نبردِ خیر و شر




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه
شاعر : کورده وان فرجی


عنوان شعر اول : می شکارمت

مرا همیشه داری و تو را همیشه دارَمَت!
تو تاجِ سَروری و مَن ، به روی سر گذارَمَت!

اگرچه خود خزانم و سرم سپیدپوشِ برف
تو را که زرد گشته‌ای دوباره می‌بَهارَمَت!

خمار آن نگاهم و شرابِ هفت ساله‌ای
به من نگاه کن ، ببین ، چو باده می‌گُسارَمَت

پَناهِ تو به جز خدا فقط منم در این جهان!
تو را به جز خدا فقط به خویش می‌سپارَمَت

هوای من اگر شوی بە سینە می‌کشم تو را
تو رود باش و من کویر ، به سینه می‌فشارَمَت

چو خاکِ خشکِ سینه‌ام پناهگاهِ دردهاست
تو خنده‌ام شو تا که من به روی لب بکارَمَت

تو جانی و درون تَن تو را اَسیر می‌کنم
تو بوسه‌ای و من تو را به بوسه می‌شِکارَمَت

همیشه خوش خبر بمان و قاصد وصال باش
تو عشق جاودانه‌ای ، همیشه دوست دارَمَت

کورده‌وان فرجی . ۱۳۹۷/۱۱/۲۵



عنوان شعر دوم : یک روز
یک روز می‌میرم
تو زنده می‌مانی
دستانِ من کوتاه خواهد شد
ز گیسوهات
-زان دریای توفانی-
وین چشم‌ها دیگر نمی‌بینند
آن چشمان رازآلود
وان خنده‌های ناب‌تر از روز بارانی
دلتنگ خواهی شد
و - حتما -
اشک خواهی ریخت
-شبنم به روی برگ گل زیباست ، می‌دانی؟-
من را ز یاد خود نخواهی برد
و سالهای سال
همچون گلی
چشم انتظار دیدن پروانه می‌مانی!
شاید ولی این را نمی‌دانی
من جاودان و زنده‌ام
هرگز نمی‌میرم
تا تو
-دلیل شعرهای من-
نفس در سینه داری و
هر روز شعری از کتابِ شاعرِ دیوانه می‌خوانی

کورده‌وان فرجی ۱۳۹۷.۰۸.۱۲



عنوان شعر سوم : دلتنگ ترین
دِلتنگ‌تر از زَردترین بَرگِ خَزانم
آشفته‌تر از تُندترین بادِ وَزانم

پژمرده‌ترین غنچه‌ی سرمازده در برف
خشکیده ترین رود ز شِن‌های روانم

دیوانه‌تر از شب‌پره‌ام در عطش نور
اندیشه نخواهم کنم از سود و زیانم

فریاد که چشمان تو خورشید جهانتاب
من دور ز تو سردترین قطب جهانم

چون قفل به در بسته و پوسیده‌ام ای داد
کز بخت خود این عقده گشودن نتوانم

یک لحظه مرا دیدی و رفتی و گذشتی
زان لحظه ز کف رفت مرا تاب و توانم

زان لحظه که گیسوی تو با باد در آمیخت
من در طلبت تا به قیامت نگرانم

گفتم که مرو تنگ در آغوش بگیرم
یک بوسه ببخشا و ز من جان بستانم

از توست تمام غزل و مثنوی من
من بی تو برای چه کسی شعر بخوانم؟!

ای کاش برای نفسی خشک شود اشک
این گریه‌ی بی وقفه بریده‌ست امانم!!

گویند که ای شاعر دیوانه چه خواهی ؟!
چیزی که عیان است چه حاجت به بیانم؟!

کورده‌وان فرجی ۱۳۹۷/۱۱/۱۵
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال به خوانش مجموعه‌ای از دوست شاعری خواهیم پرداخت که سه سروده در آن ثبت است، یکی در قالب نیمایی و دو تای دیگر در قالب غزل. پس از خواندن این چند سروده، نکته‌ای که می‌توانم در باره‌اش با اطمینان اظهار نظر کنم این است که با شاعری مستعد و قابل اعتنا روبروییم؛ شاعری که می‌داند برای پا گذاشتن به وادی شعر، از کدام مسیر گذر کند و کدام مقصد را برگزیند، اما مثل همیشه امّا و امّاهایی نیز در میان است و ترجیح می‌دهم بیشتر از ایرادهای این سروده‌ها بگویم، تا پس از برطرف شدنشان و نزدیک‌شدن شعرهای بعدی به مطلوب، در آینده از صمیم قلب لب به تحسین شاعر بگشاییم.
بگذارید اول و بیشتر در مورد آخرین سروده صحبت کنیم، چرا که برای اشکالات کلّی شعرتان، مثال بهتری است. مشکلی که غزلتان با مطلع «دلتنگ‌تر از زردترین برگِ خزان‌ام / آشفته‌تر از تندترین بادِ وزان‌ام» دارد، مشکلِ عدم انطباق با مختصات روزگار خود است، چه به‌لحاظ ویژگی‌های ظاهری چون واژگان و ترکیبات، و چه از نظر مفاهیم و مضامین و نگاهی که از جانب راوی به متن تحمیل شده است؛ یعنی اگر طبق همان تقسیمات پیش‌تر گفته، کلام ادبی را به دو قسمِ «چه گفتن» و «چگونه گفتن» مقسوم بدانیم، شعر شما از هر دو بخش دچار آسیب است، هم آن‌چه گفته‌اید مربوط به اعصار پیشین است و هم شیوۀ بیانتان شیوه‌ای امروزین نیست.
ببینید، این نوع تضادی که بین حال عاشق و معشوق، در شعر شما برقرار است، زادۀ همان تفکّر دو قطبی کلاسیک است که همۀ مهره‌های بازی را بر اساس «خیر و شر» و «سیاه و سفید» می‌چیند، و اثر را از فرصت شخصیت‌پردازی محروم می‌دارد. این همان چیزی است که در مواجهه با یک رابطۀ عاشقانه میان عاشق و معشوق، ذهن مخاطب شعر سنّتی را معتاد کرده است. از همین رهگذر، شاعر که خود پیش از شاعرشدن مخاطب شعر است، دارای همین ذهنیتِ عادت‌زده است و رابطه‌های عاشقانۀ موجود در شعر را تنها در همین دایره می‌بیند و قلمش را از وارد کردن تجربه‌های شخصی خود و انسان هم‌عصر خود به دنیای شعر، عاجز می‌یابد؛ بگذریم که به دلیل همان اعتیاد ذهنی، اصلاً لزوم بر هم زدن نظم پیشین و برساختن دنیایی تازه در شعر را احساس هم نمی‌کند! در شعر سومتان تماماً با چنین رویکردی روبروییم. مثلاً در بیتِ «فریاد که چشمان تو خورشید جهانتاب / من دور ز تو سردترین قطب جهان‌ام» معشوق همان‌طور که همیشه دیده‌ایم در اوج زیبایی و گرماست، و عاشق در نهایت سرما و دوری از منبع حیات‌بخش! خاکساری و بی‌چارگی عاشق را در این غزل، در مثال‌های زیر نیز می‌توان به‌خوبی رصد کرد: «آشفته‌تر از تُندترین بادِ وَزان‌ام... / پژمرده‌ترین غنچۀ سرمازده در برف / خشکیده‌ترین رود ز شِن‌های روان‌ام... / دیوانه‌تر از شب‌پره‌ام در عطش نور... / چون قفل به در بسته و پوسیده‌ام، ای داد... / این گریۀ بی‌وقفه بریده‌ست امانم»
این‌همه شور و حرارت از عاشق در برابرِ چه؟ در برابر معشوقی که کاملاً بی‌چهره و بی‌حرکت، گوشه‌ای از شعر ایستاده است و در هیچ‌جای شعر هیچ‌گونه علایم حیاتی از او گزارش نشده است!
ببینید! منظورم این نیست که در شعر نباید حرفی از نامهربانی و بی‌وفایی معشوق و شکست‌های عشقیِ عاشق در میان باشد، بلکه می‌بایست حرفی را زد که بتوان با شنیدنش پی به تعاملات واقعی انسان امروز برد؛ چیزی که منِ مخاطب بتوانم از آن بوی واقعیت استشمام کنم و به تبعِ آن با شعر ارتباطی صمیمی برقرار کنم. مثلاً به این چند بیتِ غزل محمدعلی بهمنی، که اتفاقاً در وصف بی‌وفایی و نامهربانی معشوق سروده شده نگاه کنید و معشوقِ ملموس و واقعی و صاحب چهره و حرکت را با معشوق شعر سنّتی مقایسه کنید:
«در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست / این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست
گفتی بخوان، خواندم اگرچه گوش نسپردی / حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت / بیهوده می‌کوشی بمانی مهربان ای دوست»
معشوق این شعر، انسانی است که اگرچه بی‌وفاست و عاشق دلِ خوش از او و امیدی به مهربانی‌اش ندارد، اما همین معشوق، عاشق را «در دیگران می‌جوید»، عاشق «می‌گوید بخوان، هرچند که او گوش نمی‌کند!»، او خود «می‌تواند بخواند» و اگرچه «نامهربان است» دست‌کم «می‌کوشد که مهربان بماند!»
دومین نکته‌ای که به شعرتان بوی کهنگی می‌بخشد، کلمات و ترکیبات و عباراتی است که در دایرۀ واژگانی‌تان بسامد بالایی دارند و همگی از حافظۀ شعری‌تان بر می‌آیند، نه زیست شخصی‌تان. ترکیب‌هایی مثل «تاجِ سَروری»، «خمار نگاه»، «باده ‌گُساری»، «قاصد وصال»، «عشق جاودانه‌»، «بَرگِ خَزان»، «در عطش نور»، و گزاره‌هایی همچون «اندیشه نخواهم کنم از سود و زیانم»، «از بخت خود این عقده گشودن نتوانم»، «زان لحظه ز کف رفت مرا تاب و توانم»، «یک بوسه ببخشا و ز من جان بستانم» همگی از دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم فرسنگ‌ها فاصله دارند و درواقع موانعی‌اند که نگذارند مخاطب امروز با این شعرها ارتباطی عمیق برقرار کند و شاعر این شعرها، شاعر روزگار خویش باشد.
راستش این شعرها، نکات مثبت و البته منفی دیگری نیز دارد، اما از نظر من، این‌هایی که عرض کردم از درجۀ اهمیت به‌مراتب بالاتری برخوردار است و دیگر نکات را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. امیدوارم فرصت دیگری نصیب شود که بتوانم در بارۀ دیگر سروده‌هایتان، دیگر نکات را نیز عرض کنم.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۱
کورده وان فرجی » سه شنبه 08 بهمن 1398
درود و ارادت فراوان جناب دروند عزیز و بزرگوار ، از اینکه قبول زحمت کردید خیلی ممنونم . همچنین از نقد خوبی که نوشتید سپاسگزارم ، امیدوارم بتوانم از راهنمایی جنابعالی و سایر اساتید بزرگوار استفاده ببرم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.