شعرِ کمال‌یافته




عنوان مجموعه اشعار : تیغ تشنه
شاعر : ابوالفضل صفّاری


عنوان شعر اول : تیغ تشنه
گرداب دل ! زمین و زمان را به هم بریز
با گردشت کران به کران را به هم بریز

قابی زدم به چشم و تو گفتی که عینک است
برگرد و عکس داخل آن را به هم بریز

با چشمکی که می زنی ای آسمان خراش
نظم ستاره های جهان را به هم بریز

ای آهوی رمیده به صحرای دیده ها
با یک نگاه تیر و کمان را به هم بریز

در زندگی چرا بنشینم بدون تو
روزی بیا و خانه جان را به هم بریز

ای تیغ تشنه، راه برو روی دست من
با یک فشار خود شریان را به هم بریز
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. اصلی ترین مشخصه ی این شعر، ردیف نسبتاً خاص آن است. این ردیف البته در بعضی از بیت ها مستقیماً معناساز نیست و باید معنی مجازی اش را در نظر بگیریم تا فی المثل بتوانیم به هم ریختن شریان، یا عکس، یا تیر و کمان را شدنی فرض کنیم. شعر، اجمالاً شعر خوب و مقبولی ست؛ مخصوصاً که شاعرش تنها شانزده سال دارد. این یعنی آن که با شاعری طرفیم که به مدد ذوق فطری و مطالعات شخصی (غیردرسی) توانسته از اولیات فنّی گام فراتر نهد و ابیات خوبی هم به لحاظ مضمونی ارائه دهد. و باز این یعنی آن که با شاعری رو به روییم که اگر هاز همّت دریغ نورزد و از شدت پیگیری اش کم نکند، با این پشتوانه فرصت خوبی در عمر پیش رویش برای غنی تر کردن شعرش دارد. همان طور که عرض شد، ابیات منفرداً بیت های تقریباً خوبی از آب درآمده اند. اما کدام محصول خوبی ست که اندک عیوبی هم نداشته باشد؟! وقتی که این شعر را از نظر می گذرانیم، در همان خوانش نخست، لااقل دو ایراد کلّی ابتدایی، یا بهتر است بگوییم دو عرصه که اگر شاعر در آن ها طور دیگری سلوک می کرد نتیجه ی بهتری می گرفت، به نظرمان می رسد. اولین مسأله، تشتت تخاطب است. همین اول بگویم که با توجه به برآیند کلّی مضامین و معنای ابیات، باید شعر را شعری متمایل به رویکرد عاشقانه در نظر بگیریم؛ هرچند رگه هایی از دغدغه های وجودی هم در آن به چشم می آید. اما به بیت ها با در نظر گرفتن سویه ی خطاب شان دقت کنید. بیت اول دارد با «گرداب دل» حرف می زند؛ یعنی با خود شاعر، با دل شاعر. مگر آن که فرض کنیم که شاعر معشوق یا مخاطبی بیرون از وجود خودش را «[ای] گردابِ دل [ ِ من]» نامیده است. چهار بیت بعدی آشکارا خطاب به مععشوق اند و بیت آخر باز التفاتی دارد به «تیغ تشنه» و با مخاطب قرار دادن تیغ، از او می خواهد که به زندگی شاعر پایان دهد. تغییر طرف خطاب در شعر هیچ اشکالی ندارد به شرط آن که معیاری و اقتضایی داشته باشد؛ یعنی هم خود شعر با صیرورت و پلّه پلّگی اش چنین تغییر خطابی را از حیث کلیت فرمی و خمش ها و انعطافات اجزائش طلب کند، و هم خود این تغییر خطاب ها نظم و نسق مهندسی شده یاقابل ردیابی یی داشته باشند. نکته ی دوم، پریشان نماییِ ابیات است. قبول دارم که لااقل در ابیات میانی، وحدت خطاب با معشوق به نوعی انسجام و همجهتی بیت ها انجامیده. این را هم می پذیرم که طلبِ دگرگونی و تغییر و وقوع اتفاقی که بر هم زننده ی عادت و وضع عادی بالفعل کنونی باشد، در همه ی بیت ها (تقریباً) فریاد زده می شوند و ردیف در این میان به عنوان منادی این خواسته، نقش بسزایی در هماهنگ کردن بیت ها و کوک کردن و همنوا کردن شان با همدیگر داشته است. با این حساب، چرا باز از پریشانی نسبی بیت ها حرف می زنم و آن را ادعا می کنم؟ واقعیت این است که نفسِ همصدایی بیت ها فقط مرتبه ای از انسجام را برای یک شعر حاصل می کند اما لزوماً شعر را به فلاح و رستگاری القای انسجام فرمی نمی رساند. دو دستمایه معمولاً می توانند دست بیت ها را برای دست یافتن به فرم واحد و اَتَمّ بگیرند؛ یکی حضور نوعی روایت (نه لزوماً روایت داستانی بل دست کم ماجرایی قابل ردیابی و تطوریابنده) در سراسر شعر که در هر بیت قدمی به جلو برود، و دیگری پیگیری شدن هر بیت توسط بیت بعد به مدد کلیدواژگانی در بیت های پیایند، که به برکت تداعی شان، بیت ها را از درون به همدیگر متصل و با هم در تناسب و نسبت نگه دارند. شاخص و تب سنج حضور چنین فرم لایتغیری در یک شعرِ کمال یافته، آن است که به سختی بتوان جای بیت های یک شعر را عوض کرد و جا به جاشان نمود. درست مثل یک آناتومی و ارگانیسم همگن که هر عضوش نقشی در کلیت ایفا می کند و کاستیِ دیگری را جبران و کامل می نماید. و در چنین سازمانی طبعاً عوض کردن جای دست و پا ممکن نخواهد بود! یکی دیگر از ویژگی های این شعر، راه یافتن واژه های نسبتاً تازه تر و امروزی تر در خلال شعر است؛ مواردی مانند عینک و عکس و قاب و آسمان خراش و چشمک. هرچند نهایتاً معتقدم که ذات و سرشت کلّی این شعر، هنوز کلاسیک است آن زاویه ی نگاه متشخص فردی و آن جهان بینی شکل گرفته ی «همه چیزش با همه چیزش جور» هنوز در این شعر غایب است (و البته حصولش هنوز برای این شاعر دیر نیست) و شاهدم برای این معنا دست کم استمرار نگاه عادت زده و تقلیدی به استارات و تعاملات بین عناصر و ارکان است و دید زدن دنیا از دریچه ی مسبوقِ دیدگان دیگران؛ مواردی مانند «آهوی رمیده» دیدن یار و... . در بیت نخست، گرچه «گردش» در تناسب با خطابی که به گرداب شده است، واژه ی روا و بجایی ست، اما اگر قرار باشد که خواننده، همزمان گوشه ی چشمی هم به مرجع این استعاره (یعنی دلِ شاعر یا معشوق) داشته باشد (که باید داشته باشد و از آن گزیری نیست)، خُب، حالا باید این «طلبِ گردش» را در عالمِ عین، به مثابه ی طلبِ چه چیزی صورت بندی کرد؟ رُک و پوست کنده بگویم؛ نمی توان حدسی داشت که شاعر وقتی در بیت نخست از مخاطبش می خواهد که «گردش» کند، در حقیقت دارد از او خواهش می کند که چه کاری و چه رفتاری بکند. در بیت سوم، «آسمان خراش» با وجود ارج و قربی که به خاطر معاصرتش دارد، ولی به نظر نمی رسد که تعبیر دلچسبی برای نامیدن معشوق باشد!؛ مگر این که در قاموس شاعر یا معشوقش چنین نامیدنی بدآیند جلوه نکند. در بیت چهارم باید تأمل کرد و دید که آیا «ای آهوی رمیده به صحرای دیده ها» بهتر است یا «ای آهوی رمیده ز صحرای دیده ها»؛ اگر قصد اشارتی ولو اجمالی به بی وفایی یار باشد، «به» بهتر است و اگر تکیه و تأکید بر غیبت یار باشد، طبعاً «ز» ارجح و مرجّح است. در بیت پنجم «بنشینم» بد نیست اما شاید بتوان به واژه ی بهینه تری هم به جای آن رسید. و بالأخره این که برای کامل تر شدن تصویر بیت آخر، می توان به جای «با یک فشار خود ...» به «با یک فشار پا ...» هم فکر کرد. نکته ی آخرم برای دوست شاعرم، در پاسخ به یادداشتی که به حاشیه ی این شعر ضمیمه کرده بودند، توصیه به شعر خواندن و شعر خواندن و شعر خواندن است. انجمن و آموزش، مزایای خودشان را دارند امّا مطالعه ی هدف مند و برنامه ریزی شده ی شعر برای شما بهتر از تمام انجمن ها و آموزش ها خواهد بود. انس با شعرهای خوب قدیم و جدید (حتی مطالعه ی تنقیدی شعرهای بد!) شاعر را هرچقدر هم که خالی الذهن باشد (که شما نیستید)، مثل کودک زبان بسته ای، فقط با تکنیکِ مواجهه ی مستقیم و نقد و ارزیابیِ مداومِ ذهنی، در معرض بهترین آموزشگاه زبان جهان (در این جا: بهترین آموزشگاه شعر جهان) قرار خواهد داد. بدین ترتیب، با مطالعه ی آگاهانه و هوشیارانه و دقیق و تنقیدی، کم کم محاسن شعر شما تقویت و تثبیت خواهد شد و تابلوی اخطارِ «اگر فلان طور بنویسم اصلاً زیبا و درست نیست»، همیشه پیش چشم شما قرار خواهد گرفت.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۱
ابوالفضل صفّاری » 16 روز پیش
سلام به همراه تشکر از شما ساخته شدن معنا بدونم مجاز و تخیل که می دانید شعر نمی سازد پس اصلا جای حرف ندارد. و اینکه من باب ارتباطات بیشتر ابیات گفته اید که من این را می پذیرم چرا که این شعر مجموع چند بیت بداهه گویی و بداهه نوازی بوده من یک سوال دارم که چگونه می شود از حالت کلاسیکی که شما می گویید خارج شد با اینکه کلمات و مفهومات نو و تازه نشان هستند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.