مرز میان شوخی و جدّی




عنوان مجموعه اشعار : دیوونگی های دوتایی
شاعر : محمدرضا صبوریان


عنوان شعر اول : دیوانه .2
مثل پشیمونیِ بعد از یک طلاقم
توو حسرت دیوونه بازیِ دوتایی
کابوس بعد از تو توی خوابامه هرشب
بعدش یه جیغ و گفتن عشقم کجایی!؟

حالم شبیه برزخه هم خوبه هم بد
شاید نفهمی حالمو اما مریضم
بعد از یه دعوا خوبه که پیشم بشینی
بوس و بغل... بعدش بگی چایی بریزم؟

توی یه دنیای پر از دیوونگی ها
عاقل شدن که کار ما دیوونه ها نیس
دیوونگی یعنی همین کارای ساده
یعنی بخندی با چشای خوشگل خیس

من عاشقم ، عاشق ینی منطق هویجه
یعنی که با منطق اصن کاری نداریم
احساستو از دید این مردم نسنج و
توو قلب همدیگه بیا عشقو بکاریم

فرق من و تو با تموم مردم شهر
اینه که اونا فکر پول و حرف مفتن
اما من و تو فکر عشق و خنده هامون
پشت سر ما که شنیدی چی میگفتن؟

میگفتن اینا اوسکولن ، خیلی مریضن
میگفتن اینا باید حتما بستری شن
هردم یه حالی میشن اینا توو خیابون
میگفتن اینا صبح و شب هی گرگ و میشن

اما چه میفهمن از این عشق دوتایی
از خنده ها و گریه هامون توو خیابون
از این بغل های میون کوچه ی سرد
از بوسه های خیس محکم توی بارون

اونا اصن درکی ندارن از محبت
از اینکه خط مشی و محدوده نداره
هر لحظه هرجا حس کنی باید ببوسی
لعنت به هرکی که واسش قانون بزاره



عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال به خوانش شعری محاوره در قالب چارپاره خواهم پرداخت. اولین نکته‌ای که قصد دارم به آن اشاره کنم این است که وقتی مخاطب شروع به تماشا / شنیدن / خواندن اثری هنری می‌کند، اولین نیازش دانستنِ ژانر اثر است تا تکلیفش را با کلّ اثر بداند و بداند که می‌بایست با چه رویکردی با آن مقابل بنشیند و از کدام وجه از وجوه زیبایی‌شناسی توقّعِ لذّت داشته باشد. مهم‌ترین ایرادی که می‌توان بر کلیّت این شعر محاوره گرفت، بلاتکلیفی مخاطب در مواجهه با آن است به این اعتبار که نمی‌داند با اثری جدّی روبروست یا قرار است شعری طنزآلود یا هزل‌آمیز بخواند؛ این سردرگمی مانع بزرگی بر سر راه لذت‌جویی از اثر مورد بحث خواهد بود.
رویکرد عمومی این شعر، رویکردی جدّی و فضای حاکم بر آن فضایی تراژیک و غم‌بار است. همین نکته کار را برای پذیرش کلماتی چون «اُسکُل» و نیز پذیرفتن گزاره‌هایی همچون «منطق هویجه» بسیار بسیار دشوار می‌کند. این کلمات، به همان اندازه‌ای که در این متن، نچسب و خنده‌دار جلوه می‌کند، در شعرتان نیز از قالب عمومی بیرون می‌زنند و مخاطب نمی‌تواند وجودشان در این شعر را به‌راحتی هضم کند.
حال از این موضوعِ کلّی بگذریم و به تماشای برخی از بندهای شعرتان بنشینیم تا ببینیم در آن چه کرده‌اید و چه نکرده‌اید:
«مثل پشیمونیِ بعد از یک طلاق‌ام / توو حسرت دیوونه‌بازیِ دوتایی
کابوس بعد از تو توی خوابامه هرشب / بعدش یه جیغ و گفتنِ عشقم کجایی!؟»
شروع این شعر محاوره، شروع نسبتاً خوبی است، شروعی که البته انتقال خوبی از بیت اول به بیت دوم نداشته است؛ روایت مصراع آخرِ این بند، که اتفاقاً آمیخته با تصویرهایی جذاب و قابل قبول است، به یک‌باره به روایتی سانتی‌مانتال تقلیل یافته، نهایتاً به سطحی نازل سقوط می‌کند.
این استراتژی در بند دوم شعر نیز ادامه می‌یابد؛ گفتنِ حدیث نفس و حالات درونی راوی، و به‌یکباره رسیدن به عاشقانه‌ای سطحی که با دیالوگی میانِ عاشق و معشوقِ این روایت، به بند پایان می‌بخشد.
«توی یه دنیای پر از دیوونگی‌ها / عاقل شدن که کار ما دیوونه ها نیس
دیوونگی یعنی همین کارای ساده / یعنی بخندی با چشای خوشگل خیس»
در مصراع نخست، عبارتِ «پر از دیوونگی‌ها» دچار ضعف تألیف است؛ مثلاً نمی‌گوییم «کارتنی پر از خرماها» یا «گونی‌ای پر از گردوها». وجود نشانۀ جمع در عبارت شما، آن را دچار ضعف تألیف از نوع مخالفت با قیاس ساخته است.
«من عاشقم، عاشق ینی منطق هویجه / یعنی که با منطق اصن کاری نداریم
احساست‌و از دید این مردم نسنج و / توو قلب همدیگه بیا عشق‌و بکاریم»
نظرم در مورد این بند از شعر، همان چیزی است که پیش‌تر، و در مقدمۀ این مطلب گفتم، و توجیهاتی چون ارتباطِ «هویج» با «بکاریم» در مصراع پایانی، نمی‌تواند مرا مجاب کند که وجود چنین لحنی را در این شعر بپذیرم.
«فرق من و تو با تموم مردم شهر / اینه که اونا فکر پول و حرف مفتن
اما من و تو فکر عشق و خنده‌هامون / پشت سر ما که شنیدی چی می‌گفتن؟»
ارتباط میان عناصر موجود در این بند، نسبت‌ به بندهای پیشین شعر، ارتباط قابل قبول‌تر و مطمئن‌تری است؛ تنها عنصری که حضورش قابل فهم نیست، به واژۀ «پول» در بیت نخست باز می‌گردد. ببینید، این‌که در ذهنتان به‌عنوان یک عضوِ این جامعه چه می‌گذرد و دوست دارید به دیگران چه بگویید، در قامت راوی یک شعر چندان اهمیتی ندارد؛ مادامی که فضای شعرتان بستر مناسبی برای گفتنِ حرفی که در دل دارید نیست، مجوزی برای حضور آن حرف در شعرتان وجود نخواهد داشت. شعرتان را از ابتدا با صدای بلند بخوانید و ببینید واقعاً فضایی که در این شعر ساخته‌اید کوچک‌ترین ارتباطی با این گفته دارد و گفتنِ این مشکل اجتماعی در شعری سراپا عاشقانه طبق کدام منطقِ فرمی اتفاق افتاده است؟
«می‌گفتن اینا اوسکولن، خیلی مریضن / می‌گفتن اینا باید حتماً بستری شن
هردم یه حالی می‌شن اینا توو خیابون / می‌گفتن اینا صبح و شب هی گرگ و میشن»
کشفی چون کشفِ مصراع پایانی این بند، که اتفاقاً از نظر زیبایی‌شناسی کشفِ نسبتاً خوبی نیز می‌تواند باشد، تحت‌الشعاعِ حضورِ غیرهنرمندانۀ کلمات و عباراتی کم‌ارتباط با دایرۀ واژگانیِ این شعر قرار گرفته و هدر رفته است.
و در نهایت دو بندِ پایانی شعر که موقوف‌المعانی‌اند و از نظر فضای حاکم بر روایت نیز نزدیکیِ زیادی با یکدیگر دارند. زبان، نسبت به کلیتِ این شعر زبان نسبتاً سالم و قابل دفاعی است.
در پایان بگذارید به نکته‌ای در باب ذهن و زبان جاری در شعرتان صحبت کنم. واقعیت این است که شما در این زمینه وضعیت پر ریسکی را در مسیر سرودن شعر برگزیده‌اید، به‌طوری که مخاطب در راهِ مطالعۀ شعر شما احساس امنیت نمی‌کند و حس می‌کند که ماشین شعرتان هرآن ممکن است واژگون شود یا از مسیر منحرف گردد؛ این نکته به خودیِ خود نکتۀ مثبتی می‌تواند باشد چرا که فضای شعرتان را هیجان‌انگیز و غیر قابل پیش‌بینی می‌کند، مادامی که کنترلِ ماشین شعر در اختیار خودتان باشد، نه این‌که محصولِ بیرون آمدن فرمان از دست خود شاعر باشد و شعر و مخاطب شعر را هر دو به ناکجاآباد ببرد. امیدوارم به تفاوت این دو فکر کنید و بدانید که میانِ هیجان‌زده کردن مخاطب و سردرگم‌بودن شعر اختلاف‌هاست.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.