قابِ آخر




عنوان مجموعه اشعار : دردقلم ۱۲
شاعر : سید احمدرضا فضیلت منش


عنوان شعر اول : برجک
سر پست نیمه شب شبی سر برجکی شبیه اتاق
پسری و تخیل دختری‌و...گرفته شد دلش از فراق
به لبش شبیه همیشه ذکر و دعا ویاد خدا ولی
دل او چو همیشه نمی تپید ز هراس یا که ز اشتیاق
وبه انتظار دو ساعت بعد شب پست آخر بچه بود
دو دقیقه قبل اذان صبح ت ت تق تتق تا تا تاق تاتاق
سه دقیقه هم نگذشت و شد سر اشهد ان محمدا
چو ستاره دردل تار شب همه قسمت برجک از احتراق
و اذان مغرب روز بعدش و...خیره به عکس جوان خود
و لَ...لرزش شانه مادری و...خبر نمی کند اتفاق


عنوان شعر دوم : چکاوک
چکاوک سحرم چلچراغ لانه من
چکانده مهر تو را اشک شب به شانه من
نه کار و بار روالی نه حال و روز خوشی
نبودن تو کنارم شده بهانه من
بیا به قصد نوازش بکش پری به سرم
از اعتبار نگاهت بده سرانه من
که یک نگاه تو حتی زیادی سرم است
ولی تو بنده نوازی بکن ترانه من
اگر میان تمامی عاشقان خودت
دلت به حال دل بنده سوخت ، خانه من
درش به روی تو باز است و عکس ماه رخت
به جای شمسه و سردرب آن نشانه من

????احمدرضا فضیلت منش


عنوان شعر سوم : بار زر
زمین دو مرتبه چرخید و فتنه ای دگر افتاد
حواس سر به دل آمد هراس دل به سر افتاد

به در هنوز نگفتیم ولی شنیده جدارش
از این شنیدن دیوار نا شنیده در افتاد

از آنکه منزل دلبر نبود در دل عاشق
نشان کوچه جانان ز هجر رهگذر افتاد

حرام جای حلال و ریاست جای دیانت
درخت مسجدمان هم شکست و بی ثمر افتاد

به جای آل علی ظلم و کفر سرورمان شد
کنون هر که درافتاده با گناه ور افتاد

پسر تفنگ پدررا فروخت از هوس خود
بلی تفنگ پدر از سیاست پسر افتاد

پدر ز خستگی آخر نشست گوشه عزلت
پسر چه شاد و چه راضی که بابش از کمر افتاد

گراز ها وسط ده میان مزرعه هامان
تفنگ زیر لحاف است و توی کیسه زر افتاد

در این زمانه چپاول ز مال و زحمت دهقان
که امشب از سر شرمش چنان شب دگر افتاد

شدست عادت خلقی که واعظ اند و سخنگو
ولیک ناله دهقان پیر بی اثر افتاد

برای لقمه نانی ز شرم بر در خانه
گذاشت همسر و طفلان خانه بی خبر ،افتاد

ولی حدیث موثق شنیده ام که نماند
بدی ،که از دم رعیت ز بام کاخ ،شر افتاد

چه جمله ای پدرم گفت:بار کج نرسد هان!!!
و می رسد خبر آخر که بارزر ز خر افتاد
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال به خوانش سه اثر از دوست جوان شاعری خواهم نشست؛ سه اثری که همگی در قالب غزل سروده شده‌اند. اولین قضاوتم در نخستین مواجهه با این مجموعه، رأی به برتری غزل نخست نسبت به دیگر هم‌قطارانش در این مجموعه است. در این فرصت قصد دارم تنها به بحث پیرامون همین غزل با مطلع «سر پست نیمه شب شبی سر برجکی شبیه اتاق / پسری و تخیل دختری ‌و...گرفته شد دلش از فراق» بپردازم.
دلیل صدور برتری غزل مذکور نسبت به دیگر هم‌قطارانش، «معاصریت» است. این معاصریت را در وجوه مختلفی ازجمله زبان در چند سطح مفردات و عبارات و جملات می‌توان به‌وضوح مشاهده کرد. تقسیم آثار هنری به دو شاخۀ قدیم و نو، به‌اعتباری می‌تواند کلّی‌ترین تقسیم‌بندی در این زمینه قلمداد شود؛ دو قلمروی که هر کدام چند ده مشخّصه در دل دارد و می‌توان در باب هر یک - به مقتضای خود - دادِ سخن سر داد. اما با نگاهی به فرم اثر، با توجه به ویژگی‌هایی که در آن یافت می‌شود، می‌توان اثر مورد بحث را در دستۀ معاصرها گنجاند و دلیل را در چند ویژگی برجسته‌تر جست‌وجو کرد. یکی از مهم‌ترینِ آن‌ها در نمونۀ پیشِ رو، روایت است.
اگرچه غزل کهن نیز نمونه‌هایی از توجه قدما به روایت در غزل را به دست می‌دهد، نمونه‌ها بسیار اندک است و در مقایسه با اهتمام شاعران معاصر بر این دقیقه، بی‌شک می‌شود آن را در شمار مشخصه‌های سبکی شعر معاصر قرار داد. جنبۀ مثبتِ بهره‌گیری شاعر از عنصر روایت در شعر، همان‌طور که اشاره کردم، جهت دادن فرم اثر به سوی فرم‌های تازه‌تر و کم‌سابقه‌تر است، که البته به خودی خود می‌تواند راهگشا باشد، اما نکته‌ای را که در این باب نباید از نظر دور داشت، فاصلۀ بعیدِ میان روایت شعری و روایت داستانی است. بهترین راه برای تمیز این دو از یکدیگر، جست‌وجوی عنصر خیال در خط روایی اثر است؛ عنصری که قریب به اتفاق نظریه‌پردازان ادبی آن را جزو لاینفک شعر می‌دانند. واقعیت هم این است که وجه ممیزۀ «نظم» از «شعر» را می‌بایست در همین خیال‌انگیزی و عبور از منطق عادی کلام به نظاره نشست. مثلاً این بیت رواییِ حافظ را ببینید: «با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم / که شهیدان که‌اند این همه خونین‌کفنان؟»؛ شعر اگرچه روایی است اما روایتش از نوع روایت‌های داستانی نیست.
بگذارید قضیه را از زاویه‌ای دیگر کمی بازتر کنم تا تشخیص این دو از یکدیگر کمی ساده‌تر شود؛ همیشه این مسأله را در نظر داشته باشید که شعر بر خلاف نثر (روایت داستانی) زبانِ رفتن و رسیدن نیست. داستان معمولاً از نقطۀ (A) آغاز می‌شود و در نقطۀ (B) پایان می‌یابد. در شعر این‌گونه نیست؛ رقص شاید بهترین تشبیه برای زبان شعر باشد. همان‌طور که حرکت رقصنده، حرکت از نقطه‌ای به نقطۀ دیگر نیست و حول دایره‌ای محدود می‌گردد، و بیشترین انرژی را صرفِ هنرنمایی در جهتِ رساندن لذت به مخاطب می‌کند، نه حرکت برای رسیدن به مقصد!، شعر هم چنین وضعیتی دارد. این‌که در قالب شعر، مقصد و مقصودی داشته باشید و غرض و مرضی را بخواهید به شنونده / خواننده القا کنید، صادقانه بگویم، امکان‌پذیر نیست، مگر این‌که وجه شعاری آن بسیار برجسته‌تر شود و به فراخور آن، وجه هنری و در یک کلام شعریّت اثر تنزّل یابد. اگر در شعری متعالی حرفی یا نکته‌ای و نظری گفته می‌شود، لازمه‌اش این است که برای فرا نرفتن از دایرۀ شعر، آن حرف و نکته و نظر در جامۀ کلام مخیّل مصوّرِ در خدمت فرم در آید؛ در غیر این صورت شکل‌های دیگر گفتاری و نوشتاری از قبیل مقاله و خطابه و این‌ها، مناسب‌تر می‌نماید.
قصه‌ای که در این غزل روایت شده است از این قرار است «سربازی در برجک نگهبانی دلش برای دختری تنگ می‌شود و خودکشی می‌کند. در قاب آخر مادرش عزادار اوست.» شما ناخودآگاه از تفاوت دو نوع روایت داستانی و شعری باخبر بوده‌اید؛ از آن‌جایی که می‌دانستید در شعر نیاز نیست مانند داستان مقدمه‌چینی قابل قبول و شخصیت‌پردازی و گره‌افکنی و توجه به سیر منطقی روایت و ملاحظاتی از این دست داشته باشید. خوانندۀ شعر چندان به منطقی بودن روایت نمی‌اندیشد، چرا که زبان شعر لزوماً زبان منطق و دلیل نیست. نکته‌ای که به آن توجه نکردید، همین لازمۀ هم‌خوانی فرم شعری با روایت نیم‌بندِ قصۀ آن است. فضای شعر شما می‌بایست بیش و پیش از هرچیز مخاطب را از نظر عاطفی و ذهنی با شعر درگیر کند. این قضیه می‌تواند از طریق دیگر عناصر شعر، جدای از قصۀ آن، اتفاق بیفتد، که در این شعر واقع نشده است و در بیشترِ موارد، اگر وزن و قافیه را از تنِ کلامتان در آورید، چیز زیادی از آن باقی نخواهد ماند.
در پایان نکتۀ عروضی کوچکی نیز هست که موظف‌ام یادآور شوم. وزن شعر شما وزن دَوری نیست و از تکرار افاعیل (چهار متفاعلن) ایجاد شده است. در وزن «تکراری» بر خلاف وزن دَوری، چیزی به نام نیم‌مصراع نداریم، لذا نمی‌توانیم در وسط مصراع‌ها، هجای کشیده به‌جای هجای بلند قرار دهیم. این اشتباه در مصراع‌های 4 و 5 و 6 اتفاق افتاده است و وزن را دچار خلل کرده است.
در بارۀ دو غزل دیگر، کوتاه این‌که چیز خاصی جز تکرار فرم‌های منسوخ پیشینیان ندیدم، اما خب اگر اصراری بر خوانده شدن مجددشان هست، پیشنهاد می‌کنم در فرصتی دیگر دوباره برای نقد ارسالشان کنید.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.