شعر/موسیقی



عنوان مجموعه اشعار : مویه
عنوان شعر اول : برادر

دیگر آن نُقل لغت در سخنت پیدا نیست
رنگ اسطوره ی ارث کهنت پیدا نیست
همچو آرش به کمان در سخنت جانی بود
که کنون در پس آن پیرهنت پیدا نیست
خبر آمد که تو را در دلِ دِه دار زدند
قاضی ات در دمِ آویختنت پیدا نیست
حجمی از خنجر و سنگ است گلاویز طناب
همه زخم است برادر! بدنت پیدا نیست
آری! آن مَظلمه پیراهن عثمانی توست
زیر آن پیرهن اما کَفَنَت پیدا نیست
دیر برخاستی از کهف، دگر در بازار
مثل و مانندی از این سان ثمنت پیدا نیست
در پس زلزله آری ، تو همان دیواری!
که بجا مانده ای و ریختنت پیدا نیست
شیر می آمدی و یالِ تو ما را ترساند
شیر هم می روی و مو به تنت پیدا نیست
گربه،گربه است، کمالَش همه در بی صفتی است!
عین و مصداق همین در وطنت پیدا نیست؟
"چمن است این! چمن!" آری! تو بگو! باز بگو!
در بیابانی ِ ذهنم، چمنت پیدا نیست
بس کنم وصف گلستان وطن، میدانی
آنقَدَر هست سَمَن، یاسَمَنت پیدا نیست


عنوان شعر دوم : مرغ باغ ملکوت
کپک زده است زبانت که در محاق سکوتی
نه جوجه ی جبروت و نه مرغی از ملکوتی
مِن الحق است و الی الخلق، حواله ی همه عمرت
تو عازم سَکَرَانی و سالک هپروتی
تمام عالم ایمان به ارتداد تو راضی!
تو در تدارک اینی! به فکر ذکر قنوتی؟
سرشت پاک تو ای دوست ظلمت است و تباهی
چه التذاذ لطیفی است در خزان هبوطی؟
تویی که در دلِ جنگل به فکر سایه نبودی
چه شد که در به در ساقه ای در این بَرهوتی؟
چه شد که فتح قلُل را...؟ چه فرق میکند اکنون؟
که در نشیب تزلزل و برفراز سقوطی!
و در جماعت ایشان همین که مرد نباشی
بس است معجزه ات را که در قبیله ی لوطی!
امیدوار بهاری و شورِ کُن فیَکَونت
هنوز تخطئه دارد به امر ِمُت و یَموتی


عنوان شعر سوم : لااَدرِی
به هرچه می نگرم انعکاس لاادری است
تو گویی عالم خلقت، جناس لاادری است
تمامِ ماحَصَل زندگی درو کردن،
سیاق از ازلُ الدَهر داسِ لاادری است
بر این قیافه ی مخمور و پیکر رنجور
قبای قدر و قضایش، لباس لاادری است
سوال می کنی از خواهش همیشه ی من
و پاسخی که پُر از التماس لاادری است
سوال می کنم از خود، که بی تو زندگی ام
ادامه یابَد اگر، از خواص لاادری است؟
محیط دانش من در مساحت غم تو
ز هر طرف که ببینی مُماس لاادری است
و شُکر گفتن ما در مقام چون تو خدایی
نه اینکه حق تو باشد، سپاسِ لاادری است
چه پیش می بَرَد این سان قمار را که همیشه
زمان و نوبت ما دست ِ تاسِ لاادری است؟؟
و اینکه هرچه بدانی، قرار نیست بفهمی!
که اختیارِ جَهولت، اساس لاادری است
بهای آنچه ندارم، تمام جانم شد...
امید من به دم الغیاثِ لاادری است
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
شاعر به آوای کلمات و همآوایی حاصل از ترکیب کلمات توجه دقیقی دارد. ترکیب‌ها و عبارت‌هایی همچون: نقل لغت، رنگ اسطورۀ ارث...، در دلِ ده دار زدند، ازین سان ثمن، و ... این نوع دقت را صرفا متاثر از مصرع پایانی غزل که تضمین یک مثل است نمی‌بینیم (آنقَدَر هست سَمَن، یاسَمَنت پیدا نیست) چرا که شاعر در غزل بعد نیز نشانه‌هایی از همین دست دارد: جوجه ی جبروت و ... پس با مرور هر سه شعر درمی‌یابیم که این شیوه و طرز زبان‌آوری شاعر است: قبای قدر و قضا، دست تاسِ... و ... بنابراین درمی‌یابیم که این شاعر بیست و شش ساله، گرایش و تعلق خاطری به زبان و ساخت کهن شعر دارد. کهنه یا نو بودن بافت سخن عموما از حضور و همنشینی کلمات نمایان می‌شود. قرار نیست با نو شدن زبان شعر، برخی کلمات از دایرۀ واژگان حذف شوند و اتفاقا نیاز بیشتری به حفظ و نگهداری آن‌ها احساس می‌شود و این عمدتا می‌تواند بر عهدۀ شاعر باشد و شاعر با مهارت و خلاقیت می‌تواند پاسدار و احیاکننده کلمات کهن باشد و فراموش نکنیم این هدف از مسیر خلاق بهتر میسر خواهد شد. چرا که اگر کلمات کهن در بافت زبانی کهن قرار گیرند گروه بسیاری از مخاطبان نوجو و نوخواه از دایرۀ این بهره‌مندی حذف خواهند شد.
نکتۀ دیگر دربارۀ این سه شعر که شاید بی‌ارتباط به توجه شاعر به آوای کلمات و واج آرایی‌ها نباشد، غافل ماندن یا کم‌اعتنایی کردن به معناسازی است. می‌گوید: خبر آمد که تو را در دل ده دار زدند/ قاضی‌ات در دم آویختنت پیدا نیست؛ پیدا نبودن قاضی در دم آویختن... ناظر به معنای رسایی نیست. دست کم انتظار نمی‌رود که شاعری با این میزان توجه به کلمات و همآوایی‌های حاصل از آن‌ها، به چنین مسامحه‌ای تن دردهد. در مصرع پیشین نیز باز همین سهل‌گذری دیده می‌شود: که کنون در پس آن پیرهنت پیدا نیست. اگر «آن» راجع به «سخن» در مصرع قبل باشد، با نارسایی معنا مواجهیم و اگر به «پیراهن» اشاره دارد باز هم مقصود به روشنی بیان نشده است.
در شعر دوم وزن اگرچه دوری است و در میانۀ مصرع مجازیم به بلند شدن هجا، اما ظریف‌تر این است که این اتصال میان دو پارۀ شعر (مفاعلن فعلاتن // مفاعلن فعلاتن) روان و بدون لغزش باشد.
آنچه از شعر دوم بیش از دو شعر دیگر برمی‌آید غلبۀ قافیه بر شعر و بر ذهن شاعر است. گرفتار آمدن در این بند اگر با مهارت شاعر مهار نشود ممکن است شعر را منحصر و معطوف به موسیقی کند و از توجه کافی به سایر عناصر شعر بازدارد. در این وضعیت هرچند می‌تواند معانی بلند و عمیقی در شعر جان بگیرد اما عموما از مسامحه‌ها به ویژه در ساخت و انسجام بیت به دور نخواهد بود:
سرشت پاک تو ای دوست ظلمت است و تباهی
چه التذاذ لطیفی است در خزان هبوطی؟
سومین شعر که با جناس کم‌سابقه‌ای در قافیۀ مطلع آغاز شده است، شعری است که اندیشۀ شاعر را به رخ می‌کشد. نقش این عنصر شعری در دو شعر دیگر نیز آشکار بود اما گاهی در سایۀ مولفه‌های موسیقی شعر قرار می‌گرفت. توجه شاعر به کلمات و طیف معنایی واژگان روشن است. وقتی سخن از «داس» است، به معنایی از کلمۀ «سیاق»، یعنی «راندن» نیز نظر دارد و این نوع توجه‌ها را در اغلب ابیات هر سه شعر می‌شود به روشنی دریافت.
در سه مصرع فرد، یک هجای اضافه در رکن پایانی وجود دارد که حتما شاعر در رفع آن تواناست:
و شُکر گفتن ما در مقام چون تو خدایی
چه پیش می بَرَد این سان قمار را که همیشه
و اینکه هرچه بدانی، قرار نیست بفهمی!
توانمندی این شاعر و تسلط او بر موسیقی و تسلط اندیشه بر شاعر در شعرها نمایان است.
برای ایشان آرزوی بهروزی و ارجمندی دارم.

منتقد : فریبا یوسفی

 شاعر، نویسنده، منتقد ادبی. تولد: 22مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران ـ دارای گواهینامه پایان دوره آموزش ویراستاری از جهاد دانشگاهی و فعالیت در این زمینه. ـ گذراندن دوره‌های خوشنویسی در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.