دشمن خویش بودن...




عنوان مجموعه اشعار : بلوچی
شاعر : میم پایمزد


عنوان شعر اول : فرود بیا
فرود بیا
بر لبانم
از شاخه های بنارس
که من برای خودم مشهورست که حبّه های تشنه را می میرم

فرود بیا، فرود بیا
که آسمان هواپیما
کبوتر ندارد-نداشت
-و نخواهد داشت
*
در زیرزمین ِ ول شده
چیزی ست؛
(لبانم)،
که نیست
در سفرهایی که دوست می داری
کبوترش باشی
*
فرود بیا
از صفوف سفارتخانه
به آسمان ِ پیاده روی با من،
به زیرزمینم بگو "خانه"
تا جهان
کمی شبیه شود
به چیزی که می تواند
می تواند
و شاید
باید
باشد،

فرود بیا




عنوان شعر دوم : لیکوی بدرود
تو خیال می کنی فقط تو زیبایی
اما گوساله ای که در جاده
از مه
طلوع می کند
هم زیباست_
کبوتری که بی قفس
جیک جیک می کند
(به شکلش کار نداشته باش!)
هم زیباست_
ایستگاه های قطار...،
لحظه ای که یک بچه
برای اولین بار
سرفه می کند،
وقتی یک خروس را
سر می برند،
این همه عکس،
این همه موسیقی،
مردی که دست هایش را ریخته ست
در جیب هایش هم زیباست_

تو زیبایی
اما من رفتم


عنوان شعر سوم : نامه ی بلوچ
دیگر
نگاه نمی دوزم به دست های تو
و حتی به
Post
های تو

شتربان آواره ی کویرهای بی اینترنت ِ جهانم
یک بلوچک ِ بی پایان-
دیگر کوتاه کن موهایت را
بلند کن،
ول کن،
قهوه ای کن،
سپید کن،
بمیر؛

خبر
نخواهم
یافت
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
به دوست شاعر که به اختضار نویسی اسمش احترام می گذارم درود می گویم و خوشحالم که به پایگاه پیوسته اند.
قطعاً تجربه ی چند ساله ی شاعر به اندازه ای هست که نتوان ضعف ها و قوت متن های او را باری به هر جهت دانست. بی هیچ تردیدی سطر فوق العاده ی:
- مردی که دست هایش را ریخته ست/در جیب هایش
می تواند گواهی ذهن خلاق و شناخت مکفی شاعر از وظیفه ی شاعر باشد. تصویری دقیق که علاوه بر معنای ظاهری آن از فرامتن هایی برخوردار است و همین فرامتن است که علاوه بر زیبایی در تصویر موقعیت، به فهمش بیشتر مخاطب کمک می کند. در واقع شاعر با انتخاب درست زاویه دید و وسواس در گزینش واژگان و پردازش هنری به گوهر شعر دست یافته است و هم خود از نتیجه ی کار لذت می برد و هم اقناع و نشاط مخاطب را ممکن کرده است. این وضعیت البته به صورت اتفاقی رخ نداده است و شاعر بر اساس تجربه و بضاعت علمی خود تلاشش را انجام داده است و سعی کرده که بهترین حالت ممکن را رقم برند. با این همه برای من جای این پرسش و تشکیک باقی است که چرا آن توان و توشه در اندک سطرهایی رخ نمون داشته است و در بسیاری از بندها و بریده های هر سه شعر صرفاً مخاطب روایت هایی که است عموماً نیز مغشوش و دچار شلختگی زبان هستند. به نظر من این مشوش نویسی نمی تواند به نفع شعر باشد وقتی امکان تحقق کلیت معنایی درفرجام متن وجود ندارد.
شاعر کمتر در شعرهایش به صورت متمایز فضایی را خلق کرده است که دیگران نتواسته باشند مشابه آن را رقم زده باشند و یا از چنان تفردی برخوردار باشد که نتوان جایگزینی برای آن متصور شد. مثلا در شعر دوم شاعر بی رقیب بودن معشوقه ی خود در زیبایی را با مواردی مقایسه کرده است که تا بی نهایت می توان برای آن مثال ذکر کرد: گوساله ای که در جاده از مه طلوع کرده است/ کبوتری بی قفس که جیک جیک می کند/ ایستگاه قطار در لحظه ای که بچه ای برای اولین بار سرفه می کند/ وقتی یک خروس را سر می برند و ... که انتخاب سوژه ها برای من مخاطب مشخص نیست و نمی دانم شاعر با این تطبیق و قیاس به دنبال چه چیزی بوده است.
برای من شاعرانگی های ذهن "میم پایمزد" محرز است اما شاعر در اجرای شعر با مشکل مواجه است و هنوز شیوه ها و شگردهای ادبی چنان که باید در رفتار هنری او با متن مستقر نشده است. به اعتقادمن شاعر در چرخه ی بازی های زبانی تئوری های ادبی وارد شده است و تصور می کند این شکل رفتاری با زبان و رویکردهای آن می تواند برایش تفردی ایجاد کند که قطعا چنین نخواهد بود. هر چه قدر تلاش شود که در اثر زبان ورزی و جهان بخشی به دانایی مخاطب بیفزاییم قطعاً موفق تر خواهیم بود. هم چنان که هنوز معتقدم وقتی شاعری می تواند آن سطر درخشان « مردی که دست هایش را...» را بیافریند باید از خود توقع بیشتر ازر اینی داشته باشد و به هر سطحی از کیفیت دل خوش نکند. به هر نوع این نخستین گفتگوی من و شاعر بود و چشم در راهم کارهای دیگر او می مانم.

منتقد : ارمغان بهداروند

دکتری زبان و ادبیات فارسی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.