خیال بافی با تخیل فرق دارد




عنوان مجموعه اشعار : تردید
شاعر : کامیار نیک بخش


عنوان شعر اول : منم آرش
منم آرش !
بی کمان وتَرکش وتیر,
باشکسته دشنه ای درکف.
اِستاده بر حصار ِایمنِ البرز،
گزمه ی عطش زده را
به ماه شبی ظلمانی میخوانَد....

انتحار ِ قبیله ایست ،
رو به ابتدای زمان .
و چرخش واژگونه زمین .

منم آرش !
امید ِمردمی از جنس ِصبر
بامرهمی از آه
ودردی نهاده بر دل،
وزخم واره ای گمشده برجان ،
که می دِرَوَدنسیم را بر شبِ طوفانی ...
مجذوب ِ عبور سواری که بگذرد ،
وبُگسَلَد این مسلط ِ بی انقراض را .

منم آرش!
اسطوره ای به قامت ِمردم .

کامیار

عنوان شعر دوم : ققنوس
بَر زمین ِسوخته،
شب ،
سوگوار ِ عبوریست ،
سمت ِ قلعه های دور .
که آهسته زمان را می کاود
و در پس ِ پشت ِ پنجره های سکوت ،
از درنگ و ، درد
می گُدازَد .

من ،
غرور ِ ناب ِ آخرین پرنده ی پائیزم ،
در ماهتابی بارانی .
و حجم پروازی ممنوع .
که بانگ ِ نوش ِ شبروان ِ هرزه را
از شوکران ِ جام ِمرگ می گیرد .
وپیمانه میکند ،
ترس ِ سُهره های خیس را
از بُن ِ دندان ِ گزمه های علیل .

رستاخیزی نبود
و ققنوس ،
قفس را
خطی از تردید می کشید .


کامیار

عنوان شعر سوم : سنگ
به رخداد زمان
وابسته و پیوسته
چون کوه
درتصرف ِ برکه ای لَخت
که از کمینِ دامنه های صَعب می گُذَرَد

سفر ِ سنگ
بی درنگ
آغاز شد

با پایی نجیب
جا مانده از معبر ِ مصاف ِ بردگی

که آفتاب را
از شب
باز ستانَد

انحطاط ِ گذر اما
میدان از رویایی سوخته می آکند

پایانی نبود

آنگاه
زمین به دور خاطره پیچید
وسرداران
از پی مرگ آمدند.

کامیار
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
به دوست جوانم «کامیار نیک بخش» درود می گویم و امیدوارم در این گفتگوها کامیار باشد و شعر او منتفع گردد. هر سه شعر او را چند بار مرور کردم و از کیفیت اندیشه و توان خیال ورزی اش لذت بردم. این که شاعر می تواند در متن معناآفرینی کند جای توجه دارد. در واقع مصیبت شعر بسیاری از شاعران امروز همین منتج نشدن متن به کلیت معنایی است و مخاطب نمی تواند در خاتمه ی یک اثر ادبی اقناع شود. کامیار به واسطه ی برخورداری از شعور هنری و تسلط بر هارمونی به خوبی از پس خلقت متن برآمده است و مخاطب در این شگرد و شیوه او را همراهی می کند اما پرسشی که باقی می ماند این پرسش که چرا شاعر چنین زبان فاخر و فخیمی را انتخاب کرده است که در معاصرت با شاعر قرار نمی گیرد؟ چقدر واژگانی هم چون «گزمه»، «استاده»، «درویدن»، «بگسلد»، «گداختن»، »شوکران» و... در گفتمان عادی و ادبی او کارکرد دارد؟ قطعاً این گونه نوشتن نه برخاسته از اراده ی شاعر که متاثر از مطالعاتی است که عمیقاً بدان تعلق خاطر داشته است و این شیفتگی ناخواسته در پردازش های ذهنی و زبانی او موثر واقع شده است. هر چند همه ی منتقدان در این وضعیت اشکالی به کار شاعر وارد نمی کنند اما باید به سرعت از این گردنه ی ناهموار عبور کرد و به دشت استقلال زبانی و تفرد پا گذاشت. بنابراین پذیرش یک اثر ادبی قاعدتاً قواعدی دارد که یکی از آن ها می تواند تقرب زبان به عصر شاعر و تقویت این معاصرت با دیگر ظرفیت های زبانی و ویژگی های ادبیات کلاسیک هم چون استفاده از لغات و رویه های زبانی و مولفه های سبکی باشد. قطعاً شاعر می تواند با تنوع در کیفیت مطالعات خود و پرهیز از تمرکز بر یک شیوه ی گفتاری، وضعیت متمایزی را برای خود تدارک ببیند که از شدت تاثر از تجربیات زبانی دیگران کاسته شود.
فراموش نکنیم هر وقت که شاعر قصد بهره مندی از روایت های داستانی در شعر دارد باید به این نکته توجه کند که مخاطب به واسطه ی این که به کلیت فضای داستانی شعر تسلط دارد احساس رضایت خواهد داشت اما بدین واسطه که شاعر، دانسته های او را دست کم گرفته و جز به جز ابعاد روایت را احضار می کند و در متن می گنجاند نوعی دلزدگی و ملال پیدا خواهد کرد. این که مثلاً چون از اسطوره ی آرش استفاده می کنیم حتما با واژگانی هم چون تیر و کمان و ترکش و البرز و مرز و حصار شعر را محاصره کنیم قطعاً سود چندانی نصیب شعر و شاعر نخواهد شد. قابل پیش بینی بودن فضای غالب شعر در یک سطر مانع از خلاقیت زبانی می شود و شعر به صورتی مکانیکی اتفاق می افتد و حرکات زبانی شعر هیجانی در ذهن مخاطب ایجاد نمی کند. شاعر به همین دلیل ناچار شده است که با پناه بردن به ترکیب سازی، کیفیت ادبی متن را افزایش دهد که همین مولفه هم در جاهایی به شعر آسیب وارد کرده است:
- اِستاده بر حصار ِایمنِ البرز،/ گزمه ی عطش زده را/ به ماه شبی ظلمانی میخوانَد...
اگر این بند را به صورت :
- اِستاده بر البرز،/ گزمه را/ به ماه می خوانَد...
چه اتفاقی برای شعر می افتد. آیا مخاطب بیشتر خود را در شعر سهیم نمی بیند. آیا حذف توضیحات واضحات سرعت انتقال متن را بیشتر نکرده است؟
این که فکر کنیم با خیالبافی می توان فقدان خیال را پوشش دهیم اشتباه است و سطرهایی هم چون :
- و بُگسَلَد این مسلط ِ بی انقراض را
- که بانگ ِ نوش ِ شبروان ِ هرزه را
از شوکران ِ جام ِمرگ می گیرد
- چون کوه
درتصرف ِ برکه ای لَخت
که از کمینِ دامنه های صَعب می گُذَرَد
هیچ کارکرد شاعرانه ای نخواهد داشت و هم چون دره های عمیقی در ذهن مخاطب باقی می مانند. من فکر کی کنم اصرار شاعر با بلند نویسی در شعر چنین مصیبتی را بیشتر دامن می زند و اگر به اندازه ی کافی و بر اساس محتوای خود، خرج کنیم قطعا به همان اندازه برداشت خواهیم کرد و توان و انرژی شاعر بیهوده مصروف نمی شود.
امیدوارم برای نخستین مواجهه ی ما این گفتگو کفایت کند
درود بسیار

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ۱۳۸۵) اندیمشک پلاک ۹ (سال ۱۳۹۲) این روزها که می گذرد (سال ۱۳۹۲) اهل قبور (سال 1396)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.