شعر را سهل و ساده نگیریم




عنوان مجموعه اشعار : پايِ شادي شكسته است
شاعر : میثم قره باغی(تنهايي)


عنوان شعر اول : باد
دستِ باد
وقتي موهايت را نشانه مي گيرد
قلبِ احساسم مي تپد...



عنوان شعر دوم : نگاه
غروبِ نگاهِ روي عكست
حالِ
آب رنگ هايم راگرفته است...



عنوان شعر سوم : عشق
دور عشقت كه مي چرخم
خستگي
از
تنِ دلم بهِ در مي شود...
نقد این شعر از : زهیر توکلی
فرض کنید در همین گفتگوهای روزمرّه، یک عاشقی بخواهد جمله ای به دختر مورد علاقه اش بگوید که به اصطلاح، «مخش را بزند»؛ من یک جمله مثال می¬زنم: « وقتی باد توی موهات میفته، قلب من میخواد از دهنم بیفته بیرون». یک مثال دیگر؛ پسره به دختره می¬گوید:
«می¬دونی رقیب عشقی من کیه؟»
«کیه؟»
«باد»
«وا!»
«آره! باد! باد با کاکل چتری¬ تو ور میره و من خون توی رگم جوش میزنه، باد سرش رو میکنه لابلای گیس تو و من هوس خواب میکنم، نمیدونم چطوره که باد میره توی اون شب مخملی موهات و خوابش نمیگیره»؛ یک مدل دیگر؛ «گیسویت که در باد، موج می زند، قلب من مثل یک دانه ی شن، زیر و زبر می شود»؛ دقت کنیم! «قلبم می تپد» جمله بی فایده ای است چون هرکس که زنده باشد، قلبش می تپد. باید بگوییم: «قلبم تند می تپد» یعنی «به هیجان می آیم/احساسم بالا می گیرد» پس در این جمله: «قلب احساسم می تپد» کلمه «احساسم» زاید است. علاوه بر همه اینها، «نشانه گرفتن» مربوط به تیراندازی می شود. باد، خود را به موهای معشوق، می زند و در لابلای موی معشوق می وزد و آن را به موج موج می اندازد پس اگر گیسوی معشوق را در باد، به موج تشبیه کنیم، حالت «منقلب شدن قلب عاشق» مثل «زیر و رو شدن/زیر و زبر شدن شنهای ساحل» است وقتی که موج به ساحل می رسد. تمام این مثال های من هنوز هیچ کدام شعر نیستند. تشبیهاتی هستند که به فکر من رسیده اند و به زبان نثر بیان شده اند اما از شعر شما تصویری ترند و قدرت انگیزش خیالشان خیلی بیشتر است. شعر را «کلام مخیّل» گفته اند یعنی کلامی که بتواند تخیل مخاطب خود را برانگیزد و لازم هم نیست که حتما تمام خیال خود را لخت و عریان روی کاغذ بیاوریم، اتفاقا باید کاری کنیم که تخیل مخاطب پا به پای ما حرکت کند و در روند خلق شعر، با ما شریک شود.


در شعر دوم، «غروب نگاه روی عکست» گنگ است. آیا مخاطب شاعر، در زمینه غروب، عکسی انداخته است؟ آیا مخاطب شاعر، مرده است و عکسی از او به جا مانده است و مقصود شاعر از «غروب نگاه»، نگاهی است که در عکس، زنده است اما اکنون مرده است؟ آیا مخاطب شاعر، رو به خورشید غروب ایستاده بوده و از او عکسی گرفته اند و انعکاس خورشید در حال غروب، در نگاه او در داخل عکس، دیده می شود؟ آیا عکس، یک عکس رنگ و رو رفته مربوط به خیلی قدیم است و نگاه این شخص که مخاطب شاعر است و عکس، عکس اوست، انگار یک خورشید در حال غروب است؟ (مثل این که از شما عکسی در دوران جوانی بیندازند و چهل سال بعد، اگرچه آن نگاه شما در عکس، نگاه یک شخص جوان است، خود عکس آن قدر رنگ و رو رفته است که می شود بلافاصله فهمید که صاحب این نگاهی که در عکس می بینیم یا مرده است یا در سرازیری است (=غروب) در هر صورت، این ترکیب: «غروب نگاه روی عکست»، گنگ است و این گنگی، شیرین نیست که مخاطب را دنبال خودش بکشاند. یکی از روش های مشارکت دادن مخاطب در خلق شعر، همین حالت گنگی و فشردگی زبان شعر است اما به شرطی که این زبان، شیرین و بانمک باشد و مخاطب را وسوسه کند برای آن که کلاف شعر را باز کند.


در شعر سوم هم واقعا هیچ کشف شاعرانه ای وجود ندارد. «دورت که می چرخم، خستگی از تنم درمیره»؛ خب! این جمله، شعریت ندارد و هرچه هم آن را دستکاری کنیم، باز هم ذاتاً از دل شعر زاده نشده بلکه مربوط به حوزه گفتگوهای روزمرّه است. شاعر عزیز! شعر شاهکار بخوانید. در خواندن شعر، دقت کنید و از خود بپرسید که من چرا از این شعر لذت بردم و سعی کنید بیابید آن شگردی را که باعث شعریت در زبان شده است. ضمناً از ساده انگاری در شعر پرهیز کنید و تخیل خود را خلاق و خلاقتر بسازید. سطح تخیل در شعر، باید خیلی بالاتر از زبان روزمرّه و حتی نثر ادبی باشد. شما اگر بتوانید از گردنه «ساده انگاری» رد شوید و با خواندن شعر شاهکار، به طور زیرپوستی حس کنید که شعر چه فاصله ظریف و خطرناکی با سازه های معمولی زبان دارد، جهشی در کارهایتان پدید خواهد آمد. فعلا که دارید ساده و سهل برگزار می کنید این کار ظریف و سخت را و به توصیه های مکرر منتقدان هم گوش فرا نمی دهید. منتظر کارهای بعدیتان هستم.

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.