نسخه‌ی منتزع




عنوان مجموعه اشعار : انتخابات
شاعر : محمدرضا صبوریان


عنوان شعر اول : باغی که تا قبل از بهارستان نبوده
باید بدونن که عدالت شرط عقله
هیچ اشتباهی جای جبرانی نداره
هرگز نباید یک نماینده بتونه
رو اعتماد مردم ما پا بزاره

باید بدونیم از کجا آورده میشه
باغی که تا قبل از بهارستان نبوده
ارثی رسیده؟ ، مالِ از راه حلاله؟
یا رشوه... یا از پول این مردم ربوده

باید که با این جامعه رو راست باشه
فردی که با آراء مردم تکیه کرده
بر صندلیِ نرم و گرم و سبز مجلس
بر کرسی قدرت که جای دادِ درده

باید که با ما همدل و همراه باشه
او که شعارش یاری مستضعفینه
با زندگی ساده ی دور از تجمل
با کُشتن اغوا که هرجا در کمینه

هر لحظه یاد مردم مظلوم شهرش
باید بمونه توی ذهنش تا نتونه
تصمیم ناحقی بگیره یا که رأیی
تغییر کنه با قول یک ماشین و خونه


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک چهارپاره ی محاوره. موضوع شعر، انتخابات است و دوست شاعر ما در این شعر کوشیده شعری معترض و البته در چهارچوب بسراید؛ شعری عدالت خواه. از پنج بند شعر، چهار بند با «باید» آغاز می شود و در بند واپسین هم باز صحبت از «باید» است؛ در مصراع دوم بند. از مجموعه ی این ویژگی ها می شود پیشاپیش فهمید که با شعری رو به روییم که می خواهد حدّ و مرز تعیین کند؛ به نوعی در ذیل گونه ی تعلیمی جای بگیرد و اندرز بدهد. در چنین شعری، اولین خطر محتمل (ریسک) می تواند «شعاری شدن» باشد. بخشی از این «باید و نباید» یا به قول قدیمی ترها «شایست ناشایست»، به مردم بر می گردد و اکثرش به نمایندگان (نامزدهای انتخابات مجلس). شعر، قافیه های درستی دارد و تقریباً از نظر وزن هم سالم است. می گویم تقریباً چون در آخرین مصراع «تغییر» در وزن نگنجیده و «ر»ی آن ساقط شده و بیرون از وزن افتاده. به نظرم بر این شعر دو ایراد وارد است؛ اول دومی را می گویم! دومین خرده ای که می توان بر این شعر گرفت، لغزش های زبانی و بیانی ست. این لغزش ها از ابتدای شعر به این ترتیب اند: 1ـ «ی» در «جبرانی» آشکارا غیرلازم است و تنها برای پر کردن وزن استخدام شده. در واقع اگر بخواهیم مصراع دوم بند اول را به شکل طبیعی اش در کاربرد روزمره ی زبان برگردانیم، می توانیم و باید آن را بدون «ی» ( = جبران) بخوانیم تا کلام ما طبیعی جلوه کند. این گونه خارج شدن ها از عرف زبان کاربردی، وقتی که توجیهی (کارکردی در خدمت شعر، در عوض آن تصرف) نداشته باشد، به حساب ناتوانی شاعر در تعادل برقرار کردن بین وزن درست و بیان سالم گذاشته خواهند شد. 2ـ در مصراع سوم بند اول، «یک» متعلق به زبان مکتوب و رسمی ست و بدیلش در گویش محاوره «یه» است. یکدستی زبان شعر، مسأله ی مهمی ست که در این جا از آن غفلت شده است. 3ـ در سومین مصراع از بند دوم، «مالِ از راهِ حلال» نه موسیقی دلنشینی دارد و نه کاربرد طبیعی یی دارد. 4ـ در پایان بند دوم، غیبت فاعل جمله، زبان را در دست انداز انداخته. وقتی که مصراع نخست این بند، مجهول می آید (با فعل «آورده می شه»)، طبیعی ست که خواننده ی شعر برای در نظر گرفتن فاعل، آماده نیست و نمی تواند راحت با مصراع آخر (جمله ی آخر) خوب کنار بیاید. 5ـ در بند چهارم، «او» باز متعلق به بافت رسمی ست و در این شعر که بنایش را بر گفتار محاوره گذاشته، توی ذوق می زند. این از این. اما مسأله ی بزرگ تر در مورد این شعر، به نظرم وجه شاعرانگی آن است؛ که محلّ خدشه است. قبول دارم که نفس وزن و قافیه در القای ادبیت متن، تأثیر غیر قابل انکاری دارند. این را هم قبول دارم که بخشی از ادبیات کهن ما (و قبل از آن، ادبیات جاهلی عرب)، تعلیم است و مخصوصاً رجز. در اشعار تعلیمی صرف، ممکن است وزن و قافیه ای هم در کار باشد که به متن، نظم و ادبیتی ببخشد. در رجزهای جنگی هم همین طور. اما جای شاعرانگی و خلاقیت و «هنر» در این میان کجاست؟ فردوسی را ببینید؛ حتی در رجزهایش هم فقط به منظوم کردن کلام عادی بسنده نکرده و از آرایه ها بهره جسته؛ «مرا مادرم، نام، مرگِ تو کرد». یا وقتی که نظامی داستان می گوید، داستانش فقط تعریف کردن روایت نیست؛ بلکه با تغییر زاویه ی دید، دیگرگونه دیدن، و وسط کشیدن پای خیال و عاطفه، و توجه به تناسبات لفظی و معنوی کلام، متنش را ارزش افزوده ی «هنری» می بخشد و آن را از یک داستانِ صرفاً دارای وزن و قافیه فراتر می برد. مثنوی معنوی مولوی ساسر داستان است امّا این داستان ها از ترجیع ها و تنفس گاه های شاعرانه (اغلب حاصل از تمثیل های استاری و گاهی نمادین) خالی نیستند. این ها عناصری هستند که می توانند حتی تعلیمی ترین آثار را هم رنگی از شعر و شاععرانگی ببخشند. از قدیم، «خیال» را مهم ترین عنصر شاعرانگیِ شعر دانسته اند. به گمان من، اساس خیال، تشبیه است که به نوعی ریشه ی نماد و استعاره هم هست. اساساً وقتی نوشته ی ما می تواند مجوز ورود به دنیای شعر ( = هنر) را بگیرد که پای خلاقیت و آفرینش گری یی وسط باشد. اگر یک نقاش، عین یک منظره را به عالی ترین شکل نقاشی کند، بله، توانایی و زبدگی و تبحّر خودش را به رخ کشیده و بدلی عین اصل خلق کرده. اما خداوکیلی اگر قرار باشد ما بین نگاه کردن به خود غروب و نگاه کردن به بهترین نقاشی از غروب یکی را انتخاب کنیم، چقدر احتمال دارد که اصل را رها کنیم و نظاره ی کُپی را ترجیح بدهیم؟ تازه می توان گفت که اگر به نقاشی غروب هم نگاه می کنیم، در واقع از این منظر آن نقاشی رئالیستی و کاملاً واقع گرا را «هنری» و لذیذ می بینیم که به نوعی خودمان را در آیینه ی آن «نسخه ی منتزع» معنا می کنیم. بر همین اساس، باز با هنری بودن اشعاری که صرفاً توصیف گر یک تصویرند، راحت تر می توان کنار آمد و خلاقانه دانست شان. اما در مورد اشعاری که من «شعرهای سخن گو» می نامم شان، شعرهایی که فقط همان حرف های عادی را می زنند و آن را تنها در پرده ی وزن و قافیه عرضه می کنند، حتّی امکان همین اندازه دخیل دانستن خیال هم از بین می رود و سلب می شود. راهی که دوست شاعر ما برای پرداختن به این موضوع در شعرش انتخاب کرده، تنها یک فایده دارد؛ قابلیت زمزمه و به خاطرسپاری و احیاناً همرکاب شدن با موزیک و عرضه شدن به شکل سرود. وگرنه از حیث شاعرانگی، برادرانه باید خدمت دوست شاعرم عرض کنم که این گونه مواجهه با موضوعات، متأسفانه راهگشا نیست. فکر می کنم دوست شاعر ما باید یک دوره ی تمرینی برای خودش در نظر بگیرد؛ تمرین دیگرگونه دیدن. تلاش کند با غیرمستقیم گفتن، حرفش را برساند. بکوشد تصاویر واقعی را در پرده ای از معنا ببرد و برای هر صحنه یک معنی حدسی و اختراعی لحاظ کند. برای هر معنا، تشبیهی تصویرمحور بیافریند. این قبیل تمرین ها به نظرم پربارترین سودها را در آینده ی نه چندان دور، برای شعرهای بعدی اش خواهد داشت. اگر جسارتی شد، عذرخواهم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.