روشنی‌افکنی




عنوان مجموعه اشعار : یک غزل
شاعر : رکسانا فریدونی


عنوان شعر اول : .
منم اسیر نفیری که ناگهان زده ایی
وباز قفل سکوتی که بر دهان زده ایی

دمی درون خود وگوشه گیر ساحل درد
دمی به جذر زمان سر به بیکران زده ایی

هزار متن نخوانده ،هزار صحنه اَدا
هزار نقش غلط را ،به داستان زده ایی

بهار آمده اما تو با سماجت خود
به قاب پنجره ام پردهٔ خزان زده ایی

دوانده ریشه غم را ،به باغ دل زده ام
گلی که بر سر این یار مهربان زده ایی

شبی زدی به خیالت،به قلب پر طپشش
ولی تو ای دل غافل ،به کاهدان زده ایی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل، حاوی بثّ الشکواست؛ شکایتی مهربانانه، از عزیزی نزدیک. در این غزل، تصاویر بدیع و زیبایی می بینیم؛ مانند این مضمون که: گُلی که یار روزگاری بر زلف شاعر عاشق زده بوده، حالا ریشه ای از غم دوانده و او را آزار می دهد. همین طور پوک و پوچ و خالی تصویر کردن قلب خویشتن (از عشق)، با استفاده از زبانزد «به کاهدان زدن». همین طور خزان را چونان پرده ای جلوی پنجره ی بهار به تصویر کشیدن. علاو بر این، توجه به تناسب ها را هم باید در این غزل ستود؛ نفیر و سکوت، بهار و خزان، ساحل (کران و کرانه) با بی کران... این تناسب ها «تضادی»اند و این تضاد، ارزش زیبایی شناسانه ی علی حده ای هم در این غزل پیدا کرده؛ چون محتوای غزل دو شخصیت را رو به روی هم و در تضاد با هم تصویر کرده است، حضور این قبیل تضادها غیر از تناسب خود این کلمات متضاد با همدیگر، با کلّیت مفهومی و محتوایی شعر هم تناسب یافته است. جز این، تا جای ممکن تناسب دیگر کلمات هم در شعر مراعات شده؛ گاهی حتّی دوقبضه! مثلاً «نقش» هم با «متن» (نگارش) رابطه یافته و هم با «صحنه» (نمایش). تناسب های حدسیِ دیگری هم می توان در این شعر یافت؛ مثلاً می شود به قرینه ی «جذر» در بیت دوم به دنبال «مَد» گشت و آن را به طور مغلوب در «دَم» یافت... یا حتی توجهات زبانی دیگری از قبیل «دل زده» و «گل زده». ترکیب «قلب پرتپش» هم (اگر خوش بینانه و همدلانه نگاهش کنیم)، خیلی خیلی خوش نشسته؛ از طرفی تپشی که برای قلب در نظر گرفته شده، با «خیالی بودن» خنثی شده و زمینه برای خالی انگاشتنش در مصراع دوم بیت آخر فراهم شده، و از طرف دیگر، خود کلمه ی «قلب» واجد معنای عکس (معکوس بودن) است برای معنای تپش. از این دست زیبایی ها، فراوان می توان برای این غزل برشمرد. با این حال، می توان بدبینانه و غیرهمنوا هم به این غزل نگاه کرد. این طرز نگاه هم لازم است؛ و مخصوصاً در هنگامه ی «نقد» و نگاه انتقادی، کاستی های هر شعری را بهتر نمایان می کند. به کلمه ی «ناگهان» نمی توان ایرادی گرفت زیرا در جایی آمده که صحبت از «نفیر» ( = ناله) است و هیچ بعید نیست (و حتی می توان گفت که طبیعی ست) که ناله، ناگهانی و ناخواسته حادث شود. در همان مصراع (مصرع اول)، در نگاه نخست چنین به نظر می رسد که جای پای «نفیر» غیر از «ناگهان» با «اسیر» هم به لحاظ لفظی به خوبی در مصراع محکم شده است. اما این ظاهر ماجراست. اِشکال کار کجاست و نقدم بر چه چیزی ست؟ صبر داشته باشید! ببینید؛ ابیات اول و دوم برای همسخن کردن و همزاویه کردن خواننده ی شعر با متن شعر، نقش بسیار مهمی بر دوش دارند. در آغاز شعر، خواننده باید بتواند طرف خطاب و فضای کلّی شر را (یا لااقل تمهیدات اولیه ی فضای دیالوگ / یا / مونولوگ را) درک کند و دریابد و بفهمد تا بتواند با باقی ماجرا همراه و همگام شود. برای همین، در آغاز شعر، هم باید طرف های تخاطب بیشترین وضوح ممکن را داشته باشند و هم (برای مفاهمه و پیگیری ماجرا) سرنخ های هرچند اندک اما محکمی به دست مخاطب داده شود. خُب، حالا... شاعر چه اطلاعاتی در بیت اول می دهد؟ می گوید: «نفیر ناگهانی تو مرا اسیر کرد / اما بعدش سکوت کردی و قفل سکوت تو هم اسارت دیگری برای من ایجاد کرد». این تفسیر خیلی گشاده دستانه و البته خودمانی بیت اول است. خواننده با خواندن این بیت از خودش خواد پرسید: «یارو چرا نفیر زده؟» (و تا آخر شعر هم پاسخی برای این سؤالش نمی یابد!)، و «نفیر زدن کسی چطور می تواند کسی دیگر را اسیر کند؟» (پاسخ این یکی هم در طبیعت روابط انسانی، روشن نیست). ببینید؛ ابهام یکی از ویژگی های شعر خوب است اما ابهامی که خواننده را بین دو یا چند حدس مردد و مختار کند. وگرنه ابهامی که به بن بست برسد، قطعاً ابهام مفید و هنرمندانه ای نیست و علت غموض و آیتِ کاستی تلقی خواهد شد. اگر ماجرا را بخواهیم عاشقانه تأویل کنیم، باید اسیر شدن را «عاشق شدن» (مثلاً) بفهمیم. خُب، این که ناله کردن کسی (ناله از چه چیزی و چه سابقه ای؟) دیگری را عاشق کند، قدری غریب و دور از ذهن است و منطقی جلوه نمی کند (برعکسِ سکوت کردن که می توان «اسیرِ آن شدن = اسیرِ سکوتِ کسی شدن = ناچار شدن به انتظاری همانند حبس و اسارت در انتظار شکسته شدن سکوت کسی» را از آن اخذ کرد). حدس من این است که شاعر عاشق ما در این بیت می خواسته مجموعه ی یک وضعیت را توصیف کند؛ مثلاً این را که: «ابتدا گفتی دوستت دارم و سپس سکوت کردی و حالا من معلّق بین این که آیا می خواهدم یا نه و اگر می خواهد چرا پی اش را نمی گیرد، چونان اسیرانم». به هر روی، به نظر می رسد با وجود محکم بودن ظاهریِ جای پای «نفیر»، جای پای معنوی و طبیعی این کلمه چندان در بیت محکم نیست و در واقع حضور این کلمه است که کار را خراب کرده. مسأله ی بعدی که باید گوشزدش کرد، وجود یک تناقض ظریف است؛ نه «پارادوکس» به مثابه ی یک آرایه ی زیبایی بخش و یاری گر، بلکه تضادی غیر قابل هضم که موجب بر هم خوردن روال طبیعی ابیات شده و قابلیت انطباق پذیری بیت ها بر همدیگر را قدری مختل کرده است. چطور و چگونه؟ ببینید؛ در ببیت نخست، ما «او» را (بعد از آن نفیر کذایی) منفعل و ساکت می بینیم. یعنی ابتدا فعال (نفیرزن) می بینمش و سپس ساکت و ساکن و منفعل. در بیت دوم ترتیب ماجرا به هم خورده و «او» ابتدا «در درون خود گوشه گیر» است و سپس «به جذر زمان سر به بیکران زننده» (که یحتمل یعنی غیر گوشه گیر و غیر درونگرا!). در بیت سوم «او» را کاملاً فعال می بینیم؛ با هزار صحنه ادا و آفریننده ی هزار نقش غلط در داستان (گیرم همچنان ناخوانده؛ وارد کننده ی هزار متن نخوانده به داستان). در بیت چهارم هم «او» کاملاً فعال است. «او» نه تنها قفل سکوت بر دهان نزده و گوشه گیرانه درون خود ننشسته بلکه «سماجت» می کند. درست است که می توان این سماجت را انفعالی هم معنا کرد (اصرار بر سکوت و انزوا) اما معنای فعال سماجت پررنگ تر است. در بیت آخر که طبیعتاً آخرین امید خواننده برای گره گشایی از ماجرای شعر است، روایتِ فعالیت و انفعال آن قدر برعکس می شود که می تواند خواننده را کاملاً گیج کند!؛ شاعری که در نقش عاشق دلسوخته و حرمان دیده، در تمام شعر از «او» شکایت می کرده و خود را علی رغم بی میلی و انفعال و دوری و پرهیز «او»، مشتاق و پیگیر نشان می داده، حالا «او» را فعال نشان می دهد و خود را منفعل: داستان را این طور تعریف می کند که در آن آغاز، در آه هنگامی که تو نفیر زدی و سپس سکوت کردی، در واقع مشکل از من بود؛ مشکل این بود که تو به من امیدی بیجا داشتی و خیال کرده بودی که قلب من پرتپش است اما فهمیدی که قلب من توخالی ست و زدن به آن (چون زدن به کاهدان) بیهوده و بی فایده است. اگر این پایان بندی را به عنوان حکم آخر و روایت غالب و قطعیت بخش و تمام کننده ی شعر بپذیریم، آن وقت باید باز به آغاز شعر برگردیم و شعر را یک بار دیگر مرور کنیم و از عاشق مدّعی و نالان، حیرت زده بپرسیم که: پس اگر او تقصیری نداشته، شکایتت از چیست؟!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
رکسانا فریدونی » دوشنبه 21 بهمن 1398
درود بر استاد آسمان عزیز وسپاسگذارم از نقدتون البته در بیت اول بنده نفیر رو به‌معنای دیگر اون یعنی (فریاد-بانگ بلند) منظورم هست ودربیت دوم هم منظور دم دمی بودن معشوق هست که بیشتر در توضیح بیت مطلع آوردم ودر بیت آخر کسی که به کاهدان زده دل خودم بوده نه معشوق در حقیقت با خودم حرف میزنم باز هم از شما استاد عزیزممنونم ،????
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 22 بهمن 1398
منتقد شعر
درود بر خانم فریدونی بزرگوار. استاد شمایید. از توضیحات‌تان ممنونم. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.