شعر، وسیلۀ انتقالِ پیامِ صرف نیست




عنوان مجموعه اشعار : فصل آخر زمین
شاعر : علیرضا مسیحادم


عنوان شعر اول : شهر قلب
????
بیا به بزرگ ترین شهر این دیار برویم
و بزرگ ترین عبادت گاه آنجا را بیابیم
و بزرگ ترین دعا را جاری سازیم
بیا به دشتی دور برویم
آنجا که اقاقی ها و چلچله ها منتظر هستند
و با آنها صحبتی کنیم از جان
تا اولین غنچه ای که دیدند نام جان را یاد بدهند
و با جان بزرگ شود و قلب خود را وسیع کند
آن گاه با دل و جان دست یکدیگر بگیریم
و با دست ها پلی بزنیم به قلب ها ...
که تمام شهر ها ، عبادت گاه ها و غنچه ها در قلب های ماست ...
آری بزرگ ترین امکان قلب هایمان هستند ...
#علیرضا_مسیحادم

عنوان شعر دوم : .
...

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
با متنی مواجهیم که از تمامیِ امکانات و لوازم شعری بی‌بهره است، و تنها کاربرد برخی واژه‌ها چون «اقاقی»، «چلچله» و «دیار» که اغلب در شعرها و متن‌های ادبی و شاعرانه دیده می‌شوند، ادبیّتی ظاهری به آن بخشیده است. درواقع با متنی شعاری مواجهیم که با دعوت به رفتارهایی شاعرانه همچون «صحبت کردن با اقاقی و چلچله» و «پل زدن به قلب‌ها» در «دشتی دور که اقاقی‌ها و چلچله‌ها در آن هستند» سعی در ترسیم فضایی زیبا دارد.
یک متن ساده، بدیهی است که انگشت گذاشتن بر بی‌هویت بودن زبانِ آن محلی از اعراب نداشته باشد، امّا چنان‌که بخواهیم آن را به‌عنوان اثری که سعی در شعر شدن یا تشبّه به شعر کردن دارد بپذیرم، آن هنگام است که دیگر نمی‌توانیم زبان آن را به‌عنوانِ زبان شعر بپذیریم، کمااینکه فقدان ساختار شعری، فقدان تصاویر شاعرانه، فقدان اندیشۀ خاص، فقدان موسیقی و فقدان هر مشخصه و ممیزۀ شعرساز دیگری، خود را در این شرایط به رخ می‌کشد.
«بیا به بزرگترین شهر این دیار برویم»، «بزرگترین عبادتگاه آنجا را بیابیم»، «بیا به دشتی دور برویم»، «آنگاه با دل و جان دست یکدیگر بگیریم»، «تمام شهرها، عبادتگاه‌ها و غنچه‌ها در قلب‌های ماست»، «بزرگترین امکان، قلب‌هایمان هستند»... این‌ها همه جملاتی ساده‌اند که جایشان در متن‌های سادۀ خبری، روزنامه‌ها، مکالمات روزمره و... است و نه در شعر یا حتی یک متن شاعرانه، گیرم حتی در اشعار بسیاری، جملات ساده‌ای از این‌دست نیز دیده باشیم!
حقیقت این است که یکی از ویژگی‌های اشعار سهل و ممتنع این است که ساختار نحوی آن‌ها به‌قدری ساده امّا لطیف، شاعرانه و برخوردار از ویژگی‌هایی است که به‌سختی می‌توان توصیف‌شان کرد، که مخاطب با خود می‌گوید من اگر می‌خواستم همین حرف را با زبانی غیرشعر بگویم، قطعاً از همین کلمات و جملات استفاده می‌کردم، و این مسأله فرق دارد با اینکه فکر کنیم هر جملۀ ساده و بی‌پیرایه‌ای که در زبان روزمره برای انتقال پیام استفاده می‌کنیم، می‌تواند در متن یک شعر سادۀ قابل‌فهم قرار بگیرد و در فرایند شعرسازی سهیم باشد.
اینجا مسألۀ اصلی برسر تفاوت نقش کارکردی زبان معیار و زبان شعر است که اولی صرفاً وظیفۀ انتقال پیام را برعهده دارد و دومی وظیفۀ انتقالِ زیبا و توجه‌برانگیزِ پیام را؛ ویژگی ممتازی که اثر موردبحث از عهدۀ آن برنیامده است.
برای کاربر عادیِ زبان، چه در مقام «فرستنده» و چه در مقام «گیرنده»، کافی‌ است که یک پیام، بی‌نقص منتقل شود و فرایند ارتباط کلامی، رضایتِ طرفینِ ارتباط را فراهم کند، امّا وقتی سخن از «شعر» است، حتی اگر «فرستنده» لزوماً یک شاعر مطرح نباشد هم، به‌ هرحال «گیرنده» توقعی از کلامِ او دارد که از یک متنِ خبری ندارد؛ یعنی شنیدنِ «تمام شهرها، عبادتگاه‌ها و غنچه‌ها در قلب‌های ماست» اقناعش نمی‌کند، چراکه او درپیِ ایفای نقش ثانویِ سخن و تأمین حس لذت‌جوییِ مخاطب است. یک کاربر عادی زبان که مثلاً خانه‌اش را به قهر ترک کرده، با دو جملۀ سادۀ «برگرد، جایت خالی است» اقناع به بازگشت می‌شود، امّا یک کاربر حرفه‌ایِ زبان را چیزی از جنسِ «ای لذّت شبانه/ بازآ که بی‌بهانه/ از تو پر است خانه/ حتّی اگر نباشی...» قانع به لذت‌بردن از متن می‌کند.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.