زبانِ آدمیزادی




عنوان مجموعه اشعار : سلاحت نیست صلاحت
شاعر : علی اسماعیلی


عنوان شعر اول : سلاحت نیست صلاحت
چه راحت میکشی ما را، ببین پایان راهت را
خدا شاهد ، نمی بینی برادر مرگ راحت را

مگر بیگانه ای با ما، چرا این قدر بی رحمی
چگونه میکشی آخر چه نامم این وقاحت را

چهل سالست بر دنیا شعار مرگ سر دادی
و پی در پی فرستادی درآنجا تیره آهت را

برادر عاقبت آماج آهِ خود شدی! دیدی؟
روند حرکت از چاله به سمت قعر چاهت را

اگرچه دوستش داری سلاحت را بکن خاموش
زبانش را نمی فهمی، نمی گوید صلاحت را

به هرصورت و هرحالی نگاه بد نکن دیگر
و حتی گریه کن تا خوب تر سازد نگاهت را

به هم بگذار چشمانت ولی در اوج بیداری
به یاد آور خسارت های راه اشتباهت را

علی اسماعیلی، زمستان۱۳۹۸



عنوان شعر دوم : ...
...

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. اولین نکته ی فنی یی که در این غزل خودنمایی می کند و تذکر دادنش واجب است، به قافیه مربوط است. در این شعر با دو نوع قافیه رو به روییم. یک دسته از قوافی که پرشمارترند و طبعاً غالب، این هایند: «راهت، آهت، چاهت، صلاحت، نگاهت و اشتباهت». دسته ی دیگر که فقط شامل دو قلم از قافیه هاست، از این قرار است: «راحت، وقاحت». حقیقت این است که دوگانگی و دوگونگی این دو دسته قافیه، مشکل ظریفی در موسیقی شعر ایجاد می کند. پرسش: آیا ما در انتخاب قافیه ها حتماً باید از قوافی هم جنس و دارای یک ساختار صرفی استفاده کنیم؟ نه! مسأله در این جا اصلا و ابدا ترکیب و ساختار این دو دسته از کلمات نیست. مسأله این نیست که در گروه اول، کلمات «راه و آه و ...» با «ت» ترکیب شده اند و در گروه دوم با کلماتی بسیط مواجهیم. همه ی آنچه به قافیه مربوط است، تماماً موسیقایی و شنیداری ست. اگر ما بتوانیم دو جنس و دو گروه مختلف (از حیث صرف و ترکیب و بساطت) از کلمات را به عنوان قافیه ی یک غزل به کار بگیریم که طرز ادا و لحن و موسیقی شنیده شونده از آن ها یکسان باشد، ناز شست مان. اما مشکل جایی رخ می دهد که موسیقی یک یا چند واژه ی قافیه شده، با بقیه ی قوافی که به حکم بسامدشان اطلاق و رسمیت و نفاذ یافته اند و قوافی اصلی و عمومی یک شعر تلقی می شوند، متفاوت باشد. در این جا این دسته ی کم شمارتر و اقلیتی، قوافی گروه دوم اند؛ راحت و وقاحت. اگر به ادای این کلمات در جمله دقت کنید، لنگرِ سنگینِ تکیه روی هجای آخرشان می افتد (مطابق طبیعت کلام، و به ناگزیر). اما در قافیه های گروه اول، تکیه و تأکید موسیقایی را روی هجای آغازین کلمه می اندازیم. اگر بخواهم ماجرا را آسان تر کنم، می توانم بگویم که در گروه اول، شدت ادا روی خود «راه و ماه و...» است اما در گروه دوم، این «حت» است که در هنگام ادا برجسته تر و لنگردارتر می شود. این از نقد نخست. اما بعد. دومین مسأله ای که می شود به بهانه ی این غزل رویش انگشت گذاشت و دقیق تر نگاهش کرد، به زبان مربوط است. برای روشن شدن نکته، بگذارید مقایسه ای پیش برویم. مصراع نخست غزل را ملاحظه بفرمایید؛ از دو جمله تشکیل شده که همه چیزشان سر جای خودش است؛ دو جمله به همان شکلی که در زبان مرسوم استفاده می کنیم. حالا مصرا دوم را ببینید؛ آیا ما هرگز در گفتارمان می گوییم: «خدا شاهد»؟ نه، معمولاً می گوییم: «خدا شاهد است». البته قبول دارم که تاریخ شعر فارسی سرشار است از این قبیل انعطاف های بیانی و بیان هایی گاه حتی از این هم منعطف تر. اما حقیقت این است که مواجهه ی خواننده ی شعر با شعر کهن، با مواجهه اش با شعر امروز فرق دارد. وقتی که خود ما با متنی آرکاییک رو به رو می شویم، چون قرینه ای برای کاربردهای زبانی و بیانی دوران های قدیم در اختیار نداریم، خیلی از انعطاف هایی را که شعرای پیشیندر زبان شعرشان اِعمال کرده اند، به حساب گفتار رایج احتمالی در آن روزگاران می گذاریم و این طور بر خروج شاعر از عرف کلام چشم می بندیم. رفعت جایگاه اکثر این شعرا هم در ذهن ما زمینه ی مساعدتری برای پذیرش انواع نامعمول کاربردهای زبانی (که چه بسا اصلاً برای غلبه بر وزن صورت بسته باشند) فراهم می کند... و خلاصه با کاربردهای غیرمتعارف کنار می آییم. بله، خواننده با همین قیاس می تواند انصاف به خرج دهد و دست شاعر امروز را هم بر این قبیل تصرفات گشاده ببیند اما راستش چیزی که نهایتاً مطلوب تلقی می شود، این است که در زبان شعر هم (مانند همه ی عناصر دیگر شعری) ضمن حفظ ادبیت سخن و تعبیه ی روساخت ها و زیرساخت های آوایی و لفظی و معنوی، تا جای ممکن به صورت های رایج گفتار نزدیک شویم. کمترین فایده ی این تقرب، صمیمیت است و القای صداقت. اگر بخواهم به نمونه های دیگری از خروج زبان این شعر از موازین رایج سخن اشاره کنم، می توانم مثلاً روی بیت سوم تمرکز کنم؛ مصراع نخست بیت سوم. «بر دنیا شعار مرگ سر دادن» درست است که «مرگ بر...» را هم در خودش دارد، اما برآیند کلام در این مصراع، اخذ چنین کلیشه ی دستوری یی ست: «شعار سر دادن بر دنیا». خُب، گمان می کنم روشن است که کاربرد «بر» در این جا چندان طبیعی به نظر نمی رسد به همین دلیل ساده که ما معمولاً شعار را «بر» چیزی سر نمی دهیم؛ یعنی این گونه نمی گوییم. به همین نحو می توان بر «در» در «تیرِ آه را در جایی فرستادن» هم خرده گرفت. ما هرگز در سخن مان چیزی را «در» جایی نمی فرستیم بلکه «به» جایی می فرستیم. از همین قسم است «خاموش کردن سلاح». تا بحث زبان مفتوح است، ان را هم عرض کنم که نوعی نایکدستی هم در صمیمیت و رسمیت زبان این شعر مشهود است. از طرفی دوست شاعر ما کوشیده با استخدام عناصر رایج تر در زبان شفاهی (مثل همین «خدا شاهد» یا «بکن خاموش»، «چه راحت»، «نکن دیگر»...) بیانی صمیمانه تر و خودمانی تر ارائه دهد، و از طرف دیگر در موارد پرشمارتری با بیش از حد آرکاییک یا قلنبه سلنبه گپ زدن، آن جهت و رویکرد را نقض کرده و شق و رق و اتوکشیده و رسمی حرف زده؛ «چه نامم / آماج ... شدی / روند حرکت از ... به سمت قعر ... / تر سازد / به یاد آور» از این دست اند و باید حذف رای مفعولی در مصراع نخست بیت آخر را هم به همین قافله افزود. شعر قرار بوده تعلیم بدهد و اندرز و نصیحت و پند و حکمت ارائه دهد و خلاصه پیام رسان باشد. رسالت اولش شعار دادن و حتی زنهار دادن و رجز خواندن بوده. می پذیرم که در چنین جنسی از شعر، این که از شاعر انتظار داشته باشیم که پای خیال و عاطفه را وسط بکشد و شعرش را هنری تر کند، شاید انتظار نابجایی باشد. بله، شاید می شده همین مضامین را شاعرانه تر و تأویل پذیرتر و پوشیده تر و تصویرمحورتر و خیال انگیزتر و تأثیرگذارتر از این ها هم گفت، اما نهایتاً باید قبول کرد که همه ی شعرها قرار نیست ما را به رؤیا ببرند. خاصیت برخی از شعرها کارکرد اجتماعی آن هاست و اگر به اصل تناسب معتقد باشیم، اتفاقاً باید با آن شعرهایی که بجا و به موقع و در وقت درست و لازم، حرف شان را بدون پوشیدگی، با صراحت، مثل سیلی توی گوش ما می زنند و به رخ مان می کشند، و توی چشم مان زل می زنند و با همان زبانِ آدمیزادیِ عمومِ خلایق، حقایق را با ما در میان می گذارند، راحت کنار بیاییم. همه ی شعرها قرار نیست ما را به رؤیای خیال ببرند. کار بعضی از شعرها بیدار کردن است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۲
علی اسماعیلی » 6 روز پیش
به به، به این نقد، چه کیفی کردم، چقدر خوش بحالم شد. قبلا منتقدین بیش از ۲۰بار برام نقد نوشتن و ممنون تک تک آنها هستم. ولی این نقد فرق داشت، نقدهای قبلی بگونه‌ای بودند که خودم میتوانستم آنها را بیاموزم، ولی این نقد نکاتی داشت که خودم اصلا نمیتوانستم آنها را بیاموزم. مطمئنم هرچی مطالعه و حتی دیوان شمس و حافظ رو حفظ میکردم، نمیتوانستم فرق قافیه "راهت" با "راحت" را اینقدر راحت بفهمم. برای این مورد بی نظیر و سایر موارد یک عمر ممنونم جناب آقای آسمان که «من علّمنی حرفاً فقد صیّرنی عبداً»
محمّدجواد آسمان » 5 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای اسماعیلی بزرگوار. چوب‌کاری نفرمایید. شما خودتان امام مایید. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.