احساس‌کشی با خنجر ابرو




عنوان مجموعه اشعار : با نگاهت حرف دارم
شاعر : زهرا کاظم پور


عنوان شعر اول : با نگاهت حرف دارم
با نگاهت حرف دارم از نگاهم رو نگیر
حال احساس مرا با خنجر ابرو نگیر

من به لبخند تو آبادم مرا ویران نکن
مثل آیینه نشو با هق هق من خو نگیر

در مسیر جوی تقدیرم برو تا بیکران
قایق امید من بیراهه ها پهلو نگیر

زندگی یک عمر یادم داده وقت پاشدن
دست هایت را به جز بر شانه ی زانو نگیر

عشق چون سیبی ست شیرین، گاز باید زد به شوق

پس برای پوست کندن از کسی چاقو نگیر

عنوان شعر دوم : دنبال کسی هستم
دنبال کسی هستم از جنس خودم باشد
لبخند نجیبی که همسایه ی غم باشد

دنبال کسی که عشق، جاری ست از احساسش
قلبی که صبورانه پابند قسم باشد

بگذار ببارد مهر از جاری چشمانم
هرچند که سهم من از عاطفه کم باشد

دنیا چه تماشایی ست وقتی که کنار سیب
وقتی که کنار نور ،لبحند تو هم باشد

با عشق زمین زیباست این منطق شاعرهاست
بگذار که حق این بار ،با اهل قلم باشد





عنوان شعر سوم : صنوبر
دلواپس حال توام زیبا صنوبر
باور نکن پاییز را طاقت بیاور

باور نکن پاییز فصل بی کسی هاست
جان داده پای ماندنت ،یاس معطر

طوفان مبدا بشکند شاخه ترت را
تو می توانی سبز باشی تا به آخر

تو سایه سار کوچه باغ عشق هستی
دلخوش به آغوشت شده صدها کبوتر

چیزی نمانده تا بهار آرزوها
فصلی که از باران شادی می شوی تر

لبخند تو زیباترین تصویر باغ است
دلتنگی پاییز را طاقت بیاور
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
احساساتت را هدر نده، این جمله آن‌جا کاربرد دارد که یکی از بیرون، رابطه‌ای دو طرفه را ورانداز می‌کند و با مداقه در احوال طرفین و سبک، سنگین کردن قضیه، به یکی از آن دو که نزدیک‌ترش است، می‌گوید، حیف است که این مهر و محبت را ارزانی «وی» کنی، چرا که وی ارزش خرج کردن این همه احساس را ندارد، چرا که «وی» نمی‌فهمدت. و چنین است که ته ماجرا را به نجات دادن دوستش از زندگی و رابطه با «وی» می‌بندد. اما این وضعیت که شرحش رفت، مستولی‌ست بر جامعه انسانی، جهان شعر و هنر اما حکایتی دیگر دارد، باید دانست هر شعر چقدر احساسات نیاز دارد و در کدام بیت دوز احساسات را بالا یا پایین آورد، مهم این است که از ابتدا تا انتهای شعر را یک‌سان نبینیم و دقیقا مهم این است که «احساسات خود را هدر ندهیم» در سه شعری که هر سه غزلند و به نقد امروز این‌کاتب اختصاص داده شده است، اما سرکار خانم «زهرا کاظم‌پور» بدون هیچ دقتی پراکنش مهر و محبتش را در تمام بیت‌ها لحاظ کرده است و بیتی را نمی‌بینیم که از احساس، ولو حداقلی، تهی باشد، به نظرن لازم است به همین علت یادآور شوم که نیما یوشیج، یک سری مقالات و نامه‌ها و یادداشت‌هایی دارد که تحت نام «ارزش احساسات» چاپ و نشریافته و برای آن‌که اهمیت فراوانی دارد، کوتاهه‌ای از آن را بنویسم تا بدانیم میزان بهینه‌ی احساساتی که شاعر بایسته است در اثرش به کار بندد، چه میزان است.

«personificatold جاندار پنداری اشیا، عناصر و مفاهیم انتزاعی، ریشه در گذشته‌های دور، در اسطوره‌ها دارد. این گونه از اسطوره‌ها، نشان از باورمندی انسان‌های نخستین به وجود روح شخصیت و شعور در اشیاء و عناصر و پدیده‌های طبیعی دارد، از این رو آن‌ها برخوردی عاطفی با طبیعت برقرار می‌کردند، بنیاد شناخت آنها از جهان اطراف، تخیل آن‌ها بود. اینگونه‌ اندیشگی انسان در عین راز خاکی، انسان را با طبیعت پیوند داده، جنبه‌ی تقدس به خود می‌گرفت. در دوره های پسین، در هنر نوشتاری، یکی از زیباترین گونه صورت خیال، آشنای زدائی است»

بگذارید متن را از حالت علمی و کلاسه به خودمانی برگردان کنم، نیما یوشیج معتقد است، احساسات در واقع با صنعت تشخیص گره خورده است، در تشخیص ما به اشیاء جان می‌بخشیم، و‌به آن شخصیت می‌دهیم، مثلا از زبان میز و درخت و حتا جاده و دریا حرف می‌زنیم، به این کار می‌گویند پرسونافیکشن، یا جان‌بخشی، یا به قپل نیما «جاندارپنداری» این شخصیت‌پردازی ریشه در گذشته دارد، در قدیم مثلا به بت‌ها اسم می‌دادند و می‌گفتند مثلا این الهه‌ی شکار است «دیانا» نام دارد، ‌پس به آن سنگ، یا مجسمه‌ای که الهه‌ی شکار بود، وظایفی می‌دادند، که به انسان می‌دهند، این سبب می‌شد، مجسمه شخصیتی تلقی شود که می‌خندد، راه می‌رود و... پس احساساتی را به او نسبت می‌دادند. اندیشه آن‌ها آشتی با طبیعت بود و زیباترین کار آدم‌ها این بود که برای فلان مجسمه تخیل می‌کردند و از قول او کارهایی را وعده می‌دادند،
ارزش احساسات آن‌جا رونق می‌گرفت که به این مجسمه‌های اسطوره‌ای که دارای شخصیت شده بودند، عشق می‌ورزیدند و با وی تبادل احترام می‌کردند. پس پای همین مجسمه‌ها به شعر باز شد، چون راه ابراز احساسات، بغل و بوسه آن‌هم در شعر و در لفظ بود. و تخیل و خیال‌انگیزی بخش اعظم احساسات ما را معطوف خود کرد. تخیلی که دیگر از عقلانیتی اندک نیز برخوردار نیست و شعر را می‌برد به سمتی که واقعی نیست و هست، لاجرم شاعری که دچار تخیل است می‌گوید، دلداری دارم که قدش سرو بلندبالاست، و مخاطب نیز این حرف را شاعرانه باور می‌کند.
این‌ها را نوشتم تا بدانیم، چقدر اهمیت دارد که چگونه و در چه سطحی احساساتمان را خرج کنیم، حالا وقت است برویم سراغ صرف احساسات در شعر زهرا خانم که غزل نخستش چنین شروع می‌شود؛

با نگاهت حرف دارم از نگاهم رو نگیر
حال احساس مرا با خنجر ابرو نگیر

گفتیم احساسات، ملاحظه می‌فرمایید کل این بیت را که تخیل است و بس، «با نگاهت حرف دارم» جمله‌ای کلیشه و تخیلی‌ست و ترکیب «خنجر ابرو» بسیار بسیار قدیمی‌ست، انگار حافظ است که هنوزا «از آن چشم و از آن ابرو» می‌گوید تا برسد به «کمان ابرو»
غفلت شاعر، در چند نکته است، نخست این که شعرش از منطق شعری برخوردار نیست، چون دیگر زمانه‌ی خیال‌پردازی‌های این‌چنینی نیست. و چگونه بحث از ابرو و خنجر به میان می‌آورد کسب که جمله‌ی عاشقانه‌ای اگر بخواهد به کسی بگوید، از این مفاهیم استفاده نمی‌کند، نیما، در همان کتاب کوچکش، تاکید فراوان دارد که شاعر باید اهل زمان و زبان خودش باشد. آدمی که مترو سوار نی‌شود چگونه از ناقه حرف بزند؟
غفلت بعدی، این که شاعر، انگار یادش رفته که یک زن است، پس آنی که توصیف نی‌کند باید مرد باشد و مشخصه‌های مردی را در شعرش لحاظ کند، معشوقی که با خنجر ابرو باشد و مرد هم باشد را که باید گچ گرفت و به درد لای جرز می‌خورد، بنابراین، نگاه زنانه لازمه‌ی سرودن یک بانوست.
غفلت بعدی عدم تالیف مناسب در برخی بیت‌هاست، شاعر، در چینش واژه‌های هر بیت، باید طوری عمل کند که نشود به راحتی کلمه‌ای را با کلمه‌ای دیگر جابه‌جا کرد. در بیت «در مسیر جوی...» تالیف بسیار مبتدیانه از کار درآمده است، جوی را چکار به قایق؟ قایق را چکار به پهلو گرفتن؟ و بی‌راهه چه ربطی به رودخانه یا جوی یا دریا درارد؟ بسیار بیت سستی شده است که پیشنهاد می‌کنم بازنویسی‌اش را از دست ندهید.

بگذار ببارد مهر از جاری چشمانم
هرچند که سهم من از عاطفه کم باشد

به این بیت و معنای آن دقت کنید، وقتی از چشم کسی مهر می‌‌بارد مگر می‌شود بی‌عاطفه باشد؟ حتمن واقفید که باریدن مهر از چشم یعنی سرریز کردن مهر، یعنی لبریز شدن از عاطفه، این تضاد از آن دسته اتفاق‌هایی‌ست که شاعر در پس ساده نوشتن، به آن توجهی نمی‌کند، در واقع، شعر به حدی ساده انگاشته شده که ما در این غزل ، یعنی در شعر دومی، جز «لبخندی همسایه‌ی غم» بارقه‌ی عشق و امید و ذره‌ای لذت به مخاطب داده نمی‌شود یعنی ما با شعری مواجهیم که صد در صد احساسات است و زابیده‌ی ذهنی سطحی‌اندیش، به نظرم به جد باید بروید سراغ پرورش مضمون‌هایی مصور که بشود با آن بیت تصویری ساخت. بیت تصویری است که شعر را ارجمند می‌کند، بیت زیر از مهدی فرجی را بخوانید تا متوجه تصویرپردازی شاعرانه بشوید و بدانید منظورم چیست؛

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط.
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

ابن بیت هم بسیار ساده نوشته شده، اما فرقش آن است که تصویری دارد که مخاطب را به گفتن احسنت وامی‌دارد، عبث است که ما شعرمان آن‌قدر ساده باشد و احساسی کم ه هر خوانده‌ای متوجه منظورمان شود، اما ته ماجرا چیزی عایدش نشود. لذت متن به این است که نگذاریم مخاطب دست خالی شعرمان را ترک کند، شاید این بیت، آن بیتی باشد که اندکی مخاطب را ارضا می‌کند و به او اعتنای ویژه کرده‌اید، کاش تمام بیت‌هاتان حدااقل چنین بود، در هر حال، نه احساسات صرف، نه تخیل کامل، نه حرف‌زدن توام با سادگی، هیچ‌یک نمی‌تواند شما را به قله‌ی شاعری برساند. ان‌چه مهم است، این است که در شعرتان، بلدید داستان تعریف کنید، این شگرد، یعنی روایتمندی شعر را با تصویرپردازی، شخصیت‌سازی، کلمات و فضاهای نو و بکر و قدرت کلام، همراه کنید، قطعا و بی‌شک نام شما را به عنوان شاعری بزرگ در آتیه‌ای نه دور، خواهیم شنید. به تماشای، سیمین و سایه از شعر امروز و تخیل بیدلانه و سادگی سعدی و ارجمندی منزوی و زلالی قیصر، می‌توانید شاعرتر باشی. پس بپلک که عقل نمانی دوست، توفیق رفیق راه‌تان

با احترام و ارادت
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برنده کنگره‌ها، نشست‌ها و جشنواره‌های مختلف ادبی از 1375 تا هنوز/ داوری بیش از پنجاه مسابقه و رقابت ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.