رابطه پوسته و مغز در اثر نمادین




عنوان مجموعه اشعار : آسیمه سر
شاعر : صبا هاشمی


عنوان شعر اول : نقشی به گلو
چندیست بلورتنم آغشته به دردست
نقشی به گلو هست که آن پنجه ی مردست
برچهره ی من نیست دگر شور گذشته
سالی شده ام من که فصولش همه زردست
ای عشق بزن شعله به جانم که به لطفت
شایدتن من گرم شودآه چه سردست
دستم به قلم رفت برایت بنویسم
اما چه کنم بین دل وعقل نبردست
من منتظرت گرچه بمانم به گمانم
آن روز تو آیی که مزارم پر گردست


عنوان شعر دوم : وطن
ای پاره پاره پیکر خون ازتنت روانست
درجای جای این تن خاکستری نهانست
اشکی به چشم داری هردم زداغ فرزند
گه مرگ وگاه ننگش تقدیر مادرانست
ازشیر و قوت جانت برکودکت خورانی
اما ز پنجه ی او برسینه ات نشانست
آواز عشق سر ده درگوش کودکانت
تانشنوند بانگی ازسوی کاروانست
ای چرخ بدشگونم دیگرنمانده جانی
این دشنه ات زهر سو دنبال مادوانست
هرچندبرتو عمری انده نثار کردند
نفرین مکن عزیزت مادرکه مهربانست

عنوان شعر سوم : رسم دانوازی
اززما دریغ کردی چون رسم دلنوازی
باشد... توهم به یاری روزت دلت ببازی
دل چون اسیرگشته دیگرچه چاره باشد
بدنیست با اسیرت قدری فقط بسازی
گفتم که مرد خواهد دراه عشق ماندن
گفتا که عیب باشد زن را زبان درازی
یک یک مدالهایت بر سینه می شمارم
تلخی و ظلم بی جا زین ها تو یکه تازی
سرمه مکش به چشمت پنهان مکم غمت را
شرمت چراست ای زن قطعا تو سر فرازی
نقد این شعر از : زهیر توکلی
من شعر «وطن» را بدون در نظر گرفتن عنوان «وطن» که شاعر به آن داده است، خواندم و نقد کردم چرا که شعر نمادین باید خودش به ما بگوید که من نمادین هستم یعنی نشانه¬هایی در شعر باشد که حسگرهای من ِ خواننده را بیدار کند که انگار مقصود اصلی شاعر از «مادر» چیزی دیگر است. در نمونه¬های عالی رمز، می¬شود شعر یا قصه رمزی را یک بار از روی ظاهر آن خواند و لذت برد و بار دیگر با عنایت به نمادین بودن آن خواند و از ظاهر گذشت و معنای نمادین تک تک اجزا و عناصر را و پیوستگی آنها را با هم دید و لذت مضاعف برد. به عبارت دیگر، غزلی که «مادر» را نماد وطن گرفته است، باید از پس توصیف و تحسین «مادر» برآید و در عین حال ذهن ما را به سمت «وطن» ببرد و توصیف¬هایش از مادر به وطن هم بخورد. شاعر وقتی که از بیت اول، مادر را با «پیکر پاره پاره ای» می¬بیند که «خون از آن روان است»، روند را معکوس قرار داده است یعنی نخست وطن را دارد توصیف می¬کند. این اشکال ندارد به شرط آن که در یکی دو بیت دیگر این توصیف را گسترش دهد و آن را به توصیف «مادر» وصل کند. ضمن این که اگر «وطن» را «پاره پاره پیکر» بخوانیم، علی القاعده یا وطنی از دست رفته است که دیگر نیست (چون پیکر پاره پاره، پیکر یک مقتول است) یا یک کشور تجزیه شده است ( پیکر پاره پاره) که در یک جنگ و جدال خونین هم تجزیه شده است (خون از تنت روان است) بدین ترتیب، بیت اول، ما را برای شنیدن داستان یک مقتول، یک قربانی آماده می¬کند اما در ابیات بعدی، هیچ خبری نیست از این پیکر پاره¬پاره که خون از آن روان است. اگر به خود بیت بپردازیم، می¬بینیم که مثلا پیکر پاره¬پاره، همان تن پاره¬پاره است پس بعد از«ای پاره¬پاره پیکر» حشو است که بگوییم: «از تنت خون روان است» و نیز «پیکر پاره¬پاره» بدیهی است که غرق خون است و حشو است که به «پیکر پاره¬پاره» بگوییم: «خون از تنت روان است» (حشو یعنی زاید، یعنی تکرار یک معنا بدون آن که نمکی داشته باشد) در مصرع دوم نیز باید دقت شود که آنچه آشکار است، خاکستر است و آنچه نهان است شعله زیر خاکستر. شاید شاعر می¬خواسته بگوید: این تن من که می¬بینی، خاکستری است که شعله¬ غم در زیر آن پنهان است. شاید هم مقصودش این بوده که در زیر این ظاهر من یعنی این «تن» که می-بینی، روح و روانی است که جا به جایش «خاکستری» به جا مانده، خاکستر دردها و خاطرات. بیان شاعر، نارساست.

در بیت دوم، در مصراع اول، قصه یک مادری شروع می¬شود که بچه¬اش مرده است: «اشکی به چشم داری هر دم ز داغ فرزند» ولی در ادامه، این قصه رها می¬شود و خبری از این داغ، از مردن فرزند نیست. در مصرع بعدی، متوجه می¬شویم که منظور شاعر از «داغ فرزند»، نگرانی برای آینده فرزند است چون می¬گوید: «گه مرگ و گاه ننگش تقدیر مادران است» یعنی مادر یا نگران جان فرزند است یا نگران روح و روان او که مبادا در زندگی¬اش زمین بخورد و به جای سربلند بودن، ننگ بکشد. می¬بینیم که بیان شاعر نارساست به خصوص آن که محصور کردن تقدیر بر این که فرزند یا می¬میرد یا به ننگ دچار می¬شود، غلط است و چه بسا فرزندی که جوان¬مرگ نشود و مایه افتخار مادر و پدرش باشد.

در بیت سوم، هرگاه جمله¬ای را با «اما» شروع ¬کنیم، معنی¬اش این است: «یک نکته هست که در جمله قبل، ناگفته مانده و الآن بلافاصله می¬خواهم جمله قبل را کامل کنم»؛ مثلا «این مدرسه خوب است اما حیاطش کوچک است». گاهی وقتها «امّا» معنی «در عوضش/در برابرش» می¬دهد مثل همین بیت: از شیر و قوت جانت بر کودکت خورانی اما (=در عوضش/در برابر این ایثار تو) بر سینه¬ات نشانی از پنجه اوست. حال سوال می¬شود: «مگر مادر از این که بچه شیرخواره¬اش موقع شیر خوردن پنجول به سینه-اش بکشد، ناراحت می¬شود؟» شاید منظور شاعر این بوده باشد: «سالی که نکوست از بهارش پیداست» و در واقع شاعر می¬خواهد فال بزند: «الآن که نوزاد است، پنجه به سینه مادر می¬کشد، بزرگ که شود، چه شود؟» مشکل این است که فال زدن به امور اتفاقی و تصادفی است و این حرکت ِ نوزاد که در این بیت به عنوان یک نشانه برای فال بد ثبت شده، غریزی و عمومی است در نوزادان و شیرخوارگان. در مصرع اول هم «خورانی» به جای «می¬خورانی» واقعا در روال زبان شعر امروز نیست و حتی شاعرانی که با کهن¬گرایی در زبان، مشکلی ندارند نیز چنین کاری را نمی¬پسندند. یک اشکال دیگر این است که فعل سببی معنی-اش باعث یک کاری شدن است؛ مثلا دواندن یعنی باعث دویدن بشوی یا پراندن یعنی باعث پریدن بشوی. وقتی می¬گوییم: این دوا را هر جور شده به بیمار بخورانید، معنی¬اش این است که بیمار یا حاضر نیست که دوا را بخورد یا قادر نیست. مادر به بچه شیر می¬دهد و بچه شیر می¬خورد و «مادر به بچه شیر می¬خوراند» غلط است. خود جمله هم در اصل این بوده: این شیری که تو به نوزادت می¬دهی، شیره جان توست که مکیده می¬شود، تو از جانت می¬کاهی و بر بچه می افزایی. بیان شاعر نارساست.

در بیت چهارم، درستش این است: «تا نشنوند بانگی کز سوی کاروان است» ضمنا یک سوال: کدام کاروان؟ آیا مقصود کاروان مرگ است؟ کاروان آدمیان؟ مبهم است و این ابهام در ابیات قبل یا بعد هم نشانه¬ای برای شفاف شدن ندارد. ایراد دیگری هم هست: اگر مادر آواز عشق در گوش کودکانش سر دهد، آنها حیات و مرگ را به درستی درک می¬کنند یعنی اگر فرزند از مادرش عشق دریافت کند، تازه آماده می¬شود که بانگ کاروان را بشنود و همراه کاروان شود. پس بهتر است بگوییم:
آواز عشق سر ده در گوش کودکانت
تا بشنوند بانگی کز سوی کاروان است
یک نکته دیگر این است که «آواز سر دادن» یعنی به صدای بلند و با فریاد خواندن یک آواز. این¬جا درستش این است که بگوییم: مادر در گوش کودکانش آواز عشق را زمزمه می¬کند نه این که آواز عشق را سر می¬دهد.

در بیت پنجم، شاعر جابه¬جایی ضمیر را اشتباه در کار آورده است چون می¬خواسته بگوید: «ای چرخ بدشگون! دیگر برایم جانی نمانده» اما «ای چرخ بدشگونم!» یعنی «ای چرخ بدشگون که مال منی» و این خیلی غلط است چون تمام مشکل این است که چرخ، به خاطر این بدشگون است که مال ما نیست و راه خودش را می¬رود، کار خودش را می¬کند. در مصرع دوم، صحبت از دشنه چرخ است که از هر سو دنبال ما دوان است. هر استعاره¬ای باید در بیرون ذهن ما، معادل واقعی پیدا کند. دشنه چرخ دقیقا چیست؟ اگر شاعر، چرخ را یک آدم¬کش، یک ضعیف¬کش فرض کرده، همین را در مصرع اول بیاورد:
ای چرخ! از غریبان آیا چه کینه داری
کاین دشنه¬ات ز هر سو دنبال ما دوان است

در بیت آخر، «اندوه نثار کسی کردن» یعنی غم¬ او را خوردن. شاعر می¬خواسته بگوید: «هرچند عمری باعث شدند که تو غصه بخوری، نفرین نکن» ولی عملا جمله مصرع اول، معنی معکوس می¬دهد. در مصرع دوم، حذف «را» که علامت مفعول است، قطعا غلط است. حذف را پس از مفعول در حالت معرفه جایز نیست. باید بگوییم: «نفرین نکن عزیزت را»

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.