بلندای شعر




عنوان مجموعه اشعار : ترانه
شاعر : سید شهریار موسوی


عنوان شعر اول : جواب من
خاطره ها غزل شدن هوای دل پر از غمه
هجوم آه سرد من میاد میون همهمه

میون خواب راحتم صدای تو به گوش میاد
دوباره های پر غضب توو خواب من بهوش میاد!

تو از کدوم ترانه ای؟ که غم ترانه خون شدی؟
که تووی شهر قلب من به بد شدن نشون شدی؟

ببین نگاه حال من پر از حضور قطره هاس
میون قطره اشک ها اشک حزینه ی خداس!

وفا کلید عاطفس که قفله در بدون اون
کلیدتو عزیز دل به چشم دل بده نشون!

اگه خیانت تورو بشه پرش بدم خوبه
اگه وفای قلب تو بشینه دم به دم خوبه

همیشه مثل خاطره بیا کنار شخص من
تو از منی فراری ام بیا به خاک این وطن..

هوای لحظه های من بدون تو خواب میمونه
تو خواب من کابوس شوم روضه ی عشقت میخونه

خالیه قلبت مگه نه؟ از گل خاطرات من..؟
باشه بمون تو خلوتت
ولش بکن جواب من..

عنوان شعر دوم : فصل بهاری
گلرخ من غریبه شو با این غریبگی خود
نشون بده به چشم من تموم سادگی خود

با تو ترانه ی خوشم با تو شعور سرخوشم
با تو تموم غصه رو تووى نگاهم میکشم

کنار خاطرات من تویی که بهترینه ای
ولی چرا تووی دلت پر از خزون کینه ای؟

وقتی نگاهت میکنم غزل نگاهم میکنه
بیتای پر محبتو همراه راهم میکنه

آب میشم از خجالتو توو بحر اون غرقه میشم
عکس تو رو یواشکی برای خاطر میکشم!

وقتی من از ستاره ها میشنوم از ناز شما
وقتی میگن فرشته ها عاشقته حتی خدا!

خواستن تو دلم میگه آسمونی زمین میاد
غصه نخور غصه هاتو بده به دست مست باد

گلرخ من اینجا بیا
مسجد دل خدا میخواد
اگر چه از پرستشت کی میتونه که بر بیاد؟!

گلرخ من باغ زمان زمانه سوزی میکنه
نیای توو خاک پیش من، مرده فقط باغ منه!

بیا که از حضور تو فصل بهاری میرسه
هوای ناب و معتدل،تو پا بذاری،میرسه..

عنوان شعر سوم : قصه ما
غزلدلم حرفی بزن تا که غزل پر بکشه
تا که به روی کاغذم عکس خودش رو بکشه

بگو، دلم دلواپسه حرفی نمیزنی چرا؟
کفتر سرخت واسه چی نمیخوره دون صدا؟!

بگو که عاشقانه دل هنوز دوسم داری عزیز
نگو که قلبت واسه من میریزه نقشه ی ستیز..!

نگو که دل خسته شده میخواد فراموش بشینه
میخواد که توی خاطرش خاطره هاتو نبینه

نذار که آواره بشم توو شهر شبخیز جنون
یک غزل از حمایته عاشق درمونده بخون

بگو که تووی خاطرت حرف منه حرف حساب
بگو واسه حرفای من عقل میمونه بی جواب

بگو به چشمات همیشه عکس منو بغل کنه
بگو لبات گه گهکی مزمزه ی عسل کنه..!

نگو که وقت رفتنه اومدنی رفتنیه..
تو روح این جسم منی اون که نمیمونه تنه!

نگو که از صدای من صدای زجر و میشنوی
بخاطر دوری من تا بیرسیدن میدوی..!

نگو که کاغذی شده ماه وجود عشق تو
نخون دیگه شعر بده رفتن من، برو برو..

بگو دوباره میرسه فصل نبود حادثه
عمریه توش غرقه شدم آب بازیا دیگه بسه

بگو دوباره دست تو دست منو خواب میکنه
لحظه ی بودن منو توو زندگی ناب میکنه

نگو که عشق پاک تو رفته پیشه فراموشی
توی اتاق عمل شده اسیر خواب بیهوشی..

نگو هوای پاک اون عاشقیا خیلی پسه
رفتی و با رفتن تو قصه ی ما سر میرسه...
نقد این شعر از : زهیر توکلی
سه شعر محاوره ای را فقط از دریچه درست نویسی بررسی کردم. در بلاغت می گویند که شرط بلاغت، فصاحت است یعنی قبل از آن که کلام ما «تاثیرگذار» باشد(=بلاغت)، باید «درست و قابل فهم و روان» (=فصاحت) باشد. غرض من این بود که درست نوشتن را عملا و روی یک مورد با هم تمرین کنیم.

شعر اول : جواب من



بیت سوم:
«که تووی شهر قلب من به بد شدن نشون شدی؟»؛ مصراع دوم بیت، درستش این است:
«توی شهر قلب من به بدی نشون شدی»

بیت چهارم:
«میون قطره اشک ها اشک حزینه ی خداس!»؛ در مصرع دوم بیت، برای اشک، صفت «حزینه» آورده شده است و این غلط است. در زبان فارسی صفت چه برای مذکر چه برای مونث، اغلب یکسان می آید چه رسد به این جا که »اشک» اصلا نه مذکر است نه مونث. درستش این است:

بیت پنجم:
«وفا کلید عاطفس که قفله در بدون اون»؛ در مصرع اول این بیت، در بسته با در قفل شده، یکی گرفته شده است در حالی که شاعر می خواسته بگوید:«وفا کلید عاطفه است و در بسته عاطفه بدون آن باز نمی شود» در بسته با در قفل شده فرق دارد.


بیت ششم:
«اگه خیانت تورو بشه پرش بدم خوبه»؛ «پر دادن خیانت» یعنی چه؟ مگر خیانت، کبوتر یا پرنده ای حبس شده است که بخواهیم پرش بدهیم؟ تشبیه خیانت به پرنده نقض غرض است. پرنده بار مثبتی دارد و خیانت بار بسیار منفی. مقصود شاعر «فراموش کردن خیانت معشوق» بوده است؟ یا «پیش از وقوع خیانت، جلوی آن را گرفتن و احتمال وقوع خیانت را برطرف کردن»؟ در هر صورت این استعاره اصلا بجا نیست.
بیت هفتم:
«همیشه مثل خاطره بیا کنار شخص من»؛ درستش این است: «همیشه مثل خاطره فقط کنار خودم باش» مقصود شاعر از «کنار شخص من» این است که پیش خودم باش و جای دیگری نرو ولی «شخص من» را جایی به کار می بریم که دیگرانی هم در کار باشند و در مقایسه با آنها می گوییم «شخص من»؛ مثلا طرف می پرسد: تو این حرف رو از کسی شنیده ای؟ و ما جواب می دهیم: به شخص من گفت.
«تو از منی فراری ام بیا به خاک این وطن..»؛ درستش این است: «برگرد به خاک وطن» نه «بیا خاک این وطن»! مگر چند وطن داریم؟

بیت هشتم:
«هوای لحظه های من بدون تو خواب می مونه»؛ اگر بخواهیم «هوای لحظه ها» را تصور کنیم که «خواب مانده است»، چه تصویری به ذهن می آید؟ هیچ! شاعر می خواسته بگوید که «بدون تو حال و هوای لحظه های من حال و هوای خواب زدگی و رخوت و انجماد است». حتی اگر می گفت: «لحظه های من بدون تو خواب می مونن» خیلی شیواتر بود.
«تو خواب من کابوس شوم روضه ی عشق ُ میخونه»؛ در زبان فارسی اگر مفعول، معرفه باشد، حذف «را» بعد از مفعول، جایز نیست. «روضه عشقت» مفعول معرفه است و بدون «را» آمده است. ضمناً «کابوس»، ترسناک است امّا «روضه»، رقت بار و گریه آور ، و تصور این که یک «کابوس شوم» برای آدم «روضه عشق» بخواند، از نظر تزاحم بار عاطفی این دو کلمه، سخت است. منظور شاعر این بوده که رابطه عاشقانه بین ما دو نفر، مُرده است و باید بر آن، روضه خواند و عزاداری کرد و کابوس هایی که من می بینم، همه یادآور این رابطه مرده هستند. در این صورت، آدم در کابوس، از دیدن دوباره خاطرات دردناک، یا می ترسد یا گریه می کند . شکل طبیعی اش این است که شخص در بیداری تلاش می کند که آن رابطه را به پس ذهن براند و خاطرات مربوط به آن را که حالا برایش دردآورند، نشخوار نکند اما آن تصاویر و خاطرات در خواب به او هجوم می آورند و این «کابوس» است برای او. او از شدت رنج، از خواب می پرد و سپس می نشیند به حال خودش گریه می کند. ضمناً وقتی می گوییم «کابوس» دیگر نیازی نیست که تاکید کنیم «تو خواب من» چون کابوس را خود به خود در خواب می بینیم.

بیت نهم:
«باشه بمون تو خلوتت ولش بکن جواب من..»؛ این جا هم «جواب من» مفعول معرفه است و «را» بعد از آن حذف شده است و غلط است. درستش این است: «ولش بکن جوابم ُ»
ضمنا در این بیت، «خاطرات+جواب» قافیه شده اند که غلط است.

شعر دوم : فصل بهاری
بیت اول
«خود» در گونه مکتوب به کار می رود. ما در گفتار روزمرّه می گوییم «خودم، خودِت، خودِش، خودمون، خودتون، خودشون»؛ مثلا: «من خودم این حرف ُ ازش شنیدم» و نمی گوییم: «من خود این حرف ُ ازش شنیدم». شعر حاضر، یک شعر محاوره ای است و اگر بخواهیم به سیاق محاوره بگوییم، باید بگوییم: «گلرخ من! غریبه شو با این غریبگی خودت» و نه «غریبگی خود»

بیت سوم:
«کنار خاطرات من تویی که بهترینی». «بهترینه» غلط نیست اما شاعر صرفا برای پر کردن وزن به جای «بهترین» گفته است «بهترینه». در شعر محاوره ای، این قبیل کلمات یا ترکیب های نامانوس نباید به کار برود. در مصرع دوم: «ولی چرا توی دلت پر از خران کینه ای»، منظور شاعر این بوده است: « چرا دلت خزون کینه است» و باز هم به خاطر پر کردن وزن، جمله را پیچانده است.

بیت چهارم:
«بیتای پر محبتو همراه راهم میکنه»؛ وقتی می گوییم: «من همراهت هستم» یعنی راه را با تو و در کنار تو می پیمایم پس نیازی به آوردن کلمه «راه» نیست پس درستش این است که بگوییم: «بیتای پرمحبت ُ همراهم میکنه»
بیت پنجم:
«آب میشم از خجالتو توو بحر اون غرقه میشم»؛ شاید منظور شاعر این بوده: «آب میشم از خجالت و توی دریایی از عرق شرم غرق میشم». شاید هم مقصودش این بوده: «آب میشم از خجالت و میرم تو بحر این خاطره و این تصویر که در خیالم اومده». در هر دو حال، معلوم نیست که «اون» در «تو بحر اون غرقه میشم» دقیقا به چه کسی یا به چه چیزی ارجاع دارد.

بیت هفتم:
«خواستن تو دلم میگه آسمونی زمین میاد»؛ درستش این است: «خواهش ِ دلم/خواهش قلبم، میگه که اگرچه او آسمونه ولی میاد روی زمین به خاطر تو» به جای «خواستن» باید بگوییم «خواهش» و به جای «آسمونی» یعنی «یک آسمان» باید بگوییم: «آسمان (=معشوق که خودش را مثل آسمان، دور از دسترس نگه می دارد و خودش را بالا می گیرد) به زمین می آید (=برای عاشق، نرم و رام می شود).

بیت هشتم:
«اگر چه از پرستشت کی میتونه که بر بیاد؟!»؛ این شکل اصلی و درست جمله است:«اگرچه کی میتونه از پس پرستش تو بربیاد؟».
ما چنین منظوری را به دو شکل می توانیم ادا کنیم؛ یا می گوییم: «پرستش تو از چه کسی برمی آید؟/از دست چه کسی برمی آید؟» یا می گوییم: «چه کسی از پس پرستش تو برمی آید؟». آوردن کلمه «پس» در شکل دوم حتما الزامی است. ضمنا «کی میتونه بربیاد؟» نه «کی میتونه که بربیاد؟» یعنی شاعر ما حرف ربط «که» را بین دو فعل، صرفا به خاطر پر کردن وزن گداشته است و اصلا نیازی به حرف ربط نیست.

بیت نهم:
«گلرخ من باغ زمان زمانه سوزی میکنه»؛ مقصود شاعر از «زمانه سوزی» فرصت سوزی بوده است ولی آیا «زمانه سوزی» چنین معنایی می دهد؟ هرگز! مشکل بعدی این است که «باغ زمان» چگونه فرصت سوزی می کند؟ باغ زمان، خودش مجال و میدانی است، خودش فرصتی است برای ما. درستش این است که بگوییم: «گلرخ من! باغ زمان، فرصتی است که یک روز می سوزد پس بیا و قدر مرا بدان»
«نیای توو خاک پیش من، مرده فقط باغ منه«؛ منظور شاعر این بوده: «اگه پیش من نیایی باغ من می میره» اما «مرده فقط باغ منه» یعنی بقیه باغ ها زنده اند و آن باغی که مرده، فقط باغ من است. قطعا شاعر نمی خواسته چنین چیزی بگوید.
بیت دهم:
«بیا که از حضور تو فصل بهاری میرسه»؛ باید بگوییم: «بیا که با حضور تو ( و نه از حضور تو) بهار ( و نه فصل بهاری) برسه ( و نه میرسه)»

شعر سوم : قصه ما
بیت اول:
غزلدلم حرفی بزن تا که غزل پر بکشه
تا که به روی کاغذم عکس خودش رو بکشه
مصرع دوم ضعیف است و علتش این است که شاعر قافیه را با جناس در هم آمیخته و می خواسته در مصرع اول کشیدن را به معنی پر زدن و در مصرع دوم کشیدن را به معنی نقش زدن بگیرد ولی همین، کار را برایش سخت کرده. توصیه می کنم که «بکشه» را به عنوان ردیف قبول کند و مثلا بگوید:
تووی همه پنجره ها مثل نسیم سر بکشه


بیت سوم:
بگو که عاشقانه دل هنوز دوسم داری عزیز
نگو که قلبت واسه من میریزه نقشه ی ستیز..!
در مصرع اول، کلمه «دل» حتی از نظر دستوری هم زاید است: «بگو که عاشقانه هنوز دوستم داری». شاید منظور شاعر این بوده: «بگو که دلت هنوز عاشقانه دوستم دارد» در این صورت، می توانیم بگوییم: «بگو که عاشقی دلت هنوز دوسم داره عزیز!». من اگر باشم، بیت را این طوری می گویم:
بگو که قلبت واسه من هنوز میریزه عزیز!
نگو که از پیش دلم میریزه نقشه گریز

بیت چهارم:

این مصرع دوم است: «میخواد که توی خاطرش خاطره هاتو نبینه»
باز هم حشو! باید بگوییم: «میخواد که خاطره هات ُ نبینه» و همین! «توی خاطرش» زاید است چون آدم، خاطره ها را در خاطر خود مرور می کند. دیدن خاطره ها خود به خود «توی خاطر» انجام می شود و نیازی به گفتنش نیست.

بیت پنجم:
اگر من باشم، مصرع دوم را این جوری می نویسم: « رحمی به درموندگی ام! برا دلم غزل بخون»

بیت ششم:
بگو که تووی خاطرت حرف منه حرف حساب
بگو واسه حرفای من عقل میمونه بی جواب
در مصرع اول، «توی خاطرت» زاید است چون هر کسی حرف های طرف مقابلش را در خاطر/در ذهن سبک سنگین می کند تا بگوید که حرف حساب هست یا نیست و در نتیجه باید بگوییم: «بگو که حرف من حرف حسابه» و نیازی به «توی خاطرت» نیست.
در مصرع دوم، بهتر است مثلا بگوییم: «بیا که با حرفای من عقل ُ بذاریم بی جواب» چون در شکل فعلی مصرع، مکث روی «عقل» وزن را ناهموار کرده است.
بیت هفتم:
مصرع اول واقعا قشنگ است و در مصرع دوم باید همان تصویر را تکمیل کرد اما شاعر در مصرع دوم در واقع از زبان عاشق، خودستایی کرده است چون دارد به معشوق، توصیه می کند که بیا لب مرا ببوس تا عسل را مزمزه کرده باشی. در مصرع دوم، «گه گهکی» غلط است. درستش«گاهگاه/گاه گاهی» است
بیت هشتم:

مضمون این بیت، قشنگ است؛ «آن چیزی رفتنی است که آمدنی باشد یعنی اگر کسی از اول یک جایی بوده باشد، نیامده است که بخواهد برود. این مقدمه اول. مقدمه دوم این است که من تن هستم و تو روح: این تن است که یک روز از نطفه ای آغاز می شود و یک روز در خاک می پوسد و از بین می رود، این تن است (نه روح) که می آید و می رود. و سرانجام، نتیجه این می شود که تو نمی باید و نمی شود که حرف از رفتن بزنی چون این منم که تنم و رفتنی ام اما تو روح منی و روح می ماند و از بین نمی رود». حالا این مضمون قشنگ را به نظر شما شاعر ما توانسته است برساند و حقش را ادا کند؟ خیر! چرا؟ چون باید می گفت: «تو روح منی» نه این که بگوید: «تو روح این جسم منی». ضمناً «رفتنیه+تنه» همقافیه نیستند.
بیت نهم:

در مصرع دوم، «به خاطر دوری من تا نرسیدن میدوی..!»، شاعر می خواهد بگوید: «برای آن که از من دور بشوی و صدای مرا نشنوی، حاضری تا نرسیدن بدوی» ولی درست عکس منظورش را نوشته است، چون «به خاطر ... کاری را انجام دادن» یعنی به احترام ... آن کار را انجام دادن/به علت ... آن کار را انجام دادن. آنچه از مصرع دوم در شکل فعلی اش فهمیده می شود، این است: به خاطر آن که از من دوری و برای نزدیک شدن و رسیدن به من، حاضری که تا نرسیدن بدوی.

بیت دهم:
مصرع دوم «نخون دیگه شعر بده رفتن من، برو برو..« را چگونه بخوانیم؟ «دیگر نخوان! شعر ِ رفتن، شعر بدی است. دیگر نگو: برو! برو!» آیا منظور شاعر این بوده است؟ یا می خواسته بگوید: «دیگر شعر نخوان! این که تو رفتن من را می خواهی، بد است! برو!»؟ مصرع دوم هم گنگ است هم ناشیرین و نتراشیده.

بیت یازدهم:
غرق شدن در آب با آب بازی کاملا فرق دارد. شاعر دارد درباره این حرف می زند که یک عمر در حادثه غرق بوده. آب بازی اسمش رویش هست: بازی است.

بیت دوازدهم:
وقتی می گوییم: «دستم خواب رفته»، بار منفی دارد و «دست تو دست منو خواب میکنه»، تداعی کننده «دست خواب رفته» است. منظور شاعر این بوده است که «وقتی تو دست مرا به دست می گیری، حس و حال خلسه و گیجی رخوتناک و شیرینی به من دست می دهد» اما درست بیان نکرده است.
در مصرع دوم، «لحظه ی بودن منو تو زندگی ناب میکنه»، با این اشکال مواجهیم که زندگی یعنی بودن و بنا بر این، یا باید بگوییم: «زندگی منو ناب میکنه» یا بگوییم: «لحظه های منو ناب میکنه» یا بگوییم: «زندگی منو پر از لحظه های ناب میکنه» یا بگوییم: «بودن منو ناب میکنه». این شکل فعلی مصراع، حشو دارد. شاید شاعر می خواسته بگوید: «بدون تو من زنده ام ولی زندگی نمی کنم/بدون تو من در زندگی ام غایبم» ولی درست بیان نکرده است.

بیت سیزدهم:
در محاوره هم می گوییم: «اتاق ِ عمل» و نمی گوییم: «اتاق-عمل». ممکن است در گونه عامیانه بگوییم: «اتاق-عمل» و ممکن است در حالت تند حرف زدن بگوییم «اتاق-عمل» اما گونه عامیانه، با فارسی محاوره ای روزانه تفاوت دارد و نیز در شعر محاوره ای، حالت متعارف محاوره به هم نمی ریزیم مگر وجه هنری خاصی را مد نظر داشته باشیم. می شود گفت: « توی اتاق ِ عمله اسیر خواب بیهوشی». ضمنا «خواب بیهوشی» دچار زیاده گویی است زیرا خود «بیهوشی» معنا را می رساند. و حتی می شود اشکال گرفت که بیهوشی گونه ای از خواب نیست و اشکال واردی هم هست.

بیت چهاردهم:
در مصرع اول، «نگو هوای پاک اون عاشقیا خیلی پسه»، باید دقت شود که «هوا پسه» یعنی «موقعیت اصلا مناسب نیست» و این، ربطی به «پاک» یا «آلوده» بودن هوا ندارد. «هوا برای عاشقی پسه» معادل «هوا برای عاشقی آلوده است» نیست. و در مصرع دوم، «رفتی و با رفتن تو قصه ما سر میرسه»، می گوییم: خب! این که معلوم است! اگر مثلا بگوییم: «رفتی ولی با رفتن تو قصه ما تازه شروع می شود»، حرفی زده ایم که یک شاعر می زند وگرنه این را همه می توانند بگویند. شعر و اصولا هنر از «طور دیگری دیدن و گفتن» آغاز می شود.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.


نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ سه مثنوی با وزن دوری که اگر هر مصراع آن ها را به دو مصرا بشکنیم، هرکدام از آن ها را می توان چهارپاره هم نامید. هر سه شعر با زبان محاوره سروده شده اند و به اعتبار قصد احتمالی شاعر برای همرکاب شدن آن ها با موزیک، می توان ترانه هم نامیدشان. هر سه شعر بر حدیث نفس و عشق بنا شده اند و در زمره ی نوع غنایی جای می گیرند. پرشماری ابیات این شعرها به ما می گوید که شاعر حرف های زیادی برای گفتن داشته؛ دل پُری داشته و از همین رو انتخاب قالب مثنوی (یا چهارپاره) را برای چنین شعرهای پرگویی باید در اثر ذکاوت شاعر بدانیم؛ قالب هایی که برای سخن های درازدامن مناسب ترند و سابقه ی منظومه های طولانی موجود در ادب فارسی ـ که آن ها هم عموماً در قالب مثنوی سروده شده اند ـ همین امر را تأیید می کند. در نگاه نخست، دو سه نکته ی اساسی تر در مورد این شعرها به خاطر می رسد که ابتدا آن ها را عرض می کنم و سپس اگر مجال و دل و دماغی ماند، سراغ مسائل دیگر می روم. اولین نکته، مربوط به همین اطناب و درازگویی ست. هیچ کس نمی تواند به شاعر حکم کند که شعرش را کوتاه تر یا بلندتر کند. اختیار میزان بلندی شعر ـ مگر در قالب هایی که حدّشان مشخص است؛ مثل رباعی و دوبیتی، و البته تا حدودی غزل؛ که اگر از حدی بلندتر شود، قصیده می نامندش ـ کاملاً در دست شاعر است و اوست که باید ببیند به اقتضای ظرفیت محتوا و نیاز مطلب، باید در چه حدی شعرش را طولانی یا کوتاه کند. اما در مورد اشعاری که ارائه ی آن ها در اندازه ی بایسته شان مؤثر است، طبعاً و طبیعتاً باید رعایت هایی کرد. مثلاً فرض کنید شما می خواهید در مراسم پایانی یک جشنواره شعر بخوانید؛ قاعدتاً صبر و حوصله‌ی جمعیت، تحمل یک شعرخوانی نیم ساعته را نخواهد داشت. در مورد شعرهایی که قرار است با موزیک ترکیب شوند و به شکل ترانه به گوش مخاطب برسند هم ماجرا همین طور است. با در نظر گرفتن فواصلی که قرار است خود موزیک (بی کلام) هم در میانه های کار به یاری شعر بیاید و خلوتی لازم را برای شنیده شدن و برجسته شدن سطور شعر فراهم کند، شعرِ ترانه باید کوتاه تر از این حرف ها باشد. مگر این که در مجال یک تراک، خواننده ناچار شود مدام و پشت سر هم شعر را بخواند و بستر موزیکال را با کلام آن پر کند. غیر از این، در درون خود شعر هم باید اقتضای میزان کش آمدن مطلب را دید. در واقع باید کلیات محتوایی شعر ما را به این نتییجه برساند که آیا مطلب و معنا به قدر کافی منعقد شده یا نه. رعایت این گونه تعادل ها می تواند زمینه ی خوبی برای توفیق هر شعری فراهم کند. نکته ی دوم در مورد میزان شایسته و بایسته ی تزاحم تشبیه و پیچیدگی های تخییلی در ترانه است. یکی از تفاوت های اشعاری که به صورت ترانه عرضه می شوند، با شعر، این است که مخاطب شعر خاص تر از ترانه است. و مخاطب شعر فرصت بیشتری برای ارتباط برقرار کردن با متن شعر دارد. ترانه محصولی همگانی ست که با توجه به رسانه ای که کالبد آن می شود، باید بتواند (اگر نگوییم: در لحظه) در چند ثانیه مطلبش را برساند. برای همین هم جنس زیبایی آفرینی در ترانه، که مثل شعر بر روی کاغذ نمی آید تا بتوان وقت بیشتری را صرفش کرد، با شعر متفاوت است. بله، ترانه هم به عنوان متنی ادبی نباید اسیر سطحی شدن و ابتذال و فرودستی محتوا و بیان شود اما اگر قرار باشد ترانه را هم با همان تصاویر انباشته و پیچیدگی های تشبیهی و غیرمستقیم گویی ها و استعاره سازی ها و مجازها و کنایه های پوشیده ی مرسوم در شعر، پرازدحام کنیم، ذهن مخاطب ( = شنونده) قطعاً از آن جا خواهد ماند و نخواهد توانست پا به پایش پیش بیاید. درست به همین دلیل است که ترانه های که بتوانند ضمن حفظ شأن فاخر ادبی، به گنجینه ی مشترکات عموم فرهنگی (فرهنگ عامه) دستبرد بزنند و از این مشترکات برای محکم تر و مؤثرتر کردن کانال مفاهمه بهره ببرند، موفق تر و ماندگارتر از آب در می آیند. درست همین ملاحظه را (که تا این جا ناظر بر تصاویر خیال و خود معانی و شکل ارائه ی آن ها بود) می توان در مورد زبان ترانه هم مطرح کرد. بعید است که بتوان ترانه را بستر خوبی برای تصرف در زبان و توسعه ی وجه لفظی زبان دانست (البته واضح است که تناسبات لفظی می توانند موسیقی ترانه را دلنشین تر کنند). مثلاً کلماتی مثل «حزینه؟!»، «بهترینه!»، «بحر و غرقه و ستیز»، «زمانه‌سوزی»، «گلرخ و غزلدل»، «گهگهکی» آن قدر قلنبه سلنبه (و گاه آرکاییک) اند که کاملاً از بافت زبان عمومی این شعرها بیرون زده اند و بعید می دانم بتوانند ارتباطی آنی یا فوری با شنونده ی ترانه برقرار کنند؛ هرچند ممکن است برخی شان در «شعر مکتوب با زبان رسمی» بدک نباشند و جواب بدهند. دوباره به زبان بر خواهم گشت ولی این را هم بیفزایم که هجای پایانی برخی از مصاریع هم موسیقی دقیقی القا نمی کند و بیرون می زند؛ مثلاً «به هوش میاد / به گوش میاد» در شعر اول و «فراموشی / بیهوشی» در شعر سوم. گذشته از همه ی آنچه تا کنون گفتم، به نظرم مشکل اصلی این شعرها سلامت زبان و بیان است. دوست شاعر ما باید بکوشد که ضمن رعایت وزن، سالم و صحیح بنویسد و از عرف زبان خارج نشود (مگر خروجش چیز زیبایی به متن بیفزاید). در این فرازها به نظرم بیان و زبان اشکال دارد و یا بین ارکان کلام تناسب کافی برقرار نیست: «هجوم آه سرد من میاد / دوباره های پر غضب به هوش میاد / تو از کدوم ترانه ای که غم ترانه خون شدی / نگاه حال من پر از حضور قطره هاس / اشک حزینه ی خداس / کلیدتو به چشم دل بده نشون / بیا کنار شخص من / هوای لحظه های من خواب میمونه / تو خواب من کابوس شوم روضه ی عشقت می خونه / خالیه قلبت از گل خاطرات / ولش بکن جواب من / کنار خاطرات من تویی که بهترینه ای / چرا توی دلت پر از خزون کینه ای؟ / غزل نگاهم می کنه و بیتای پر محبتو همراه راهم می کنه / آب میشم از خجالت و تو بحر اون غرقه می شم / عکس تو رو برای خاطر می کشم / خواستن تو دلم می گه آسمونی زمین میاد / اگرچه از پرستشت کی می تونه که بربیاد؟ / نخون دیگه شعر بده رفتن من، برو برو / لحظه ی بودن منو تو زندگی ناب می کنه / و...». در ضمن قافیه های «خاطرات من / جواب من»، «غریبگی / سادگی»، «پَر بکِشه / خودش رو بکُشه» نادرست هستند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.