فضای مدرن، ابهام مخل




عنوان مجموعه اشعار : شام آخر
شاعر : شعیب یوسفوند


عنوان شعر اول : شام آخر
هیاهوی سرما ، گیر و دار طوفان ، های و هوی بوران و برف
در کمین کفتارهایی کمان کشیده ؛ جانیانی جگردران ...معرکه گیران آتش گردان .‌‌..این تیز دندانان اهل قیل و قال پر حرف حراف تکراری
در آن کمین و کمان ، قیل و قال جنگ و جنجال ...چه غم و غمگین...چه سهم و سهمگین سکته کرد سکوت صدام
و بغ...بغض ...و بغض صدا شد... سازی گلوگیر!...
یا شاید سازی سخنگو که می سراید زخم ...زخم ...زخم...
شایدم سوزی سخن سوز از برای نواختن درد...درد...دردهای در حافظه ی بادهای منجمد مانده
و بغض؛ سور و سات ترین سرایش زخم های زخمه ای ... نخست سرزا رونده ی غم ...هرچه که هستی سلامم گریه باد برادر ...صندلی بیاور که به صفا شنوی قصه ای را که دیگر قصه نیست وگره بزن نگاهت را به اتوپیاهای از دست رفته دیروزی...دردی را که درد نیست...زجر است...زجر است...چک چکان.‌‌..خداخدا زجر است...‌


به چاره ای ناچار به چاره ای ناچار
شبیه بخواب مخواب سردار و جنگل
عاشقانه ، بگو مگو شدم در عمق چشم هاش
که گه مگو شدم‌ و نشستم به تماشا ...که گه مست شدم نوشیدن عطر را...عطر سبز چای چشم هاش...
و گه دم کشیدم ...دم کشیدم و بگفتم:
مرگ لحظه هاست
زندگی نومیدوار
گریه ی شبانه ام
بر سر هر کس آوار
حیاط بی تاب است هرچند...اما دار خواهیم زد طناب دار را
و"می پریم از لب جو
نخواب بانو...
که می دویم همچو آهو"

ناگاه زمزه ای وزان از راه رسید و سرود:
"نه ! نه ! حیات بیتاب شد..."
زندگی بیتاب شد و چه ساده ... چه ساده رفت آن که نباید می رفت


و من چه مومنانه
و من چه هق هقانه آویختم ، آویختم به گردن بند نگاش خودم را
به احتمال یقین کازیمودو شدم در بلوط های سبز و سیاه چشم های سبز جنگلی اش آن قدر که
متوالیا از شاخه ای به شاخه ای پریدم و پریدم ای نتردام آتش گرفته ام ...یا نتردام آتش گرفته ام و سبز شدم ...سبز شدم و
شام آخر قایق سواری کردم بر مریم های دو چشمه ی خشکیده ی یخ زده ای که هیچگاه یخشان آب نشد و نیلوفرانه هنوز بودند هرچند در مرداب...هرچند در مردابی بی آب

بگذریم ای ابر مرد...ای زن!...نامرد دوست داشتنی من...ای بغض ناتمام !
این روزها دلم بس گرفته
برادر سنگ و بلوط شده ای !
هرچند سنگ شده ای اما
یک دهن آواز که بخواند چشمانت...چشمانت..‌‌.چشمانت
چشمانم می گوید چشم...چشمانم می گوید چشم
خیره در خیره
رخ در رخ
مات نگاهت می شوم
آرام می شوم در کیش چشم هات به صفا، به صمیمیت ، به طراوت
می میرم در تابوت سیاه ، سبز، خاکستری و رنگارنگ بلو


دریایی اشک شوق می چکم
ایمان می آورم به فروغ فصل سرد ، مومن می شوم به غروب فصل سرد
و به جرم بی جرمی در غار نگاهت سگ می شوم‌اما‌ولگرد!

بلرنگار





عنوان شعر دوم : سفال
دل من که چرکین است
چشم دل بر من مینداز که دلم به یقین چرکین است
چشم تو زلال آبی ، دل تو خاکی خاکی
نه !نه!چشم تو زلال آبی ، کام تو زلال آهی
و دل من خاک سفالیست...
پس بدم بر این خاک ای مسیحای مریم نژادم

عنوان شعر سوم : خواهد برد...
دخمه ای...
پیرمردی تنها...
عروسی بر بال باد...
بادآورده را باد ...
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
اولین‌اثر(شام آخر) از سطرهای درخشان و خاصی برخوردار است؛ سطرهایی نظیر:
«دردی را که درد نیست... زجر است... زجر است... چک چکان.‌‌.. خدا خدا زجر است...
که گه مست شدم نوشیدن عطر را... عطر سبز چای چشم‌هاش...»
یا سطرهایی که زبان‌آوری دارند:
«عاشقانه، بگو مگو شدم در عمق چشم‌هاش
که گه مگو شدم‌ و نشستم به تماشا...»
و سطرهایی که موسیقی در آن، در عین هماهنگی و همنوایی با کلیت موسیقی روان در اثر، اوج می‌گیرد؛ نظیر:
«در آن کمین و کمان ، قیل و قال جنگ و جنجال... چه غم و غمگین... چه سهم و سهمگین سکته کرد سکوت صدام»
و قافیه‌پردازی‌هایی که در کل می‌تواند توانای شعر سپید را از طریق موسیقی بالا برده، حتی در انسجام و هارمونی بیشتر اثر موثر باشند:
«مرگ لحظه‌هاست
زندگی نومیدوار
گریه‌ی شبانه‌ام
بر سر هرکس آوار
حیاط بی‌تاب است هرچند... اما دار خواهیم زد طناب دار را
و "می‌پریم از لب جو
نخواب بانو...
که می‌دویم همچو آهو"»
علاوه بر این امتیازها، تخیل قوی و روانیِ تخیل و زبانِ روان، از دیگر امتیازهای این اثر است.
اما نکته در این‌جاست: اثری با این‌همه امتیاز باید در خدمت یک اصل باشد؛ اصلی که شعر را از یک مبدا به یک مقصد می‌رساند. منظور رساندن شعر به یک مبدا و منبع انشاگونه نیست. بلکه در خدمت‌بودن عناصر و برجستگی‌های یک شعر در خدمت اصل و اساس اثر است؛ مثلا اثر نخست آقا شعیب اثری پرابهام است، ابهامی غامض و ناروشن؛ در صورتی که هر اثر باید در مبهم‌بودن خود باز، گره‌گشا و گسترده باشد و دارای روشنا و رسایی. اثر رسا نیست، گویا نیست، مشخص نیست که چه می‌خواهد بگوید. از این رو، ارتباطش با مخاطب قابل لمس نیست. «شام آخر» از آن دسته از آثاری هم نیست که معنای شاعرانه‌اش ـ که از راه تخیل و نه تعقل حاصل می‌شود(و نهایتش کشف و شهود است) به‌جای معناپذیر و تفسیرپذیربودن، القاکننده باشد. یعنی با خواندن این اثر چیزی به مخاطب القا نمی‌شود. درست است که آقا شعیب با این سن کمش در مسیر شعر مدرن گام برمی‌دارد، اما این کافی نیست، چرا که باز این مدرن‌بودن نیز باید در خدمت کلیت اثر باشد و نه تنها در خدمت شکل و شمایل و سطرهایی که عطر و بوی مدرن می‌دهند و شبیه آثاری نیستند که از راه رفته ارتزاق می‌کنند و مثلا از شعر و زبان شعر دیروز استفاده می‌کنند و بعد هم آروق‌ موفق‌بودن می‌زنند.
مثال ساده‌ای می‌زنم تا حرفم را بهتر برسانم. از اخوان ثالث می‌پرسند: «شما از سرودن شعر زمستان هدفی سیاسی و اجتماعی را دنبال می‌کردید؟» می‌گوید(نقل به مضمون): «نه و شاید آری، اما هدف اصلی من این بود که زمستان را به‌عنوان یک فصل، دقیق و ظریف(لابد زمستان زمانه‌ی خودش را) بسرایم. شاعر اگر موفق به این کار شود، ابعاد آن شعر خودبه‌خود توانایی آن را پیدا می‌کند که ابعاد سیاسی، اجتماعی، فلسفی و روانشناختی به خود بگیرد.
اثر نخست آقا شعیب با همه‌ی امتیارش، در ردیف آثار متفاوت قرار می‌گیرد اما الزاما نه در ردیف یک اثر برتر و برگزیده. چرا که این‌گونه آثار زمانی به برتری می‌رسند و در جامعه‌ی ادبی قابل قبول می‌شوند که قابل لمس باشند و متفاوت‌بودن خود را دقیق و ظریف و درست انجام دهند.
در اثر اول، پراکندگی مخاطب را آزار می‌دهد. شاید اگر آقا شعیب شعرهای کوتاه‌تری بسراید، حریف این امر شود؛ یعنی این کوتاه‌تر سرودن در یگانه‌شدن اثر و انسجام آن موثر خواهد بود. هرچند در دو اثر کوتاه دوم و سوم نیز موفق نبوده است.
پراکندگی و یا انجام هر اثری در همان چند سطر اول خود را نشان می‌دهد. زیرا گفته‌اند(و چه درست و دقیق و از سر قرن‌ها تجربه گفته‌اند) که سطر اول شعر، هدیه‌ی خدایان است. و منتقدان نیز به تبعِ آن گفته‌اند که: «سطرها و حتی کلمات‌نخستین هر شعری تعیین‌کننده‌ی انسجام، معنا و نوع زبان و فرم آن اثر خواهد بود.
دایره‌ی واژگان اثر نخست نیز وسیع است اما باز در خدمت شعر نیست.
تمهیدات این اثر هم کارگشاه و گره‌گشاه و واضحِ اثر نیستند؛ حتی وقتی که از محسوس‌ترین اسامی در ادبیات معاصر می‌گوید؛ از «فروغ» و دو کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و سگ ولگرد. هیچ نقشی این نام‌های آشنا در اثر ندارند و بود و نبودشان یکی است.
اثر دوم با همه‌ی کوتاهی، دچار اطناب است، بیشتر در دو سطر اول. ضمن این‌که این اثر بین وزن و بی‌وزنی در نوسان است و این امر آن را بیشتر ناخوانا و نارسا می‌کند. البته احتمال این‌که آقاشعیب متوجه‌ی این امر نشده باشد وجود دارد؛ سطرهایی بر وزن فَعَلاتُن نظیر:
«دل من که/ چرکین است/
چشم دل بر/ من میندا/...
چشم تو ز/لال آبی/، دل تو خا/کی خاکی/
...چشم تو ز/لال آبی/، کام تو ز/ لال آهی/
و دل من/ خاک سفا/...
پس بدم بر/ این خاک ای/...»
اثر سوم هم جذبه و جذابیتی ندارد. تصویرسازی در آن کافی نیست. زیرا پشت آن منظور و حرف شاعر نامشخص است. طبعا انتظار ما شنیدن و درک یک حرف و منظور معقول و معمول نیست، بلکه منظور درک و دریافت سخنی شاعرانه که سرمنشا آن تخیل است و اوجش کشف و شهود.
حرف آخر این‌که آقا شعیب باید به شاعری‌اش امیدوار باشد و با تانی و صبر به ظرافت و قابلیت‌داشتن آثارش بیشتر توجه کند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
شعیب یوسفوند » 9 روز پیش
سپاسگزارم استاد گرامی بابت دانش ، هنر و وقتی که برای نوشته های حقیر گذاشتید و حتما این نکات ، زیبایی ها و ظرائف رو اعمال خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.