به محک خویشن




عنوان مجموعه اشعار : شماره‌ی ۹
شاعر : اکرم (الهه) هاشمی سجزئی


عنوان شعر اول : شهر آبی رنگ

شهر من برخیز! باران آمده
شهر آبی رنگ درمان آمده

گنبد فیروزه را وارونه کن
کاسه را پر کن که باران آمده

می‌زند محکم به در فصل بهار
ساکتی! برخیز! مهمان آمده

باز هم اسب اصیلی پر صدا
با دُرُشکه سمت میدان آمده

ایستاده روی پایش پل هنوز
عابراز پل لنگ لنگان آمده

چلستون ختمش چهل آیینه است
در تن یک حوض لرزان آمده

دست در دستان هم، سی و سه پل
ذکر تسبیحی که از جان آمده

سر به زانوها گرفتی وقت غم
باد امّا شانه جُنبان آمده

چشم بگشا تا ببینی هر کسی
یک سبد در دست، میدان آمده

عنوان شعر دوم : شاخه


دستان شاخه هم به گمانم نمک نداشت
می‌ریخت برگ‌هاش و به پاییز شک نداشت

در گوش باد گفت که سیلی نزن به من!
این شاخه لانه‌ای شده بود وکتک نداشت

هم تکیه‌گاه شاه و هم سایه‌ی سرِ
چوپان ساده‌ای که به لب، نی‌لبک نداشت

سیلی اگر به شاخه نمی‌زد خزان زرد
شاید انار گونه‌ی سرخش ترک نداشت

در هیئت انار، چکید از درخت خون
شاید به مرگ با کفنِ برف شک نداشت

عنوان شعر سوم : مرز

بین‌الطُّلوعین‌ام که مرز روز و شب هستم
مرزم! برای دو وطن در تاب و تب هستم

سربازی‌ام! در جیب روی سینه‌ام عکسی‌ست
در اظطراب جنگ بین روز و شب هستم

در ازدحام جمعیت خیره به تو هستم
مانند یک آشوب‌گر فرصت‌طلب هستم

مانند بی میلیِ یک معشوق در ظاهر
مانند نفرین‌های مادر، زیرِ لب هستم

گنجشکی‌ام در لانه‌ای بر شانه‌های بید
در ترس باد و بی خبر از سوز تب هستم

تا می‌زند خنجر به پشت دوستش یک دوست
چاقوی سر تا دسته رفته در عصب هستم
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
حدود پانزده ماه پیش، وقتی دست‌به‌کار بررسی «مجموعه اشعار شماره یک» سرکار خانم اکرم (الهه) هاشمی سجزئی شدم، در پاراگراف اول نوشتم: «يك بار ديگر بايد با ابراز شگفتي آغاز كنم؛ از اينكه سراينده‌اي با كمتر از سه سال تجربه‌ي نوشتن، سه سروده‌ي تحسين‌آميز به پايگاه نقد شعر سپرده است. و البته باز هم بايد صراحتا بگويم كه به نظر من دستاوردهاي روشن اين آثار، نمي‌تواند فقط حاصل نوشتن‌هاي سراينده باشد و قطعا در خواندن‌هاي او ريشه‌ي عميق‌تري دارد؛ خواندن‌هايي كه به احتمال بسيار، پيشينه‌ي آنها خيلي بيش از سه سال است؛ خصوصا كه سن و تحصيلات سراينده هم چنين فرضي را تاييد مي‌كند و من را به اين باور مي‌رساند كه توانستن‌هاي سراينده، اتفاقي و صرفا غريزي نيست بلكه بر دانستن‌هاي او نیز استوار است. البته اگر آثار بيشتري از اين همراه گرامي پايگاه داشتيم، بهتر مي‌توانستيم روند تجربه‌هايشان را رصد كنيم اما اين اولين نوبتي‌ست كه براي پايگاه، شعر فرستاده‌اند؛ پس بايد به همين سه اثر، بسنده كرد.» و امروز، در حالی قرار است سه سروده‌ی دیگر ایشان را بررسی کنم که نزدیک به 30 اثرشان را در همین پایگاه خوانده‌ام و ایشان هم سراینده‌ای با حدود 4سال سابقه‌ی سرودن هستند. فکر می‌کنم دلیل تکرار کامل آن پاراگراف در آغاز این نوشته، روشن شده باشد. البته به هیچ وجه قرار نیست این دوره‌ی پانزده‌ماهه را بررسی کنم اما در چنین موقعیتی، نمی‌توانیم از قیاس گذشته و حال، فارغ باشیم؛ خصوصا که خانم هاشمی به لحاظ کیفیت قابل توجه آثار، جزو دسته‌ای از اعضا بوده‌اند و هستند که هم من و هم دیگر اعضای پایگاه، به عنوان مخاطبان هم‌خانواده و همیشگی، سروده‌هایشان را با انتظارات و حساسیت بیشتری دنبال کرده‌ایم و می‌کنیم؛ به همین دلیل، قبل از شروع این نوشته، یک بار دیگر همه‌ی آثار ارسالی سراینده و بخش‌هایی از نظرات دوستان و پاسخ‌های خانم هاشمی را مرور کردم تا بتوانم نظراتم را با ذهن آماده‌تر و روشن‌تری بیان کنم.
اگر سراینده در بخش «پیام شاعر برای منتقد» ننوشته بودند «شعر اول برای روزهای قرنطینه نوشته شده است» خود من هرگز چنین تصوری نمی‌داشتم و حتی شاید می‌نوشتم که «به نظر می‌رسد این سروده، از تجربه‌های قبلی صاحب اثر باشد» اما حالا که زمان سروده‌شدن آن را می‌دانیم، تکلیف من هم روشن‌تر است. البته ناگفته نماند که سروده‌شدن این اثر، با توجه به سیری که در تجربه‌های 9نوبت گذشته می‌بینیم، چندان هم غیرمنتظره نیست و احتمالا ریشه در دغدغه‌ای دارد که خود من هم در نوبت گذشته، آن را به شکل یک پرسش مطرح کردم؛ «پرسشي كه پيش مي‌آيد، اين است كه شباهت‌هاي موجود در ساختار و فرم اين سه اثر، خوب است يا بد؛ مثبت است يا منفي؟ پاسخ چنين پرسشي را خود سراينده بهتر از هر كس ديگري مي‌تواند بدهد؛ چون خود او بهتر از همه مي‌داند كه اين آثار در چه سيري شكل گرفته‌اند. اما اصلي كه وجود دارد اين است كه اگر قرار باشد يك روش آزموده‌شده كه به توفيق نسبي انجاميده است، به قلق يا ترفند دائمي يك هنرمند تبديل شود، ما ديگر در نمونه‌هاي پس از اولين اثر، با آفرينش مواجه نخواهيم بود و آنچه توليد مي‌شود را بايد سري‌كاري و توليد انبوه در خط توليد دانست.» در بررسی سیر آثار خانم هاشمی، به نظر می‌رسد که ایشان پس از آن که در تالیف روایت‌های غیرخطی موازی و... به توفیقی نسبی دست یافته‌اند ـ به‌درستی ـ تصمیم گرفته‌اند که شگردها و لحن‌های دیگری را هم تجربه کنند و به همین دلیل در برخی سروده‌های بعدی‌شان، راهی مسیرهای دیگری شده‌اند که برخی از آنها از مسیر قبلی، فاصله‌ی قابل‌توجهی دارند و به همان نسبت برای ایشان، ناشناخته‌ترند. برخی دیگر از این مسیرها هم انشعابات تازه‌ای از همان مسیر قبلی به حساب می‌آیند که مختصات دیگری دارند. همین‌جا باید به یک اصل مهم دیگر اشاره کنم و سپس سراغ مباحث مصداقی‌تر بروم. اگر هنرمند، مسیرهای تازه را بر مبنای تجربه‌گرایی هدفمند انتخاب کند، بدون شک شایسته‌ی تحسین است و از نتایج مثبت این تجربه‌ورزی هم بهره‌مند خواهد بود اما اگر از سر تفنن و تحت تاثیر تجربه‌های دیگران یا فرضا در رقابت با کسی و برای نشان‌دادن توانایی‌هایش چنین کند، قطعا فرصت‌هایش را هدر داده است.
در سروده‌ی نخست، با تجربه‌ای مواجهیم که در آثار سراینده، بی‌سابقه به نظر می‌رسد؛ یک سروده‌ی خطابی که بیش از هر چیز، مبتنی بر توصیف است؛ با ردیفی فعلی که صراحت و قطعیتی مهارناپذیر دارد و به‌راحتی، به روایت‌های غیرخطی مجال نمی‌دهد. اگر نگاهی به وضعیت ردیف در تجربه‌های قبلی خانم هاشمی بیندازیم، خواهیم دید که در آنها، نهایتا با افعال ربطی مواجهیم؛ فعل‌هایی که حالتی را به چیزی یا کسی نسبت می‌دهند. اما در این اثر، با یک فعل غیراسنادی سروکار داریم که بر انجام‌شدن قطعی کاری دلالت دارد و همین، کار را سخت می‌کند؛ به همین دلیل هم هست که حس می‌کنیم دست‌وپای راوی در این اثر ـ نسبت به روایت‌های پیشین خودش ـ بسته است و بیشتر با لحن یک گزارشگر یا توصیف‌کننده، با مخاطب مواجه می‌شود؛ به گونه‌ای که گاهی فضا به طور کامل، در وضعیت واقعی، متوقف و کل جمله، به دادن یک خبر، محدود می‌ماند. رخداد تعجب‌انگیزتر این که گاهی در سطرها هیچ مابازایی برای برقراری پیوندهای مضمونی، تصویری و... وجود ندارد. به عنوان مثال، در مصراع اول بیت نخست، هیچ مابازایی برای تشخص‌یافتن «شهر» و برخاستن آن وجود ندارد و در مصراع دوم، بین قافیه (درمان) و «آبی‌رنگ» تناسب شایانی برقرار نیست. در بیت دوم، سراینده متوجه خالی‌بودن دست متن می‌شود و به فضای خیال می‌رود؛ اگرچه «گنبد فیروزه» آن‌قدر جزئی نیست که بتواند ارجاعی متقن داشته باشد و در حالی که مخاطب فارسی‌زبان، «گنبد فیروزه‌ای» را به عنوان استعاره‌ای برای «آسمان» می‌‌شناسد، اینجا نمی‌داند که باید با «گنبد» در وجه واقعی مواجه شود یا استعاری؛ خصوصا که در ادامه متوجه می‌شود که ماجرا در فضای میدان نقش‌جهان می‌گذرد. البته تأویلی که در مواجهه با این بیت، در ذهن من ـ به عنوان یک اصفهانی ـ شکل گرفت، این‌همانی «گنبد» و «سنگاب» بود؛ ظرف بزرگی که دقیقا شبیه یک گنبد وارونه است و کاربرد آن هم جمع‌آوری و نگهداری آب باران بوده است. در بیت سوم، باز هم خبری از مابازاها نیست؟ کدام «در»؟ کدام «سکوت»؟ مخاطب باید بتواند اینها را ببیند! بیت چهارم، یکی از ضعیف‌ترین توصیف‌های این سروده را در خود جای داده است؛ چراکه هم توصیف ناشیوایی‌ست و هم منطق محکمی ندارد. «پرصدا» نه‌تنها صفتی کاربردی و طبیعی نیست، به شکلی به دنباله‌ی جمله چسبیده که به نظر می‌رسد فقط قرار بوده مصراع را پر کند. نکته‌ی مهم دیگر اینکه هیچ جای دنیا هیچ اسب اصیلی، به درشکه بسته نمی‌شود. حتی اگر قرار بر آشنایی‌زدایی هم باشد، قرینه‌ای در دست نیست. در بیت بعدی، سراینده قصد داشته بین ایستادگی پل و لنگیدن عابر به قیاسی برسد ولی این عابر، خیلی غریبه‌تر از آن است که بشود قیاس و قضاوتش کرد؛ حتی اگر در تاریخ اصفهان دنبالش بگردیم. بیت چلستون هم ایده‌ی بدی نداشته اما ایده، به اجرای رسا و شیوایی نرسیده است. تعابیری که در مورد وجه تسمیه‌ی این کاخ هست و به تعداد ستون‌ها و تصویر آنها در آب مربوط می‌شود را شنیده‌ایم؛ نیز می‌دانیم ایوانی که ستون‌ها آن را برافراشته‌اند، آینه‌کاری شگفتی دارد؛ فهمیدن اینکه سطح آب حوض عمارت می‌تواند موّاج و لرزان باشد هم سخت نیست اما دانستن اینها کمکی به شکل‌گرفتن مضمون نمی‌کند؛ خصوصا که تکلیف کلیدواژه‌ی «ختم» در این بین، روشن نیست؛ حتی اگر به خاصیت آینگی آب و ازبین‌رفتن آن در لرزش، فکر کنیم. خلاصه اینکه شاید مخاطب آگاه برای سروشکل‌دادن مضمون، تصوراتی داشته باشد اما این تصورات، نهایتا متشکل نمی‌شود. در بیت بعد، قبل از هر چیز، موسیقی غیرطبیعی «سیّ‌وسه» توی ذوق می‌زند که حاکی از تحمیل وزنی‌ست و در ادامه، باز هم با مضمونی قوام‌نیافته مواجهیم. سراینده به‌خوبی به نسبت موجود بین تعداد دهانه‌های پل الله‌وردی‌خان و عدد تسبیحات که دانه‌های تسبیح هم بر همان مبنا تقسیم‌بندی شده، توجه کرده اما نتوانسته مضمون را به شیوایی اجرا کند. چیزی که برداشت می‌شود، این است که قرار بوده بیت بگوید سی‌وسه دهانه‌ی پل، دست به دست یکدیگر داده‌اند و تسبیحی که از جان برآمده را ذکر می‌کنند اما قطعا بین ذهن و زبان سراینده، فاصله‌ی زیادی هست. مصراع نخست بیت بعد، تازه‌ای ندارد اما در مصراع دوم، صفت «شانه‌جنبان» در قافیه به‌خوبی نشسته است؛ اگرچه می‌توانست عینی‌تر از این هم باشد. و نهایتا بیت آخر که باز هم نه مضمونپردازی موفقی دارد و نه اجرای شستهرفتهای (مثلا حذف «به» در مصراع دوم). با کمی دقت، میتوان گفت یکی از مشکلات اساسی سروده‌ی نخست، این است که ردیف «آمده» در خیلی از بیتها چنان که باید، از کار درنیامده و به همین دلیل، در سراسر غزل، با لکنت و سستی مواجهیم.
در سروده‌ی دوم اگرچه با یک فضای استعاری مواجهیم، دغدغه‌ی قافیه اجازه نداده است که سیر اثر، طبیعی و درون‌زا باشد. به نظر می‌رسد که این سروده، از مصراع دوم بیت نخست آغاز شده باشد؛ زیرا این مصراع، در عین برخورداری از نگاه شاعرانه‌ای که در آثار موفق‌تر خانم هاشمی سراغ داریم، از مزایای دکلماسیون طبیعی هم بهره‌مند است اما همین مصراع، با مشخص‌کردن تکلیف قافیه، بار سختی به دوش سراینده گذاشته است. در مصراع نخست مطلع، نه شخصیت، عینی شده و نه رخداد! همین ضعف، باعث شده که ارتباط افقی بیت هم سست شود. در بیت دوم، باز هم قافیه، پاشنه‌ی آشیل است؛ به گونه‌ای که کل مصراع دوم، دچار ضعف تالیف است. در بیت سوم، باز هم کل تداعی از قافیه‌ی «نی‌لبک» شروع و منجر به چپ‌نویسی شده است. در بیت چهارم، سراینده سعی کرده به فضای اولیه برگردد که تا حدی هم موفق بوده و نهایتا در بیت پایانی، این موفقیت، بیشتر هم شده است؛ زیرا فضای استعاری، تکامل بیشتری یافته و به نتیجه‌ی قابل قبولی رسیده است.
سروده‌ی سوم را می‌توان خلاقانه‌ترین اثر بین آثار این نوبت دانست؛ چراکه نگاهی کاشف‌تر، آن را شکل داده است؛ نگاهی که در عین میدان‌دادن به خیال و عاطفه، خاستگاه اندیشه‌ی شاعرانه‌ای نیز هست؛ اندیشه‌ای که مبتنی بر نسبیت است و همین نسبیت، به طور دائمی، مخاطب را به بازخوانی قطعیت‌ها فرامی‌خواند. قطعا تکرار «روز و شب هستم» در موسیقی کناری بیت دوم، از قوت بیت و کل غزل، کاسته است. در بیت سوم، قافیه، باعث شده که سراینده، از فضای اصلی اثر دور بیفتد اما در بیت چهارم، باز هم به فضای قبلی برمی‌گردد. بیت بعدی، در مضمون و توازی توصیفی، مشکل خاصی ندارد اما در اجرا، چندان شیوا نیست. و نهایتا در بیت پایانی، این درد مشترک، در بارزترین مضمون پیش رو، بیان می‌شود.
در مجموع، باید بگویم که این نظرات سختگیرانه، حاصل عرضه‌ی این سه اثر، به محکی‌ست که خود سراینده با آثار قبلی‌اش به دست ما داده است اما در عین حال، امیدواریم که این تجربه‌های تازه، قدم‌های نخست حرکت در مسیرهایی باشند که به مقصدهای تازه می‌رسند.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم (الهه) هاشمی سجزئی » یکشنبه 03 فروردین 1399
سلام جناب آقای اسماعیلی اراضی سپاسگزارم از نقد بسیار دقیق شما بله حق با شماست می خواستم از روایت موازی فاصله بگیرم و شیوه های جدید را تمرین کنم. سپاس از لطف شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.