چرا بعضی از شعرها را نمی‌فهمیم؟




عنوان مجموعه اشعار : سرنگران
شاعر : حسین علیپور


عنوان شعر اول : سرنگران
ای سر نگران از من
سر را نگرانم کن
یا مرگ مرا بنگر
یا زنده به جانم کن

عنوان شعر دوم : یلدا
در خفای دل من مهر تو پیدا شده است
لیکن افسوس به جان آید و بر لب نرود
ترسم آن روز که مهرت به کلامی بدمم
تو به یلدا بکنی وعده و این شب نرود

عنوان شعر سوم : زخمه جان
همه جا حرف پریشان شدن ماست ولی
باعث و بانی آن حرف نمی آرد پیش
کشته مارا و برآسوده چو قایق، دریا
خنجر این زخمه ی جان را که نمیداند خویش
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر از یکی از شاعران جوان همشهری من. خُب، در هر سه شعر، وزن و قافیه به خوبی رعایت شده اند و قالب شعرها هم نظمی دارد. اما آیا دوست شاعر ما توانسته به همان اندازه ای که به رعایت وزن و قافیه وفادار مانده، سلامت زبان شعرش را هم حفظ کند؟ از کلیات هرکدام از این سه شعر، چیزهایی حدودی می توان فهمید؛ مثلاً می توان از مجموعه ی شعر اول چنین برداشتی داشت که شاعر در مقام عاشق دارد با معشوقش حرف می زند و به او می گوید: یا مرا بکش و یا به من زندگی ببخش؛ و خلاصه یعنی یا مرا به وصال برسان و یا در فراقت بکُش... یا یک چنین چیزی. اما وقتی که به جزئیات این شعر دقت کنیم، می بینیم که ممکن هم هست که لزوماً چنین معنایی در شعر مندرج نباشد. این که خواننده ی شعر، معنای یک شعر را درست درک نکند، ممکن است به یکی از این چند دلیل باشد: گاهی ما معنی برخی از شعرها را نمی فهمیم چون کلمات و تعابیری دشوار (یا مجازی) دارند. مثلاً بیت «آهوی آتشین روی چون در بره درافتد / کافور خشک گردد با مشک تر برابرِ» خاقانی، اگر کمی اطلاعات نجومی و عمومی داشته باشیم، هیچ نکته ی دشواری ندارد: «خورشید مانند آهویی که چهره اش آتشین است، هنگامی که به بره (برج حمل) برسد، یعنی وقتی که بهار بیاید، طول روزهای زمستان (که شبیه کافور خشک سفید است) با طول شب (که مانند مُشک رنگ سیاه دارد) برابر می شود و روز و شب به تعادل می رسند». گاهی سختیِ شعر و درک نشدن معنیِ شعر، به دلیل دشواری ارکانش نیست بلکه به خاطر کوک نبودن طول موج ما با فاز و زاویه ی نگاه شاعر است. مثلاً وقتی که مولوی می گوید: «بحر من غرقه گشت هم در خویش» ما معنی بحر و غرق شدن و خویش را می فهمیم اما برای فهمیدن این که دریا چطور ممکن است در خودش غرق شود، باید کمی چاشنی نگاه عرفانی وسط بیاوریم. اگر همین شعر مولوی را با همه ی نامفهوم بودنش در یک سخنرانی سیاسی بخوانیم، آن هایی که آن پایین دارند شعار می دهند و برای سخنران کف و سوت می زنند، معنای سیاسی از آن برداشت خواهند کرد و لابد هورا هم خواهند کشید. اگر همین را پشت بلندگوی زندان بخوانیم یا در وسط یک کنفرانس «آسیب های اجتماعی» بر زبان بیاوریم، باز معنایی متناسب با موضوع از آن دریافت می کنند. اگر یک نفر را که تصادف شدیدی کرده ببینیم که این مصراع را می خواند، معنای دیگری از آن می فهمیم. پس آن چیزی که این شعر دارد، ابهام نیست بلکه نوعی ایهام است. وقتی که عناصر و ارکان درونیِ ساختار شعر ما با هم هماهنگ باشند و هرکدام در جای درست خودشان قرار گرفته باشند، اگر هم یک معنی دقیق و قطعی از شعر ما برداشت نشود، لااقل هرکدام از عناصر آن شعر در موقعیت های مختلف، معنایی مجازی بر عهده می گیرند و شعر ما را در مجموع چونان یک دستگاه معنایی همگن، محمل فهم ها و درک های متنوعی می کنند. این همان چیزی ست که در اوج از یک شعر انتظار می رود. اما حساب ابهام جداست. ابهام (با معنی منفی اش) جایی رخ می دهد که چیزی در دستگاه شعر ما درست کار نکند و در جای درست خودش قرار نگرفته باشد. مثلاً به همین شعر اولی که دوست شاعر ما برای نقد فرستاده اند نگاه بفرمایید؛ «سرنگران» یعنی چه؟ راستش من فرهنگ های مختلف را نگاه کردم ولی معنی اش را نیافتم. اگر دوست شاعر ما می خواسته بگوید «نگران»، پس «سر» آن جا برای چه آمده و قرار بوده چه چیزی به شعر ما بیفزاید و چه کمکی به زیبایی و معنای شعر بکند؟ حالا این «سرنگران بودن» به جای خود، چرا باید از مخاطب شعرش (چه معشوق باشد، چه خدا، چه مادر، و چه دوست یا هر کسی دیگر)، بخواهد که «سر» را نگرانش کند؟ چرا «دل» را نه؟ چرا «چشم» را نه؟ تناسب لفظی یی که دوست شاعر ما می خواسته بین «سرنگران» و «سر را نگرانم کن» برقرار کند ارجمند است اما مثل خانه ای ست که روی آب بنا شده باشد؛ وقتی که بنای چنین تناسب لفظی یی بر «سرنگران»ی ست که در زبان قراردادشده بین ما و مخاطب شعرمان وجود ندارد، بقیه اش هم طبیعتاً بادِ هواست. در ادامه ی شعر، وقتی که به کسی می گوییم: یا مرگ مرا بنگر، یعنی ما زنده ایم که داریم از نگریسته شدنِ احتمالیِ مرگ خودمان توسط کسی دیگر حرف می زنیم. با این حساب، چنین کسی که زنده است، چطور در سطر بعد تقاضای زنده شده می کند؟ تازه «زنده شده»ی «به جان»! مگر به چیز دیگری هم می شود زنده شد؟! می بینید؟ دلیل ابهامی که در این شعر وجود دارد، در درون خود شعر است؛ در ناسازی ارکان و عناصری که شعر را ساخته اند. در شعر دوم دوست شاعر ما کوشیده این گونه فضاسازی کند؛ «مهری در نهانگاه دل پدید آمده و در جان شاعر تأثیر گذاشته ولی شاعر عاشق ما نمی تواند آن را بر زبان بیاورد. او می ترسد که اگر این مهر را روزی با کلام و سخن آشکار کند (بدمد)، معشوق این مهر را نپذیرد و به شاعر وعده ی وصل در [پایانِ] شب یلدایی را بدهد و آن شبِ یلدا طولانی باشد و هرگز تمام نشود». امیدوارم شعر را درست فهمیده باشم. خُب، از همین شرحی که نوشتم، پیداست که «تو به یلدا بکنی وعده» معنی «تو به پایان شب یلدا بکنی وعده» را ندارد. اگر شعر را درست متوجه شده باشیم، نشان می دهد که شاعر در سرودنش و انتقال معنا توفیق داشته. تنها نقدهایی که باقی می ماند، یکی تصنعی‌طور بودن این شعر است (انگار حس می کنیم که شاعر راحت حرف نزده و زور زده تا حرفش را در وزن بگنجاند) و یکی تازه نبودن هیچ چیزی در شعر. به نظم درآوردن حرف هایی که شاعران دیگر هم بارها آن ها را به شکل های مختلف زده اند، بی ارزش نیست اما از ما یک «شاعر امروزیِ خلاق» نمی سازد. شعر سوم هم گنگی های خودش را دارد: «ولی باعث و بانی آن حرف نمی آرد پیش» یعنی چه؟ ...همه جا حرف درباره ی پریشان شدن ماست ولی باعث و بانی پریشان شدن ما (معشوق) را... «نمی آرد پیش»؟ چه کسی چه چیزی را پیش نمی آورد؟ معشوق، حرف پریشان شدن را پیش نمی آورد؟ یا کسی معشوق را پیش ما نمی آورد؟ خلاصه معنا قابل درک نیست و اشکال قطعاً در بیان و زبان است. در ادامه: دریا ما را کُشته است و خودش مانند قایق برآسوده است. بسیار خوب؛ این منظره که دریا مانندِ قایقی آرام گرفته است، نگاهِ جدیدی ست و آفرین دارد. اما در ادامه: «خنجر، این زخمه ی جان را که نمی داند خویش» یعنی چه؟ زخم مال خنجر است ولی زخمه مال ساز است و ربطی به فضا ندارد. زخمه ی جان یعنی چه؟ معلوم نیست که خنجر، با زخمه ی جان چه کار می کند؛ فعل جمله مشخص نیست. معنی «نمی داند خویش» هم مانند فاعلش مبهم است. به نظرم بعد از سلامت وزن و قافیه ای که در کار دوست شاعر ما بحمدالله حاصل شده است، تلاش او باید در این مرحله پرهیز از دشوارنویسی باشد. اول باید تمرین کند که ساده اما سالم سخن بگوید. در عین و حین رعایت وزن، بکوشد که سلامت زبان و دستور زبان و وفاداری به بیان مرسوم را رعایت کند و از دست ندهد. در مرحله ی بعدی، تمرین او «نوشتن شعرهایی که قبلاً دیگران ننوشته اند و بیان حرف هایی که قبلاً زده نشده یا بیان حرف های قبلاً زده شده با بیان و از زاویه ی نگاهی نو» خواهد بود. ولی پیشنهاد می کنم فعلاً روی اولی تمرکز شود... برای تحقق دومین مورد تا پایان عمر فرصت باقی ست. آنچه اهمیت دارد، آن است که تا سلامت بیان حاصل نشود، زیباترین و بهترین حرف های شاعرانه هم شنیده نخواهد شد و جدی گرفته نخواهد شد. صادقانه عرض می کنم!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۱
محمدحسن چگنی زاده » یکشنبه 22 دی 1398
درود.واقعا چرا برخی از اشعار دیر فهم هستند و یا اینکه مخاطب اصلا نمی فهمد؟ این نه به دشواری شعر است بلکه آسیب هایی نظیر عدم پردازش و توجه به بدن شعر است.از بدن شعر برخی فقط دست ها را می گیرند و می خواهند با آن راه بروند.نمی شود که نمی شود. اما این را هم بگویم: این شاعر جوان، چون در مسیر تجربه است یقین دارم به قوّت شعری نزدیک و نزدیک می شود. بیت دوم شعر یلدا، پروردگی خوبی دارد. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.