عدم تسلط بر نوشتن ...



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
امید همسایه ماست
پیرمرد عجیبی ست
پیرمرد سر به زیری ست
هنوز
پاکت سیگارهای افتاده روی زمین را نگاه می کند
و تکه شارژ هایِ اعتباریِ روی زمین را
بر می گرداند.
با اینکه با عصایش نمی تواند راحت بنشیند
همیشه تکه نان های افتاده در کوچه
او را می نشانند
و او دستشان را می گیرد
تا از زیر دست و پا عبورشان بدهد
هنوز
وقتی در صف نانوایی جیب هایش را می گردد
با کوپن های برنج و روغن
و بلیت های اتوبوس
لبخند خاطرات را بر لب مردم می نشاند
هنوز
هر روز
ساعت هشت صبح را بیدار می کند
و دوست دارد
همان طور که خودش قابی عکسی کهنه را ....
سفره صبحانه نان تازه را در آغوش بگیرد

من دیده ام
همیشه خرده هایش را برای بچه ها
شکلات می خرد
اما هرگز توپ بچه ها را پس نمی دهد
بچه ها هر روز چشم به راه او هستند
بچه ها هنوز امید را دارند

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : صابر ساده
امروز با نقد و بررسی یه اثر ارسالی از سمت شاعر عزیز و جوان و تازه قلم و دوست نادیده ام جناب آقای محمدرضا عبدالهی نادی درخدمتم.
متنی که عبدالهی نادی به اسم شعر برای نقد فرستاده است بسیار پریشان است و شاعر یک سری از تجربیات خود و یک بخشی از تجربیات دیگران را که محصول شنیده هایش است نه درک شده برای خودش را در یک ظرفی به اسم متن درکنار هم چیده بدون اینکه بخواهد به پس و پیش اینها دقت کند و هنوز به این بخش اشراف ندارد که این نکات و تجربیات دارای اختلاف سنی هستند و حال که دارای اختلاف سنی هستند باید شاعر به عنوان رابط خط ربط درستی بین اینها ارائه کند که نکرده است.به طور مثال به این بخش از شعر دقت کنید تا خودتان شاهد این اختلاف سنی باشید.

- پیرمرد سر به زیری ست
هنوز
پاکت سیگارهای افتاده روی زمین را نگاه می کند
و تکه شارژ هایِ اعتباریِ روی زمین را
بر می گرداند.

این بخش را بگذارید کنار این بخش از شعر:

- با کوپن های برنج و روغن
و بلیت های اتوبوس

کاملا معلوم است که شاعر متوجه این نکته نشده است که پیرمردی با این مشخصات که ارائه می کند هیچ دخل و تصرفی نمی تواند با برگه های شارژ اعتباری داشته باشد و این یعنی همان عدم توجه به اختلاف سنی تجربیات.
یا نکته ی دیگری که باز نشان از عدم توجه شاعر به موضوع و مضمون هاست و کاملا مشخص است که حس و لبخند ناشی از تمسخر با لبخند ناشی از برانگیختگی حس نوستالژیک را نمی داند.ما بین این دو لبخند و احساس مولد این دو لبخند بسیار تفاوت است.برای نسل کوپنی ها همیشه کوپن نوعی احساس نوستالژیک دارد و یا حتی نوعی خشم.اینکه فردی الان از جیبش یک کوپن یا بلیط اتوبوس دربیاورد و ارائه کند نمی تواند حالتی خنده دار داشته باشد.اتفاقا بسیار غمگنانه است و هم نوستالژیک.این یعنی شاعر عزیزمان که سن و سالی هم ندارد هنوز به تفاوت اینها در احساس مخاطب شناخت ندارد و به نوعی تمام چیزهایی که نوشته است عاریه ای ست تا واقعی .همین ها باعث می شود که بگویم این متن به شدت پرریشان است و شاعر عزیز و تازه قلممان نتوانسته متن را به یک حد تنظیم برساند.اللبته این از تازه قلم بودن اوست وگرنه شاعری خوب است که بتوانددزد خوبی باشد.منظور از دزد بودن این نیست که شعر دیگری را بردارد بلکه این است که بتواند در جامعه خوب ببیند و خوب بشنود و خوب احساس کند و خوب لمس کند و از تجربیات دیگران خوب بهره ببرد و هرجا به نفع شعرش بود دست در انبان این خوب ها برده و چیزی که مورد نیازش است را بیرون بکشد و مورد بهره برداری قرار دهد.
نکته ی دیگری که در این شعر به شدت اذیت کننده است این است که از ابتدا تا انتها مشخص نیست شاعر چه می خواهد و اصلا منظور نظر اصلی اش چیست.این پیرمرد را نماد و نشانه ی نسل قبلی بدانیم که هنوز امید دارد؟آیا شاعر تعارض نسل قدیم و جدید را خواسته نشان دهد؟آیا شاعر عدم درک شدگی نسل قدیم را خواسته بیان کند؟آیا شاعر می خواهد بگوید همیشه امید هست حتی اگر امید نام همسایه ای باشد که به شدت پیر است و یا نام توپ پلاستیکی؟این سوالات اینرا نمی رساند که ما با متنی چند لایه روبرو هستیم بلکه اینرا می رساند که واقعا شاعر عزیزمان نمی داند چه می خواهد بگوید و یا اگر هم بداند چه می خواهد بگوید بلد نیست آنرا بگوید.از ابتدا تا اتنها کار دچار پرش های بی موردی ست که شاعر عزیز هیچ ادله ای برای این پرش ها نیاورده و در روند شعر نیز ما به این ادله ها نمی رسیم و این یعنی عدم تسلط بر نوشتن.البته که شاعر عزیزمان می خواهد روایتگری کند و این نکته کاملا مشخص است که او ذهنی روایتگر دارد اما علت اصلی این ذهن روایتگر بودن او بر خود مبحث روایت نیست بلکه او ضد روایت ها را نمی شناسد و نمی داند کجا روایتش را تغییر دهد و یا خرده روایت ها چه هستند و چه نقشی در پیشبرد متن می توانند داشته باشند.در متن روبرو ما تعداد زیادی خرده روایت روبرو هستیم که توسط شاعر رها شده اند و ما به واقع نمی دانیم علت حضور اینها چیست.
اصلا چرا باید شارژهای اعتباری به میان بیاید و یا چگونه با عصابش نمی تواند بنشیند که در اصل باید می گفت با اینکه عصا دارد اما در نشست و برخاست مشکل دارد یا این چگونه پیرمردی ست که دست خرده های نان را می گیرد و به یک باره متن از فضایی رئال به یک فضای سورئال تبدیل می شود و حتی گاهی رئال جادویی و که این پیرمرد دست نان ها را می گیرد و سفره را بغل می کند و امثال اینها که هر کدام به تنهایی می تواند خوب باشد اما در این متن به واقع چه جایگاهی دارند؟کاملا به متن نچسبیده است و شاعر عزیزمان باید بیاموزد که یا اینها را از هم تفکیک کند یا بیاموزد که چگونه این شکاف ها را پر کند.
در انتها باید بگویم رگه های خوبی در متن بود که نشان می داد این دوست عزیزمان آدم با احساسی ست و البته که احساس داشتن دلیل بر شاعر بودن نیست ولی می تواند بسیار کمک کننده باشد.شاعر عزیزمان تلاش می کند خوب نگاه کند اما هنوز دقیق نیست.به نظرم باید کمی صبر کرد و آثار بیشتری از او خواند بعد نظری قطعی پیرامونش صادر کرد البته یادمان نرود که او هنوز وارد جوانی هم نشده و تازه قلم است و اتفاقا داشتن خطا از ویژگی های ایشان و امثال ایشان است و امید زیادی ست که پیشرفت کنند.انشاالله به زودی آثار بهتر و بیشتری از ایشان بخوانم و پیرامونشان صحبت کنم.
بهترین ها را برایشان آرزومندم.
و من الله توفیق

منتقد : صابر ساده

صابر ساده متولد 30/7/1366 صادره از تهران شاعر – نویسنده – منتقد ادبی سوابق تحصیلی : - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی - کارشناسی زبان و ادبیات فارسی - کاردانی مدیریت بازرگانی سوابق تدریس : - مدرس ادبیات در دانشگاه آزاد اسلامی به صورت حق ...



دیدگاه ها - ۲
محمدرضا عبداللهی نادی » 14 روز پیش
ای کاش نام من را نگویید. متشکر میشوم
محمدرضا عبداللهی نادی » 14 روز پیش
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی متشکرم. فقط ای کاش یک کتاب به من معرفی کنید. من فعلاً عاشق اشعار فروغم. کتاب شعر دیگری معرفی نیم کنید؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.