حتی یک تصویرساز حرفه‌ای، لزوماً شاعر نیست




عنوان مجموعه اشعار : چرا؟...
شاعر : امیر مهدی اشرف نیا


چرا چراغ خوابش نمی‌برد
در صدایش در نمی‌آید
و پنجره خودش را خیس کرده است؟

چرا صدای شکستن می‌آید
بی آن‌که پای سنگی در میان باشد؟

و چرا انسانی که
سرش به سنگ خورده
دست‌هایش را
گردن زانوهایش می‌اندازد؟

یا چرا خدا یادش رفته
قبل از خواب
در اتاق را باز کند وُ
نگاهی به جهانش بیاندازد؟

بیدار بمان
ساکت باش
و تنها کاغذ را خط‌خطی کن

گاهی کشیدن چند خط
شکل درد را عوض می‌کند
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
ساختار این شعر چنین است:
چرا...
چرا...
چرا...
چرا...
[و حالا که جوابی برای «چرا»های قبل نداریم، پس لااقل] تو چیزی بنویس
[زیرا] نوشتن، گاهی شکل درد را عوض می‌کند
(و این یعنی «چرا»های قبل، هرکدام «درد»هایی بودند که درمان نداشتند، امّا گاهی با نوشتن می‌شود شکل آن «درد»ها را عوض کرد، و با این توضیح، باید ببینیم آن «درد»ها از چه جنسی هستند؟ که می‌شود با نوشتن، شکل‌شان را عوض کرد. و آیا با عوض‌شدنِ شکل‌شان، اتفاق مثبتی می‌افتد؟ یعنی آیا لزوماً به شکلِ «بهتر»ی تغییرشکل می‌دهند؟ و آیا این «چرا»ها، اصلاً «درد» هستند؟)
برای پاسخ به سؤالات مذکور، به شعر برمی‌گردیم:
«چرا چراغ خوابش نمی‌برد؟» (آیا خاموش نشدن چراغ «درد» است؟)
[چرا] «در، صدایش درنمی‌آید؟» (آیا جیرجیر نکردنِ لولای در که نشانۀ توأمانِ «بازشدن» و «بسته‌شدن» است و یعنی حُسن و ذمّ آن یکسان است، «درد» است؟)

«و [چرا] پنجره خودش را خیس کرده است؟» (اول اینکه مابه‌ازای تصویریِ «خیس‌کردنِ پنجره خودش را» چیست؟ و این «خیس‌کردن» که کنایه‌ای آشناست و اغلب از ترس اتفاق می‌افتد، چه ربطی به پنجره دارد؟ و پنجره به‌فرضِ داشتنِ چنین توانایی‌ای، از ترس چه خودش را خیس کرده؟ و درنهایت اینکه آیا خیس‌شدنِ پنجره، «درد» است؟)
«چرا صدای شکستن می‌آید/ بی آن‌که پای سنگی در میان باشد؟» (مگر تمام شکستن‌ها با «سنگ» اتفاق می‌افتند. افتادنِ لیوان بر زمین، خوردن توپِ بازی به شیشۀ پنجره و... و حتی «شکستن»های مجازی مثل «شکستن دل» و...، همگی‌ «شکستن»های بی حضورِ ‌«سنگ‌»اند، و از این گذشته، برمی‌گردیم به سؤال اصلی‌مان: آیا شنیدنِ صدای شکستنی که سنگ در آن دخالتی نداشته، «درد» است؟)
«و چرا انسانی که/ سرش به سنگ خورده/ دست‌هایش را/ گردن زانوهایش می‌اندازد؟» (خوردنِ سر به سنگ که کنایه از مواجه شدن با مشکل و شکست است، و گذاشتنِ سر بر زانو که کنایه از اندوه و انزواست، چه منافاتی با هم دارند؟ و آیا اینکه کسی پس از شکست، ناراحت شود، «درد» است؟)
«یا چرا خدا یادش رفته/ قبل از خواب/ درِ اتاق را باز کند وُ/ نگاهی به جهانش بیاندازد؟» (این سؤال به‌نحوی، ارجاعی هم دارد به سطرها و سؤال‌های قبلی، یعنی که چرا خداوند نگاهی نمی‌اندازد به همین جهانی که خلق کرده و در آن، چراغ خاموش نمی‌شود، لولای در صدا نمی‌دهد، پنجره خیس است، یک‌چیزهایی بدون دخالت سنگ می‌شکنند، و انسان بعد از شکست، غصه می‌خورد؟ و این، همان جهانِ وحشتناکی است که قرار بوده تصویر شود)
[پس] «بیدار بمان/ ساکت باش/ و تنها کاغذ را خط‌خطی کن» (یعنی خدا که احتمالاً خواب است، لااقل تو بیدار باش، و «...؟» هم که شلوغ و پرحرف و پرسروصداست، لااقل تو ساکت باش، و احتمالاً کسی هم که کاری نمی‌کند، لااقل تو در سکوت بنویس)
چرا؟
چون «گاهی کشیدن چند خط/ شکل درد را عوض می‌کند» و مابه‌ازای تصویریِ تغییرِ شکل «درد» به‌واسطۀ کشیدن چند «خط» و احتمالاً «نوشتن» هم مشخص نیست! بماند که «درد»های مذکور هم عملاً «درد» نبودند! و بماند که مؤلف در پیِ حل مشکلات نیست و در پیِ تغییرشکل آن‌هاست، و اساساً هرچه پیش می‌رود، بی‌منطقی و عدم وجود رابطۀ علّی و معلولی در تصاویر و در ساختار اثر، بیشتر خود را نشان می‌دهد.
خلاصۀ سخن این است که مؤلف متن، ذهن تصویرسازی دارد، امّا منطق و منطق‌گریزیِ شاعرانه (که یکی از زیرشاخه‌های آن «حسن تعلیل» است) را هنوز نمی‌شناسد، مضاف بر اینکه لازم است در همین سال‌های آغازین بداند که مؤلفِ تصویرساز، حتی در بهترین و حرفه‌ای‌ترین شکل خود، لزوماً شاعر نیست. یک اثر می‌تواند دربرگیرندۀ چندین تصویر زیبا و حرفه‌ای و خوش‌ساخت باشد که اصلاً در سازۀ یک شعر قرار نگرفته باشند!

منتقد : لیلا کردبچه

لیلا کردبچه. شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.