چسباندن ته متن




عنوان مجموعه اشعار : بی مجموعه
شاعر : سعید علی زاده


عنوان شعر اول : جان کندم
هر لحظه بر درد خودم باگریه، می‌خندم
این است وقتی زندگی، با مرگ خرسندم

از آرزوهایم گذشتم، مثل یک سرباز
در پنجه‌های دشمنانم پنجه افکندم

نیمی از عمرم را برای صلح جنگیدم
نیمی برای زندگی هرلحظه جان کندم

بوی بهار از من نمی‌آید
زمستانی
بعد از زمستان
دی پس از پایان اسفندم

در من مبینید این نجابت‌ها، که صدها بغض
در سینه چون آتشفشان دارم، دماوندم

دل بسته بودم پیش از این بر خیل نامردان
غیر از خدا دیگر به کس دل را نمی‌بندم


سعید علی‌زاده

عنوان شعر دوم : فریادهای بی صدا
بر دل‌خوشےهامان همیشہ چشمــ را بستیـم
چشمان خودود را بر درو؏ْ و بر ریـا بستیم

صدها هزاران آرزو را دفـن کـردیــم و
لب را پر از فریادهـاے بےصدا بستیـــــم

دیـدیــم هم‌پیمانے سگ‌هـا و گـرگان را
پس گوش‌مان را بر صداے برّه‌هـا بستیـم

دلخـوش به این بودیم عمرے با خداییم و
در موج غم امیـد را بر ناخـدا بستیم

آماج تیـر غم شدیم از آن زمانے کہ
با چشـم‌هایے بـستہ دل را بر شما بستیم

سعید علی‌زاده

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
تازگی فضا، گمشده‌ی غزل‌نویسی معاصر است، ان‌قدرها که مردمِ دچار روزمرگی، اگر سری به مجموعه شعری بزنند ببینند، شعر دیگر آن متن تکراری حوصله‌سوز نیست، دیگر خبری از همان نگاه‌های محصور در مضامین کهن و همان چارچوب بدون دریچه، به روزی که در آنیم، نیست، تری دارد و تازگی و فرصتی برای تازه شدن می‌دهد به مخاطب نوجوی نوخواه، پس ناچاریم برای رغبت دادن به خواننده‌ی تغییرپسند و مخاطبینی که برای لذت و طروات به شعر رجوع می‌کنند، طرحی نو دراندازیم و لباسی بر تن شعرمان بیاراییم که او را شوق وافر و علاقه‌ی دوچندان بخشد. بازگوی چنین خواسته‌ای قطعا تغییرات بنیادین در ذهن و زبان شاعران است، چه رویای محقق شده‌ی شاعر، همین اقبال همگانی به شعرهایش است و فبهالمراد که سراینده‌ای چنین جایگاهی نزد شعرخوانان این ولایت داشته باشد. با این شرح کوتاه و بلند به سراغ غزل‌هایی از جوان شاعر، که تهرانی است و اربعینی از سال‌های زندگی‌اش گذشته، جناب «سعید علی‌زاده» می‌رویم تا ببینیم آیا تازگی‌ها تازگی در شعرهایش چه حاصل و حضوری دارد. شعر نخستش را چنین می‌آغازد؛

هر لحظه بر درد خودم باگریه، می‌خندم
این است وقتی زندگی، با مرگ خرسندم

گفت، اگر شعری، متنی یا نوشته‌ای تو را به متنی دیگر رهنمون کند، یعنی با خواندن و یا شنیدن آن، به یاد نوشته‌ای مشابه افتادی، آن‌گاه و آن‌جاست که بکر بودن متن و مضمون زیر سوال می‌رود، بر این گفته تاکید فراوانی شده است که مبادا کار هنری، رنگ و بویی از یک کار دیگر داشته باشد، به ویژه هنرهای کلامی مانند داستان و شعر که خلوص نبشته، اصل اول توانمندی‌ست، البته این قول در قدیم نام‌هایی داشته، مثلا می‌گفتند فلان شاعر از بهمان شعر را تضمین کرده، یا از فلان شعر استقبال نموده است یا در مواردی می‌گفتند تلمیحی‌ نوشته بر نوشته‌ی فلانی، پسند عام و خاص هم بود و چه بسا اگر کار دوم، از کار اصلی قوی‌تر بود، ستایش شاعر را در پی داشت، چونان حافظ که زده‌ است دخل خواجوی کرمانی را در برتر نویسی آورده است، هر غزل شاهکاری که آفریده اقتباس و تضمین و استقبال از غزلی مشابه در دیوان خواجو بوده و کارش چنان خودمحورانه و ارجح بخش بوده که رسما خواجو را از سکه انداخته است، شما اگر بروید غزل مشهور «که این عجوزه عروس هزار داماد است» را بخوانی, می‌بینی که دستپخت حافظ کجا و دستپخت خواجو کجا؟ علی ایحال بیت جناب علی‌زاده در ذهن تبادر بیت‌ مشابهی را می‌کند که همگی خوانده‌ایم و آن این است «کارم از گریه گذشته است به این می‌خندم»
خاصه که قافیه هر دو غزل یکی‌ست و شباهت کلمات دو مصرع به شدت غلط‌انداز است. گفتم که اگر زمانه‌ی کهن بود، ارزش این اثر به سبب آن‌که غزل علی‌زاده، به زعم بنده، محکم‌تر و مسعدتر، سروده شده، اما چه کنم که در زمانه‌ی ایراد گرفتن از کمترین تناسب‌ها و نسبت‌ها و شباهت‌ها به سر می‌بریم، با این حال، می‌شود این آغاز را به دلیل دوگانه بودن وزن و شکل سرایش و زبان متفاوت، نادیده گرفت. و چنین هم بایست.

از آرزوهایم گذشتم، مثل یک سرباز
در پنجه‌های دشمنانم پنجه افکندم

هرچه ما بیشتر شهر را بخوانیم، در زیبایی دو بیت متوالی دوم و سوم، بیشتر غرقه می‌شویم، به خوبی ارکان بیت، تناسب متن و معنا اتفاق می‌افتد، کلمات در دسترس شاعر چون موم عمل کرده و به قدرت آفرینش ذهنی او انجامیده است، چیزی که در مقدمه نقد عرض کردم همین است، نوشتن به تری و تازگی، و هیچ تری و تازگی وجود نخواهد داشت مگر آن‌که کلمات خوب نشسته باشند و معنای استنتاجی به ذهن زیبا بیاید، ارجاعتان می‌دهم به آخر مصرع نخست، کلمه‌ی «سرباز» بهترین گزینه برای ارسال معنای مصرع دوم است، گذشتن از آرزوها، در واقع ایثار کردن است، و ایثار کار کیست جز یک سرباز؟
در مصرع دوم، تعالی این انتخاب را بیشتر شاهدیم، پنجه افکندن فعل روزآمدی نیست، اما وقتی سربازی با دشمن گلاویز می‌شود چه فعلی بیشتر و جاگرفته‌تر از این فعل کهن، حتا در این سطر، دو بار ذکر شدن «پنجه» ان‌قدر با معنا و متن عجین ذست که مخاطب به ذهنش هم خطور نمی‌کند که آن را ابراد تلقی کند. بیت بعد هم همین طراوت و تازگی را دارد؛

نیمی از عمرم را برای صلح جنگیدم
نیمی برای زندگی هرلحظه جان کندم

بوی بهار از من نمی‌آید
زمستانی
بعد از زمستان
دی پس از پایان اسفندم

در یک رباعی، از زبان سربازان زخمی وطنم، گفته بودم، «‌آیا چه کسی به یاد خواهد آورد/ ما را که برای صلح، می‌جنگیدیم؟» این بیت تکمله‌ای‌ست بر آن گفته، چیزی شبیه هندی‌نویسی اتفاق افتاده است، مثل ان جا که شاعری گفته؛ (من هر چه که «دارم» از «نداری» دارم) درنگی پارادوکسیکال بین دو واژه‌ی متناقض، جنگ و صلح و داشتن و نداشتن/ مثال بیدلی‌اش می‌شود این بیت؛

آغوش آرزو هــــــا از خود تهی است اینجا
در قـالب تمنّـــــا ، خوش تر زجان بیایید

آغوش از خود تهی/ که در واقع نشان از توان شاعر در استفاده‌ از آرایه‌ی ادبی «تضاد» است. که البته راجع به بیدل و شاعران هندی‌نویس باید بگویم، شاعران سبک هندی از لحاظ دشوار گویی تفاوت های بسیاری دارند. برخی از شاعران مثل صائب تبریزی گرایشی به ساده گویی دارد برعکس شاعرانی چون حزین لاهیجی، بیدل دهلوی و برخی از شاعران دیگر در این حوزه، کلامی سخت پیچیده دارند با این حال شعر بیدل به نسبت پیچیده تر از همه شاعران هندی سراست. بگذریم/ تازگی و طراوت در شعر جناب علی‌زاده به بیت بعد هم کشیده می‌شود و خرسندم که او حتا سطرهای شعرش را سپیدطور نوشته تا فرق داشته باشد با هم‌نسلان و هم‌راهان شاعرش، که این طور تقطیع سطری، نبوغ می‌خواهد و البته بازگو کننده‌ی راحت‌تر متن است و به کمک خوانش مخاطب می‌آید، ساده‌ بگویم، این که فاصله‌گذاری بین بهار با زمستان و زمستانی با زمستان و سپس دی در انتها اتفاق افتاده، موجب دیده نشدن دو زمستان در یک بیت و جدا شدن بازه‌های زمانی از یک‌دیگر شده است. این کیفیت شعر را هم ارتقاء می‌دهد.

در من مبینید این نجابت‌ها، که صدها بغض
در سینه چون آتشفشان دارم، دماوندم

این از چنین شاعری که تفاوت دارد در شکل نوشتار و ساختارسازی کرده است برای تفهیم بهتر شعر، عجیب است که «را» مفعولی را در سطر یکم بیت پنجم، جا بگذارد و بیت را از زیبایی‌ای که می‌توانست با دماوند در قافیه ایجاد کند، دور کند، انصافا کلیت این بیت پسندیده نیست و چسباندن ته متن به الفاظ روزانه و توصیفی ناخوشایند در پایان‌بندی که خارج از طراوت است، آدم را مایوس می‌کند، «خیل نامردان» به متن نمی‌آید، نیز «دل به خدا می‌بندم» که وجهی عارفانه برای شعر ترسیم کرده، از ناپختگی شاعر در تمام کردن درخشان اثر حکایت می‌کند.

بر دل‌خوشےهامان همیشہ چشمــ را بستیـم
چشمان خودود را بر درو؏ْ و بر ریـا بستیم

صدها هزاران آرزو را دفـن کـردیــم و
لب را پر از فریادهـاے بےصدا بستیـــــم

کارکردهای این غزل با شروعی نامتجانس و ناامیدکننده با غزل نخست بسیار متفاوت است، آن‌قدر که اگر ندانی هر دو را یک شاعر سروده، می‌توان به دو شاعر نسبتشان داد، تردید «این کجا و آن کجا؟» پیش می‌آید، چه می‌شود که یک شاعر نمی‌تواند اوج خود را همیشه حفظ کند؟ این سوال بسیاری از منتقدان و شاعران جوان است، پرسشی هنوز و همیشه، جوابش را باید در شکل جهان‌بینی، مطالعات و خوانش‌های ادبی شاعر جستجو کرد، این‌که به راستی، خوراک فکری شاعر، از چند آبشخور اگر باشد، -البته در آغاز سرایش- او مسیر را گم می‌کند، مبادا سرنخ به هوا رفتن یا اوج گرفتن، به دست باد بیفتد، که گاهی مشرق و گاهی مغرب را، هدف سفر خود قرار خواهد داد، دیگر بازگشتن به مسیر تعالی سخت می‌شود و حتا ممکن است به قهقرا بیانجامد و نتواند آنی بشود که در فلان غزل لود، پس نکته مهم این است که در یک مدت دو تا سه ساله، روند مطالعاتی شاعر، یک سمت بالا رود و حرکتش به یک سویه‌ی خواندنی باشد، بسی موثر است، اگر فرضا به خواندن رمان علاقمند است، فقط رمان و داستان بخواند و آن‌هم در یک ژانر، اگر پلیسی می‌خواند عمدتا به رمان‌های جنایی بپردازد، اگر رمانس می‌خواند به مطالعه رمان‌هایی در فضاهای عاشقانه اکتفا کند تا شعر و زبانش به شخصیت برسد و شکل‌گیری‌اش کامل شود، آن‌گاه به مبادی دیگر ورود کند.

دیـدیــم هم‌پیمانے سگ‌هـا و گـرگان را
پس گوش‌مان را بر صداے برّه‌هـا بستیـم

دلخـوش به این بودیم عمرے با خداییم و
در موج غم امیـد را بر ناخـدا بستیم

به جرات می‌توانم فاصله‌ی بین دو غزل را سطر به سطر بنویسم و بنویسم و بنویسم، اما تنها همین را بگویم که، در شعر دوم، تنها، ابن دو بیت، را می‌شود با زبان و زاویه دید غزل نخست نزدیک دید، و باقی ابیات در تناقضی آشکار و در مواجهه‌ای بی‌پایان با هم قرار دارند. این دو بیت، زبانش و چینش‌اش هم با غزل نخست، هم‌رای و هم‌سو هستند، آن‌هم به واسطه نوع قافیه‌بندی‌ست، که در ابن دو بیت، زیبا نشسته است و مخاطب را با خود همراه می‌کند. بیت آخر هم متاسفانه مانند غزل نخست، به نظرم با کمی عجله و تانی سروده شده و دقتی در جمع‌بندی شعر بر آن محیط نیست.

با این احوال، علی‌زاده به سبب شیوه برخوردش با کلمات که معمولا به توانایی شاعر اشاره دارد، شاعر است، او توان خلق نوآوری دارد، توان شگفت‌زده کردن مخاطب را دارد و نیاز است در شعرهای آتی، به رفع مشکلاتی که گفته شد، تن دهد و برای شاعری خاص شدن و نیز برای آن‌که بتواند از ظرفیت‌های بیشتر قوافی استفاده کند، به سمت قافیه‌های کمتر کار شده برود تا بتواند محصولات تازه‌تری به مخاطب عرضه دهد، نیز نقدهای این‌کاتب و سایر همکارانم را در پایگاه نقد شعر به دقت مطالعه فرمائید تا فنون شاعری را سریعتر و بهینه‌تر پیش ببرید. با ارزوی سالی پر از شعر و شادی و تندرستی
و
با ارادت و احترام
مجتبا صادقی
فروردین ۹۹ / قرنطینه خانگی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.