قدرتِ ریسک‌پذیری




عنوان مجموعه اشعار : ۹۸۱۱-۱
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۸۱۱-۱۱
بنازم من آن موی طوفان‌نشان را
که بر باد می‌داد گردن‌کشان را

تو را دیدم و از جهانی بریدم
بریدند در قصه‌ات دستشان را!

کران تا کران بی‌کرانی‌ست؛ حالا-
کجای دلم جا کنم کهکشان را

دهان باز کردم که چیزی بگویم
نشان دادی از دور آتشفشان را

تو را دیدم و بعد چیزی ندیدم
نه صاحب‌نشان را‌، نه دیگر نشان را...

نمی‌یابم این جستجو کودکانه‌ست
چه بیهوده می‌جویم آن بی‌نشان را

عنوان شعر دوم : ۹۸۱۱-۱۲
گیسوطلای چشم‌سیاه بلندقد
دور از تو باد تا به ابد چشم‌های بد

هر بار رفته‌ام که خودم را رها کنم
مانند نامه‌ای که به مقصد نمی‌رسد-

برگشته‌ام دوباره همان‌جا که بوده‌ام
نادم، مچاله، گم‌شده، حیران و مسترد

گیسوطلا! خیال تو مجنون‌تر از تو است
با دست می‌کشد که به پا باز پس زند

لبخند می‌زند که: بیا؛ پیش می‌روم
صد بار هم به سینه‌ی من خورده دست رد

هر وقت دورم از تو پر از شعر می‌شوم
نزدیک می‌شوم، همه از دست می‌رود

یک چیز ساده گم‌شده اینجا میان ما
«عقل»م دوباره راه به جایی نمی‌برد

عنوان شعر سوم : ۹۸۱۱-۱۳
یک گوشه می‌نشینی و اعجاز می‌کنی
هر روز چشم پنجره را باز می‌کنی

تا من تو را دوباره ببینم که صبح زود
بر باد می‌نشینی و پرواز می‌کنی

شب بی اجازه‌ات که به پایان نمی‌رسد
بیدار می‌شوی تو...
وَ آغاز می‌کنی:

با چشم‌های آبی آیینه‌وار خود
چشمان آسمانِ مرا باز می‌کنی

یک روز روشن و دو سه تا غوزه ابر نرم...
گفتم که؛
می‌نشینی و اعجاز می‌کنی

حالا نگفته‌ام که تویی آن که شعر را-
جان می‌دهی، بَدل به دل‌آواز می‌کنی...

تا قصه‌های پنجره را صبح‌های زود
در ذهن غم‌گرفته‌ی من ساز می‌کنی

من می‌شوم برای تو مانند یک سه‌تار
هی زخمه می‌زنی و برانداز می‌کنی

شاید خودت درست نمی‌فهمی آخرش-
داری چکار با دل این ساز می‌کنی

یک گوشه می‌نشینی و اعجاز می‌کنی
هر روز فصل تازه‌ای آغاز می‌کنی
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال خوانشی خواهیم داشت بر سه غزل از دوست شاعرمان جناب آقای مهران عزیزی که پیش از این نیز در نوبتی دیگر میهمان چندقطعه شعر از ایشان بوده‌ام و نکاتی را بر شعرهایشان نوشته‌ام. تلاش خواهم کرد حتی‌المقدور از ذکر نکات تکراری پرهیز کنم و جنبه‌های دیگری را مورد بررسی قرار دهم. از آن‌جایی که غزل‌های مجموعۀ پیشِ رو در فضاهایی نسبتاً متفاوت از یکدیگر سروده شده‌اند، به‌صورت جداگانه در مورد هر یک از آن‌ها جملات خواهم گفت.
غزل اول
نکتۀ مثبتی که می‌شود در بارۀ این غزلتان گفت، نگاه تازه‌ای است که در جای جای روایتتان نسبت به مضامین، قابل درک و دریافت است؛ نگاهی که تا حد زیادی با نگاه آشنای شعر سنّتی فاصله دارد و سعی دارد افق‌های جدیدی پیش روی مخاطب بگشاید. برای مثال در نمونۀ زیر از همین غزل، می‌شود ردّ پای راوی در ایجاد روابط جدید میان عناصر معناساز را به‌خوبی جست‌وجو کرد:
«دهان باز کردم که چیزی بگویم / نشان دادی از دور آتشفشان را»
در این بحث، کاری به کیفیت تصویر و توفیق یا عدم توفیق شاعر در رسیدن به پرداختی هنرمندانه ندارم؛ قصدم از بیان این بحث، اتفاقاً نشان دادن قدرت ریسک پذیری شاعر در تلاش برای رسیدن به افق‌های کشف ناشده است. این را همیشه در نظر داشته باشید که هنرمندِ جست‌وجوگر هرگز نمی‌تواند جای پای مطمئن و محکمی مثل یک هنرمند مقلّد بیابد، چرا که دومی قدم بر راه‌های بارها رفته و امتحان‌شده می‌گذارد و اولی در جاده‌های ناشناخته اما بکر و هیجان‌انگیز گام می‌نهد، لذا خطرات بیشتری نیز سر راهش قرار خواهد داشت و درصد خطا و بیراهه رفتن در این مسیر در سطح بالاتری قرار خواهد داشت، اما باور کنید یافتن حتی کوره‌راهی تازه در شعر، به پذیرفتن همۀ این ریسک‌ها و حتی بیش از این‌ها می‌ارزد!
حال نمونۀ دیگری را در همین غزل ببینیم، که صاحب ساختاری بسیار کلاسیک و رنگ‌ و رو رفته است، اگرچه ظاهری نسبتاً شیک و مرتّب در اختیار دارد:
«نمی‌یابم؛ این جست‌وجو کودکانه‌ست / چه بیهوده می‌جویم آن بی‌نشان را»
در این مثال، هرچند ترکیب «جست‌وجوی کودکانه» ترکیبی تازه است، به دلیل اندیشۀ کلیشۀ حاکم بر مضمون بیت، نمی‌تواند بیت را نجات دهد. این‌که «او» بی‌نشان است و هرچه تلاش کنم او را نخواهم یافت، معنیِ هزاران هزار بار گفته و شنیده‌ای است که حتی اگر واقعاً برخاسته از باور و تجربیات شخصی شاعر نیز باشد، ارزش دوباره‌گویی را ندارد، چرا که گوش مخاطب از ساختاری اینچنینی پر است و این دوباره‌گویی دیگر لذّتی به او منتقل نخواهد کرد.
غزل دوم
غزل دوم، غزل نسبتاً خوبی است. ایراد عمده‌ای که می‌توان بر این غزل داشت، سانتی مانتالیزم حاکم بر ذهن و زبان شعر است. توصیفاتی چون «گیسوطلای چشم‌سیاه بلندقد» در آغاز شعر، و بیت‌هایی با مضامین این‌چنینی: «گیسوطلا! خیال تو مجنون‌تر از تو است / با دست می‌کشد که به پا باز پس زند»، نقشی پررنگ در ایجاد چنین فضایی دارند که به‌نظر می‌رسد سطح شعر را میان جدّی و ناجدّی بودن در نوسان نگاه می‌دارد و گاه میان طنز و جِد در رفت و آمد است.
از این نکته که بگذریم، شعر در مسیر خوبی قرار دارد و نگاه کنجکاوانۀ شاعر به مضامین و فضاهای نو، مخاطب را دچار لذّت و هیجان می‌کند و شعری نسبتاً پرکشش پیش روی وی قرار می‌دهد.
غزل سوم
آخرین سرودۀ این مجموعه از نظر فرمی قابل تأمل است. رفتارهای متفاوت راوی در روایت این شعر که گاه به‌شکل شکستِ روایت نمود یافته است، رفتارهایی است که پیش‌تر و بیشتر به‌عنوان تکنیک‌های قالب‌های نوتر مثل شعر سپید مشاهده شده است، رفتاری مثل آنچه در بیت زیر می‌بینیم:
«یک روز روشن و دو سه تا غوزه ابر نرم... / گفتم که؛ می‌نشینی و اعجاز می‌کنی»
«گفتم که» در مصراع دوم رفتاری فرامتنی است که در جهت شکست روایت صورت گرفته و به‌زعم من در اینجا خوب نشسته است؛ چرا که این تکنیک برای همراه کردن مخاطب با شعر در شعرهای بلندتر، معمولاً تکنیکی است که از یکنواخت شدن روایت شعر جلوگیری می‌کند و در این غزل، که غزل نسبتاً بلندی است نیز توانسته اثرگذار باشد و به جذابیت فرمی شعر بیفزاید. اما ایرادی که بر فرم این غزل مترتّب است، سردرگمی راوی در پیش‌برد فرم مورد نظر، از ابتدا تا به انتهای شعر است، تا حدّی که به‌نظر می‌آید راوی استراتژی خاص و از پیش تعیین‌شده‌ای برای پیاده کردن این فرم در ذهن نداشته و همه‌چیز به‌صورت اتفاقی شکل گرفته است، چرا که فرم غزل، به‌رغم تازگی و داشتن ظرفیت مطلوب، کمی به‌هم‌ریخته و سردرگم نشان می‌دهد.
از دیگر نکات منفی این غزل، انتخاب قافیه و ردیف آن است که از هم‌نشین‌های بی‌اندازه تکرار شدۀ غزل معاصر است و در همان ابتدای کار، به دلیل متبادر کردن چندین و چند غزل با چنین ردیف و قافیه‌ای، مانعی بر سر راه لذت بی‌چون و چرای مخاطب حرفه‌ای محسوب می‌شود. وقتی قافیه و ردیفی (خصوصاً ردیف‌های فعلی) به مدت زیاد در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند، مجال شاعر برای یافتن رابطه‌های جدید میان آن دو بسیار تنگ خواهد بود.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۳
مهران عزیزی » دوشنبه 21 بهمن 1398
حسین جلال‌پور عزیزمان - که خدایش بیامرزاد - در آخرین نقدش بر نوشته‌های حقیر با عنوان «افسوس ولی...» اشاره کرده بودند که چیزکی در این شاعر هست ولی فعلیت ندارد. چیزی که سال‌هاست به دنبال آنم. با این که افق ظاهراً روشن است، هر بار عزم می‌کنم، می‌خورم به دیواری شیشه‌ای و می‌مانم. مرحله و گام بسیار دشواری‌ست. عبور از مسائل فنی شعر و رفع اشکال‌های نحوی و ساختاری و فرمی و زبانی و دستوری و ... دارد رخ می‌دهد اما مسائل بنیادی‌تر و اساسی‌تری امروز طرح شده‌است؛ فعلیتی که محقق نمی‌شود.
صالح دروند » دوشنبه 21 بهمن 1398
منتقد شعر
درود بر شما. مهم‌ترین و بلندترین گام، دانستن ضرورتِ تغییر است، که برداشته‌اید. بقیهٔ ماجرا به‌تدریج و البته به‌سختی اتفاق می‌افتد. موفق باشید.
مهران عزیزی » دوشنبه 21 بهمن 1398
سلام و عرض ادب. سپاسگزارم از محبت و عنایت و دقت شما عزیز بزرگوار. راستش هنوز به خاطر دانش اندکم و تسلط ناکافی‌ام بر تمام شعریّتِ شعر، دست و دلم برای جهش‌های بزرگ می‌لرزد. گاهی با احتیاط و دست به عصا چیزهایی می‌نویسم که خیلی از آن‌چه که تجربه کرده‌ام و می‌شناسم دور نباشد. هنوز و همیشه و مستمر می‌خوانم و می‌آموزم و آماده می‌شوم برای تغییری که لاجرم اتفاق خواهدافتاد ان‌شاءالله که اگر نیفتد، حاصل کار، جز تکراری بی‌ارزش نخواهدبود. هنوز شعرم نمایش تام و تمام نگاه شخصی‌ام به عالم به زبان شخصی‌ام نیست.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.