بی‌توجهی به بارِ معناییِ واژه‌ها




عنوان مجموعه اشعار : به یاد دوست
شاعر : رضا دهقان


عنوان شعر اول : چهار فصل عاشقی
یک روز چون غنچه????
در بهار چشمانم زاده شدی
و به میزبانی قلبم❤️
در عشق تابستانی دستانم☀️
پا گرفتی
نیامده برای ترک آغوشم
عمر گل را بهانه کردی????
و رخت دلگیر پائیزی شدن پوشیدی????????
ومن اکنون زیر اولین زمستان هجرانت????️❄️
خاطره عکس بهار بودنت را می بوسم ????????????


عنوان شعر دوم : نا آرامی
چگونه آرام باشم
وقتی که طوفانی سهمگین مرا احاطه کرده
شلاق موج بر تن مستهلک این کشتی بادبانی
شکستی نافرجام در پی دارد!
موج در پی موج
رنج در پی رنج
عرشه استوار نیست
بادبان خسته از دستخوش باد
من خسته از این همه یاد
چگونه آرام باشم؟!
وقتی من طوفان زده
لختی ست
که به گرداب ناباوری رسیده ام!
سیاهی شب
مرا چشم بسته
به قربانگاه نیستی می برد
فانوسی کجاست؟!
که سکان این ناخدا را
به خدا برساند...
که طوفان فیصله یابد
و من به حقیر رهایی رسم


عنوان شعر سوم : اشک مریم
دلم هوایی بارانی میخواهد
و دشتی پر از اشک مریم
گل سرنگون از آسمان

رقصی بی پایان
در میان چرخش باد

شمیم نم زده خاک
و ژاله غلطان بر برگ

من باشم و تنهایی
و خدایی تنها، تنها برای قدم زدن
من از سهراب بخوانم
و او در گوشم
پچ پچ باران

ایکاش این محال نبود
و تو خدای من می شدی
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
آیا می‌توان بر این سه متن، نام شعر گذاشت؟ یقیناً نویسندۀ متن، تلاش‌هایی برای تشبّهِ نوشته‌هایش به شعر کرده، امّا به دلایل بسیار، حتی در تشبّه نیز ناموفق بوده، گرچه برای ساختار بخشیدن به متن‌ها، توفیق بیشتری داشته است.
مثلاً در متن اول، آقای دهقانی با توالیِ فصل‌ها، و شروع کردن از زمستان و دوباره رسیدن به زمستان، سعی کرده سایۀ یک فرم دایره‌ای را بر متن بیندازد، در متن دوم با مراعاتِ نظایری چون دریا، کشتی، بادبان، ناخدا، موج، گرداب، طوفان، سکان و...، سعی کرده زنجیره‌ای از تناسبات لفظی و معنایی را به‌عنوان زیربنای ساختاریِ کار قرار دهد، و در متن سوم، اشاره به «و خدایی که در این نزدیکی‌ست» از سهراب سپهری را به‌نوعی سطح اتکای متن قرار داده است. امّا با این‌همه تلاش، نتوانسته متن‌ها را به مرز شعر بودن نزدیک کند و در این عدم توفیق، البته دلائل بسیار دخیل است، مانند انتزاعی بودنِ اغلب تصویرها، که یکی از عواملی است که باعث می‌‌شود خوانندۀ این متن‌ها نتواند با خواندن هیچ سطری چشم‌هایش را ببندد و یک تصویر عینی و محسوس و ملموس، یا یک مابه‌ازای عینی را تصور کند.
در متن اول، مؤلف از «مثل غنچه پاگرفتنِ کسی در بهار چشمانش، به میزبانی قلبش در عشقِ تابستانیِ دستانش» سخن می‌گوید و از «پوشیدنِ رخت دلگیر پاییز» و «زیر اولین زمستانِ هجران، خاطرۀ عکسِ بهارِ بودنِ کسی را بوسیدن»!
و در دو متن دیگر هم وضع بر همین منوال است...
گذشته از انتزاعی بودنِ افراطیِ تصاویر، به‌نظر می‌رسد مؤلف در موارد بسیاری از بارِ معناییِ واژه‌ها نیز غافل است. در متن دوم، از «شکستِ نافرجام» می‌گوید، انگار که برای «اندوه» صفتِ «غم‌انگیز» بیاورد. در بررسی هر سه متن، به‌راحتی می‌توان به نمونه‌های بسیاری از کاربردهای اشتباهِ از این‌دست رسید، و این درحالی است که اتفاقاً نمی‌توان گفت شاعر نسبت به واژه‌ها و کارکرد آن‌ها بی‌توجه است. مثلاً می‌گوید: «من باشم و تنهایی/ و خدایی تنها، تنها برای قدم زدن» و سعی می‌کند در هربار استفاده از لفظ «تنها»، علاوه‌بر بهره‌بردن از موسیقیِ برخاسته از تکرارِ این واژه، معنایی متفاوت از آن ارائه دهد.
امّا درمجموع، و با تمام تلاش‌هایی که آشکار است، مؤلف نمی‌تواند قدمی از دنیای مفاهیم انتزاعیِ صِرف و «ای‌کاش»های مستتر در دل این‌گونه متن‌ها فراتر بگذارد.
یقیناً مطالعۀ داستان‌های کوتاهِ یکی دو دهۀ اخیر، می‌تواند به مؤلف برای رسیدن به زبانی به‌روزتر و دنیایی عینی‌تر، و فاصله گرفتن از فضای وهم‌آلودِ برخی شعرهای دهۀ سی و چهل کمک کند.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.