روایت در شعر، ابزار است، بهانه است نه هدف




عنوان مجموعه اشعار : وصیت نامه
شاعر : محمدرضا صبوریان


عنوان شعر اول : خاکم کنین لطفا منُ با کل شعرام
توو مغزم انگاری یه چیزی گـُر گرفته
میچرخه این مبلا چرا هی دور خونه؟
رگ هامو دارن میبُرن با ضرب چاقو
اینجا جهنم...؟ نه خب اینکه خونمونه

اما چرا اینجا کسی فکر کمک نیست
هرکس سرش تو کارشه ، تنهای تنهام
باید بمیرم فک کنم ، راهش همینه
تا کم بشه یکّم از این انبوه دردام

هرچی صدا هی میکنم ، مامان! ، بابا!
هرچی صدا هی میکنم ای ایهاالناس!
اصلا نمیفهمن صدامو ، اه ، ینی چی؟
اینکه نفهمن دردتو دردی رو درداس

دیگه حالا من هم نمیبینم کسی رو
چشمای من تاریکن حالا ، غرق خونم
خاکم کنین لطف منو با کل شعرام
واسه خدا میخوام که شعرامو بخونم

کل لباسامو بسوزونین ... نمیخوام
بعد خودم هیچکس لباسامو بپوشه
هرچی بدی کردم بگین مردم بدونن
هرچی بریدم خب نمیخوام که رفو شه

درب اتاقم رو ببندین تا نبینن
عکسای عشقم رو روو دیوار اتاقم
رفته... ولی یک روز اگر دنبالم اومد
بهش نگین مُردم ، بگین من غرق خوابم

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : زهیر توکلی
تا آخر شعر، معلوم نمی شود که راوی خودکشی کرده و می میرد یا در حال جان دادن از نوع مرگ طبیعی است؛ مثلاً سکته ای، چیزی. از آن گذشته، مشخص نمی شود که چرا هیچ کسی فریاد استغاثه او را در این لحظات جان دادن نمی شنود چه پدر و مادرش و اهل خانه چه مردم. هرچقدر هم می گردیم در شعر که ببینیم آیا علایمی در شعر پیدا می شود حاکی از این که راوی دارد کابوس می بیند، پیدا نمی کنیم. البته آدم در کابوس، هرچه برای نجات خود داد می زند، صدایش درنمی آید و این که راوی می گوید:«هرچی صدا هی میکنم... اصلا نمیفهمن صدام ُ ...»، می شود که یک نقطه شروع باشد برای خلق یک فضای شاعرانه استعاری. به این صورت که ما در کابوس، با تمام وجود فریاد می زنیم اما صدایمان درنمی آید و حتی خودمان صدایمان را می شنویم اما می فهمیم که در محیط پیرامونمان در عالم کابوس، نه تنها هیچ صدایی منتشر و منعکس نشده، حتی میمیک صورت یک آدمی که دارد از قعر جانش نعره می کشد هم روی صورتمان در عالم کابوس هیچ بازتابی نداشته است و اطرافیانمان در عالم رویا، حتی همین باز شدن دهان را هم روی صورتمان ندیده اند. خب! آیا وضع ما در عالم بیداری، وقتی که کسی به کسی نیست و «هرکس سرش تو کارشه»، شباهت به چنین فضای کابوس واری ندارد؟ و از این مصرع که می گوید: « باید بمیرم! فک کنم راهش همینه» می شود به این نقطه در روایت رسید که وقتی ما در کابوس، به اوج هراس و درماندگی می رسیم، از خواب می پریم. بنا بر این، مردن همان و از خواب پریدن همان و سپس معادل زجرها و شکنجه های جسمی را که در کابوس می کشیده، در روایتش از عالم بیداری، با انگشت گذاشتن بر روابط بیمار میان آدمها بازگو می کند؛ مثلا «رگهام ُ دارن میبُرن با ضرب چاقو»، می شود معادلش «قطع رابطه ها در عالم رفاقت یا خویشاوندی» باشد» و رگ، نمادی باشد از همان رابطه ای که اندام جامعه را زنده نگه می دارد و «با ضرب چاقو بریدن رگها» همان بریدن بیرحمانه آدمها از همدیگر. این ظرفیت بالقوه ای است که در این روایت هست اما از آن استفاده نشده. این نکته را هرگز فراموش نکنیم که روایت، به خودی خود، شاعرانه نیست، روابط علت و معلول در یک روایت شاعرانه فرق دارد با روایتی که در شکل نثر عرضه می شود و همچنین امتداد زمان در یک روایت نثر، علی القاعده خطی است اما در روایت شاعرانه، زمان می تواند برش بخورد و گذشته/حال/آینده ،پس و پیش شوند و نیز معمولا هدف از روایت در شعر، خود روایت نیست: در روایت شاعرانه، هدف از نقل قصه یا خاطره، تاثیرگذاری نهایی عاطفی بر خواننده است. (مثل بقیه سازه ها یا ارگانیسم های زبانی که در شعر، خودشان به خودی خود، مهم نیستند و باید در خدمت هدف نهایی شعر یعنی به اشتراک گذاشتن یک هیجان شدید با خواننده و ایجاد همدلی در اوست). معمولا در روایت شاعرانه، کل قصه، می تواند مثالی باشد برای وضعیتی که در آن به سر می بریم یا فضاسازی و تمهید مقدماتی خیالی باشد برای انتقال حسی که ما از وضعیت خود داریم و می خواهیم در خواننده شعرمان نیز همان حس، درافکنده شود. برای درک دقیقتر این موضوع، یک بار در اشعار مرحوم سیمین بهبهانی مروری کنید و روایت های شاعرانه آن بانوی غزل را بررسی کنید. به خصوص دقت کنید که برای سامان دادن به روایت به عنوان یک پُل بین حس و عاطفه با تخیل، از کدام امکانات ادبی مثل تشبیه، استعاره، کنایه، مجاز، نمادپردازی و ... استفاده کرده است.

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.