جسارتِ خود بودن




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : نجمه سادات سیدی


عنوان شعر اول : پروانه
پروانه ای فکرش فقط پرواز بود، اما
عاشق شده ، دورِ گلی دردانه می ماند
اکلیل می پاشد به روی بال خود، حالا
با دامن پر پیله اش در خانه می ماند


او دامن گلدار پیله پیله را هر روز
می پوشد و می نوشد از نوشهد گلهایش
بعدش برای بستن بالَش کمی تا شب
در انتظار شانه ی مردانه می ماند ...


دَم می کند هر روز صد پیمانه از عشقش
او در خلال پختن اعلا ترین لبخند
رِی می کند زیبایی اش با خوشه دندانی
گرچه برنجش باز یک پیمانه می ماند


یک مارماهی _دارد او_ اعماق دریا را
میخواست اما چونکه ماهش دلبخواهش بود
بر روی سطح آب ها می پیچد ، این یعنی :
مو تا کمر نه ... تا سطوح شانه می ماند


هر شب سرش را می کند از آب بیرون تا
ماه بلندش را ببیند ماهی چشم اش
"پروانه_ماهی" باشد و در آب و دور از ماه؟
تا لمس ماه کاملش ، پروانه می ماند ...




پ.ن: پروانه ماهی ، نوعی ماهی است که بدنش شبیه بال پروانه است و ساکن آبهای شور است.

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل خوبی ست. شاعر توانسته در این غزل نگاه تازه اش را به رخ بکشد، از عناصر امروزی برای مضامین شعرش بهره بجوید، و خلاصه، تا حد زیادی جهانی نو رقم بزند. از همه چیز ارزشمندتر در این شعر، این است که شاعر به خودِ خودش خصت و فرصت روز و جولان داده است. گمان می کنم حتّی آن نوجویی هم در ریشه محصول همین ویژگی دارد که دوست شاعر ما جسارتِ خود بودن را در خودش پرورده است. جالب است بدانیم که نه فقط در شعر، بلکه در هر کار دیگری هم، پیش از آن که ما به قافله بپیوندیم، اصولی تدوین شده بوده است. ما ادامه دهندگان همه ی راه های پیشینیم و معمولاً اصل بر تقلید گذاشته می شود. چون قاعده، پیروی از اصول است. حتی کسانی که «هوش» را تعریف کرده اند، آن را «قابلیت انطباق هرچه بیشتر با محیط» تعریف کرده اند؛ تأییدی دیگر بر همرنگ جماعت شدن. در این میان، چیزی که یک شاعر و اثرش را برجسته و متمایز می کند، تصرف در اصول یا فروع قواعد پیشینی، ضمن حفظ نوعی قاعده است. این از همه برنمی آید؛ از همین رو هنگامی که رخ دهد باید قدرش را دانست. در کنار تعریفی که از «هوش» عرض شد، چیزی هم داریم به نام «هوش اجرایی». مهم ترین شاخصه ی این یکی، آن است که قبل از تطبیق یافتن با شرایط، ظرفیت های بهینه سازی هم کشف شود. به نظرم آن دسته از شاعرانی که موفق به خلق دنیاهای نو می شوند، و در عین حال از چهارچوب های اصلی هم خارج نمی شوند (صف را به هم نمی زنند بلکه صف تازه ای شکل می دهند)، در واقع از هوش اجرایی شان بهره می گیرند. نیما نمونه ی عالی این ماجراست؛ اگر کسی بگوید که نیما از اساس کافه ی شعر را به هم ریخته، شعر نیما را خوب نشناخته یا پشتوانه های سنتی یی را که نیما بدان ها وفادار مانده، نمی شناسد. بگذریم. خلاصه این که این شعر تا جایی که مقدور بوده، بر مبانی نو بنا شده. دوست شاعر ما زنانگی اش را در شعرش بروز داده و «زن» را طور دیگری دیده. بر این شعر خوب، دو نقد در دو ساحت مختلف به ذهن می رسد. این دو نقد، ابتدا در کلیات (عموماً مربوط به ساختار فرمی / محتوایی) و سپس در حیطه ی جزئیات (که بیشتر حول نکات زبانی) است. ایده ی اصلی شعر که خیلی هم بدیع است و بدون شهود دست یافتنی نبوده، پروانه و ماهی و نهایتاً «پروانه ـ ماهی» دیدن زن خانه دار است. این بدیل های استعاری، لوازمی داشته اند؛ شاعر باید توجیه این را که چرا زن را پروانه، ماهی، و سپس پروانه ماهی دیده است، در متن شعر می آورده. دامن گلدار و پرپیله، و گل دردانه و شهد نوشیدن زمینه های موجه کردن استعاره ی پروانه را فراهم کرده اند. دو بیت اول صرف همین تصویر شده اند و در انتهای این دو بیت «انتظار شانه ی مردانه» (که قرار است مقدمه ی بسته شدن بال پروانه باشد) بین مستعارٌ منه و مستعارٌ له پُل می سازد. بیت سوم وظیفه ای کاملاً جداگانه بر عهده گرفته. در این بیت باز با مجموعه ی تشبیهی بدیعی مواجهیم که با شخصیت کلیدی شعر (زن خانه دار) نسبت و تناسب دارد اما حقیقت ایت است که با وجود ارزش ذاتی و درونی خود این بیت، هیچ کمکی به تطور ساختاری شعر نکرده. این بیت پادرهوا در میانه ی شعر، نه ربطی به پروانگی دارد و نه ربطی به ادامه ی شعر... هرچند باز عرض می کنم که فی نفسه بیت بدی نیست؛ خلاقانه و شاعرانه و شهودمحور است. در بیت چهارم، فضا باز عوض می شود. حالا «او» (زن خانه دار) «دارای یک مارماهی» معرفی می شود (و نه خود ماهی یا خود مارماهی) که در انتهای بیت می فهمیم که این مارماهی موهای اوست. در بیت، حسن تعلیلی هم برای کوتاه بودن مو (در عین مارماهی انگاشتنش) آمده است. در این بیت، قرینه ی مارماهی، ماه است (چنان که در دو بیت نخست، قرین پروانه، گُل بود). زن در دو بیت اول، پروانه بود. در بیت سوم خودش بود؛ زنی که «برنجِ لبخند» دَم می کند. در بیت چهارم اما نمی توان فهمید که زن به چه چیزی مانند شده؟ این چیست که در آب می زیَد و مارماهی دارد و عاشق ماه است و برای همین در سطح شنا می کند. ضمناً نمی توان فهمید که آب و در آب زیستن و بر سطح شنا کردن کنایه از چه معانی یی می خواسته اند باشند؟ حضور موجود نامعلومی که شاعر در بیت چهارم به خواننده معرفی کرده بوده، در بیت آخر هم امتداد می یابد و چشمش به ماهی تشبیه می شود. و بالأخره در نیمه ی آخر بیت واپسین، باز صحبت پروانه پیش کشیده می شود و شاعر می کوشد ترکیبی از آن و این را (پروانه ی مقدمه ی شعر و ماهی چشم مؤخر را) بیافریند. این تفصیلات را عرض کردم تا به این نکته ی مهم برسم که یکی از نقدهای من بر این شعر است: به نظرم تطور پرسناژ به شکل طبیعی در شعر اتفاق نیفتاده. منطقی (حتی شاعرانه) پشت تبدیل پروانه به ماهی و سپس پروانه ماهی نیست. معلوم نمی شود چرا باید از بین این همه تصویر، بعد از پروانگی، دَم کردن لبخند به خواننده نشان داده شود، و معلوم نیست چرا باید خواننده بتواند آن موجود پری وار ناشناخته ی بیت چهارم را در امتداد بیت های قبل بپذیرد، و چرا باید از ترکیب چشم چنین موجودی با پروانه ی آغاز شعر، قانع شود که نهایتاً با موجودی دوبُعدی به نام «پروانه / ماهی» رو به روست؛ بدیل زن خانه دار. غیر از بی قاعدگی تبدیل این استعارات به همدیگر، انتخاب خود این استعاره ها هم محل سؤال است. چرا پروانه و ماهی؟ قرار است انتخاب این دو از بین هزاران چیز دیگر، چه معنایی به آن زن ببخشند؟ پس از این منظر، در کلیت ساختاری / فرمی / محتوایی شعر، با نوعی بی نظمی رو به روییم؛ هرچند نظمی بین این ها در ذهن شاعر برقرار بوده باشد، لااقل چیزی روی کاغذ نیامده و در متن منعکس و مندرج نشده است. در حوزه ی جزئیات هم می توان برخی از کاربردهای زبانی را غیراصولی دانست. مثلاً «دورِ چیزی چرخیدن» منطقی و کاربردی ست اما «دورِ چیزی ماندن»؟ یا مثلاً به فعل های این بیت بنگرید که چطور هرکدام سازی می زنند و از نظر زمانی هماهنگ نیستند: «یک مارماهی "دارد" او. اعماق دریا را "می خواست". اما چون که ماهش دلبخواهش "بود"، بر روی سطح آب ها "می پیچد". این یعنی، مو تا کمر نه... تا سطوح شانه "می مانَد"». بیت آخر هم با وجود ظاهر نزدیک به زبان بی تکلف و ساده، در نگاه اول بسیار دیرفهم است و باید به لطایف الحیلی فهمید که می خواسته چه بگوید: «هر شب سرش را می کند از آب بیرون تا ماه بلندش را ببیند [و] ماهی چشمش پروانه ماهی "باشد". و در آب و دور از ماه تا لمس ماه کاملش، پروانه "می مانَد"». خلاصه ی سخن آن که به نظرم دوست شاعر ما باید اولاً قدر نوجویی اش را بداند و نگذارد این ولع در وجودش کم فروغ شود. نوجویی بدون ریسک نیست. باید خطرش را به جان خرید و کاستی هایش را با تجربه و کم کم به حداقل و صفر رساند. ثانیاً باید به منطق پشت انتخاب عناصر مضمون ساز، و سِیرِ تطور این عناصر، و بالأخره به ساختار کلّی و محور عمودی شعرش بیش از پیش توجه کند. ثالثاً باید بسیار بسیار مراقب سلامت زبان شعرش باشد. زبان کلید مفاهمه ی ما با خواننده است و ابزار کار شاعر. نباید گذاشت که دست اندازی در فهم و انتقال معنا به واسطه ی زبان رخ دهد. قدم بعدی، استفاده ی بهینه و معجزه آسا از زبان خواهد بود؛ نه فقط سالم؛ بلکه چندبُعدی و با کار کشیدن حداکثری از زبان، در عین حفظ سلامت و روانی اش. به نظرم تدبر در این سه نکته می تواند گام های بعدی دوست شاعرمان را روشن تر و محکم تر کند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
نجمه سادات سیدی » 7 روز پیش
درود بر شما جناب آسمان. از نقد خوبتون بسیار یاد گرفتم و استفاده کردم. خیلی سپاسگزارم.
محمّدجواد آسمان » 6 روز پیش
منتقد شعر
درود بر خانم سیدی بزرگوار. انجام وظیفه کردم. از لطف‌تون ممنونم. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.