگاهانه به آن نمی‌چسبد و ضمناً قید پرسش «چطور» هم خیلی ادبی نیست همان «چه شد» زیباتر است.
و چطور شد
که راهبی مرموز با نطقی رنگین
هوشیاریمان را دزدید
و آن را
در گوشه ای از معبد تاریک عشق
دفن کرد
جناب راهب لابد همان آخوند خودمان است که ادبیش کرده‌ای اما ترکیب «معبد تاریک عشق» ترکیب زیبا و بجایی است اما تغییر دید شما در آن نیست و لابد از دید همان راهب است که اگر در متن این دلیل باشد بهتر است.
و گیجی قطار سواری
نگذاشت بفهمیم چه شد
که یکدیگر را
در آتش خوشبختی سوزاندیم
و باز هم یک آتش سوزی بی‌دلیل که نفهمیدم چگونه انسان‌هایی در آتش خوشبختی می‌سوزند.
و غبار سپردیم
به باد های دلسردی
که از پنجره ی واگن گمشدیمان می آمد
ترکیب «گمشدیمان»‌قطعاً ‌اشتباه تایپی دارد شاید «گم‌شدگیمان» باشد با این اصلاح هم ابهام برطرف نمی‌شود و پنجره‌ی این واگن و بادهای سردش که از سوی دلسردی می‌وزد ابهام را بیشتر می‌کند.
و ما رفتیم
در سایه ای ناامن رفتیم
به مسیر مخالف
سرزمین خیالی و ابدی عشق
و در پایان هم ابهام‌ها می‌ماند و مسیر مخالف هم بر آن می‌افزاید. با تمام این اوصاف آنچه از باز کردن تصویرهایتان دستگیرم شد بیان یک خاطره بود در قالب یک متن ادبی که یا خاطره است یا خیلی خوش‌بین باشیم داستان در هر حال در نوع ادبی شعر نمی‌گنجد.

عنوان شعر دوم : لرزش یا سوختن
در آن سوی پنجره
قلبی از عشق آلوده می شود
قلبی می لرزد
چون شاخه ای بی قرار
بعد از پریدن پرنده اش
شما با بیان واژه‌ی پنجره، فضایی خلق می‌کنید حالا ببینیم این فضا می‌ماند یا در همان واژه است؟ بعد از آلودگی عشق سخن می‌گویید که معلوم نیست چرا نگاهی منفی به عشق دارید و بعد هم تشبیه قلب به شاخه‌ای که پرنده‌اش پریده و می‌لرزد.
قلبی روحش را
به بهای چند سکه ی سیاه
به لحظات سرخوشی
می فروشد
از روح فلب سخن می‌گویید ظاهراً دارد ابهام‌ها آغاز می‌شود و فروختن روح قلب ابهام بیشتر
و در آن سوی پنجره
در دوردست ها
نور باشکوه ستاره ای
انسانی ساده را دیوانه می کند
و او را
به سوی خود فرا میخواند
از پنجره بیرون می‌روید و آسمان را تصویر می‌کنید و دیوانگی حاصل از تماشای ستاره‌ای در دور دست.
در این سوی پنجره اما
ما می سوزیم
همراه کنده ها می سوزیم
تا که تاریکی
به روشنایی ذرات سوخته ی عشقمان
تسلیم شود
و دوباره برمی‌گردید به اتاقی که از پنجره‌اش سخن گفته بودید و ناگهان «ما» به میان می‌آید و خواننده وجود دیگری را هم می‌بیند
در این سوی پنجره
ما یافتیم
ستاره ی کوچکمان
در دیدگانمان خانه داشت
ما یافتیم
دیگر نمیبینیم
چون ستاره ی جاودانمان مرده
و لکه ی خونش
کورمان کرده
و بعد ستاره به دیدگان منتقل می‌شود که ناشناخته می‌ماند و می‌میرد و با آن که معمولاً مرده خونی ندارد لکه‌ای از خونش کورمان می‌کند، ابهام در ابهام معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد خواننده پا در هواست!

عنوان شعر سوم : قایق غرق شده
آهسته می روی
غباری برمیخیزد
با نفس آرام باد
آهسته می روی
آبی ناپدید می شود
از روی شن ها
آهسته می روی
و قایقی غرق می شود
در ژرفای تباهی
و چیزی باقی نیست
جز تصویر شناور رهایی
تصویر ظاهراً کنار دریاست و کسی که روی شن‌ها دور می‌شود و قایقی که معلوم نیست چه کسی در آن است قطعاً آن که می‌رود نمی‌تواند باشد و بعد غرق شدن آن که سوار قایق است و تنها شناور رهایی دیده می‌شود که لابد همان قایق است باقی می‌ماند اگر آن که می‌رود غرق شده است روایت گویا نیست و ادامه‌ی متن هم ذهنی می‌شود و هر لحظه ابهام‌هایش بیشتر و بیشتر می‌گردد.
آهسته می روی
چشم من
تسلیم مرگ خوابت
و ذهن من
هنوز قلم به دست دنبالت
می افشاند ، می افشاند
رنگ ها را از شوق دیدارت
رنگ هایی از جنس
تولدی عشقی ریوف
از طنین ترانه ای شکننده

ذهن من رنگ میزند
آدم های بیهوده ی زیبا را
در پس زمینه ی دنیایم
اما رسم تو
گل سر سبد رویایم
بیهوده تر است از
بازگرداندن برگ های خشگ
بر شاخه
و دردناک تر است از
انتظار چشمی بیخواب
برای طلوع مرگی دیگر

ذهنم حقیرانه شکست خورده
چون نیست ، نیست
انعکاس جهانم
در آیینه ی این چشمان
نیست
تلالو آسوده ی خورشیدم
در این مردمکان بی جان
نیست
گواه زنده بودنم
در ضرب این پلک ها
نیست جز حقارتی فاحش
در طنین این صدا
که به یادم میاید
چون نرمی شعری صیغل خورده

یادآوری مخوف
به من می گوید
تو قاتلی
و خون رویا
خون بیداری را می شوید
شما بیش از حد ادبی می‌نویسید البته این مهارت خوبی است اما نباید اصراف کنید که به تصنع برسد و خواننده داوری کند که فقط لفاظی است البته در همه‌ی این سه متن احساسات بیان می‌شود و گفتیم که بیان صرف احساس شاعر شعر نیست شعار است با این حال شما باید اندک اندک ماهیت شعر را بشناسید و به سوی آن حرکت کنید در حال حاضر پیشنهاد می‌کنم کوتاه‌تر بنویسید روایت شعر با داستان و خاطره تفاوت دارد روایت خاطره و داستان مثل فیلم است و روایت شعر مثل یک یا فوقش چند فرم عکس.

منتقد : محمد مستقیمی (راهی)

محمد مستقیمی با نام هنری (راهی), شاعر , نویسنده, پژوهشگر, مترجم, منتقد در یلدای سال 1330 در روستای چوپانان بخش انارک شهرستان نایین در خانواده‌ای که از پدر انارکی و از مادر بیابانکی بود متولد شد، نسب او از طرف مادر با فاصله‌ی چهار نسل به هنر جندقی و با ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.