کلمه کلوخ کردن




عنوان مجموعه اشعار : دل نوشته های پر احساس و بی وزن یک شیرازی؛
شاعر : سلمان پاسیار


عنوان شعر اول : نشانی از تو می‌گیرم
نمی‌دانی من
در تا شقایق هست سهراب
در طلوع سرخ ماهی درآب،
در درخشش کرم شب‌تاب،
در آرامش شب‌های تالاب.
در چشمک زدن ستاره‌ها
در نقاشی سبز منظره‌ها
در سجاده‌ی گلگون دعا،
در عشق مجنون بی‌ادعا.
در نسیم جویبار باریک،
در اعماق دریاهای تاریک.
نشانی از تو می‌بینم،
سراغی از تو می‌گیرم.
من اینک،
دررنگین‌کمان سرخ شیدایی،
در کوچه‌های سبزآشنایی.
در آواز پرستوهای مسافر،
در اشعار زرد یک شاعر.
در غروب خندان خورشید،
در شب‌هایی از جنس امید.
درحرکت بال‌های پروانه،
در دفتر خاطرات عاشقانه.
در بوسه‌های گرم مادرانه،
در دست پر مِهر پدرانه.
در حرکت هر جنبنده‌ای،
در نور خیره کننده‌ای.
در وزش باد پاییزی،
در چای گرم لب‌سوزی.
درکافه‌های خوش سادگی،
در فشردن دست‌های زندگی.
در پر پرواز آسمانی،
درنگاه خندان شادمانی.
نشانی از تو می‌بینم،
سراغی از تو می‌گیرم.
هوای تو کرده اسیرم،
بی‌تو از زندگی سیرم.
محو تماشای تو‌ام،
در بند گیسوی توام.
هر شب برایت شعر می‌گویم.
نمی‌دانی چه بی‌تابم،
از هِجر تو بی‌خوابم.
تو معنای زندگی هستی،
تو شور و شوق تازگی هستی.
تو شادی همیشگی هستی،
تو،گل سرخ زندگی هستی.


عنوان شعر دوم : پس از مرگ
پس از مرگم
چه خواهد شد هیچ؛
جهانم،دیگر تاریک و سیاه است.
و نام من مدتی در میدان‌های این شهر،
زنده می‌شود و آوازه‌ام،
نخستین بار بر سر زبان‌ها می‌افتد.
و آرزوی دیرینه،که در خاک
گورستان سرد وتاریک خاموش می‌گردد.
پس از مرگ؛
خنده‌هایم دیگر غروب می‌کند،
چشمانم چشم‌بند تاریکی می‌زند.
زبانم در سکوت فرو می‌رود،
گوش‌هایم صدای شب سرد،
را از ژرفای سیاهی می‌شنود.
احساسم،در دریایی از
سرگردانی غرق می‌شود،
و خوابی پیوسته و پُراز
آرمیدگی را در تشک
همیشگی،با لحاف خاک بغل می‌کنم.
و مُردگان خفته با همدمی
از صدای سکوت در زندگی خشکیده
و ملول تنهایی‌ام،
همراه من می‌گردند.
تشنگی از پیکره‌ی جانم بی‌رمق می‌گردد،
و لرزش بر وجودم جاری می‌شود.
و با دستانی تهی و سرشار از نیاز،
به سوی بارگاه رفتنی کوچ می‌کنم.
و آنجاست که به خود می‌آیم که،
من چه آورده‌ام از سرای کاشت.
از خودم می‌پرسم :
«از کجا آمده‌ام،آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌روم،آخِر ننمایی وطنم »
دوستان برسر مزارم از کردار خوب نداشته‌ام می‌گویند،
چه خوبی به ارمغان آورده‌ام،
برای سرای باقی،چه واقعا چه؟
آیا ریه‌های زمین را نَفَسی بخشیدم؟
آیا درخت محبّت را،در وجودم کاشتم؟
آیا زمین را از واژه‌های پلید پاک گردانیدم؟
آیا جارو زدم زمین را در کمک به پاکبانی که
پس از جشن میلاد بزرگی،
زمین را از وجود تفاله‌های
دهانم و دستانم پاک می‌گرداند؟
آیا هیجان را پرواز دادم تا اوج؟
آیا تنهایی را در اتاقک خیال افسرده آویزان کردم؟
و آیا نشاط و همزیستی را ارج نهادم؟
آیا آیه‌ی مقدس:
«وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ اللنَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»
را در گوش‌های تشنه‌ی گذشت جاری ساختم؟
آیا به چشمان خود گفتم: به مردان با ایمان بگو
نخست چشمان خودرا از اندیشه‌ها،
و نگاه‌های آلوده دور سازند ؟
آیا هرشب از خودم پرسیدم،امروز دلی را شادمان کردی؟
آیا به خودم یادآوری کردم که:
«راستی کن،که راستان رستند
در جهان راستان قوی دستند.
پس از مرگ؛
هرچه بیشتر تنهایی را درکنار،
خاک‌های سرد و سنگ‌های زمخت،
می‌گذرانم،خود واقعی‌ام هویداتر می‌شود.
و خویشتن را از پرده‌ی ،نابینایی کنار می‌زند
و می‌گوید:دانش را برای چه آموختی؟
و من در پاسخ خواهم گفت: به دست آوردن سود
زندگی خوب و خوش و شاداب و پول.
خود واقعی‌ام،با حالتی از اشک و شادی
سرم فریاد می‌زند،وای بر تو،وای برتو
که خودت را نشناختی،حتی هنوز،پس از مرگ.
«جان‌جمله عِلم‌ها این‌است این
که بدانی من کی‌ام در یوم دین
روی سنگ قبر من بنویسید:
به سراغ من اگر می‌آیی در شب‌های روشن،
با احساسی از شادی بیایید،
با قلبی آکنده از خوشحالی بیایید.
خنده را بر لبان جاری سازید،
گریه را امروز قربانی سازید.
اشک را جویباری کنید،
برای پیوستن به دریای نشاط،
غصه را پرت کنید از خانه با بساط.
افسردگی را بسوزانید،
وبا گرمایش شور را پرواز دهید.
بگذارید خاکستر افسردگی بارانی سازد،
و ببارد بر قلب‌های اندوهگین زمین.
بچلانید تاول چرکین پریشانی را،
بفشارید دست گرم مهربانی را.
روی تخته سنگ خاطره بنویسید:
به یادت هرروز خنده را نوازش می‌کنم،
من امروز از تو،خوشی را خواهش می‌کنم.
پس، دلواپسی‌هایتان را در آبشار
خوشحالی شستشو دهید.
من از فردا نگران آرزوهای زیبا هستم،
من از فردا دلواپس ماهی دریا هستم.
پس از مرگ؛
من می‌مانم و یک عمر خواب نرفته،
من می‌مانم و یک نام به تاریخ پیوسته.
و حسرتی که درمانش مرگ بود،
حقیقتی شیرین که مرا به خواب ژرف برد.
تا جدا شوم از رویای تنهایی کابوس بار.
سرانجام امروز من رها شدم، رهای رها،
مرگ مرا جاودانه کرد،
مرگ مرا سوی خانه کرد
نام من شد سلمان؛
که بدانم این را بدان.
چه خوشی،چه غم
چه شادی و چه ماتم؛
زندگی باید کرد،تا عشق هست زندگی باید کرد.
سلام بر جایگاه همیشگی،
خدانگهدار نفس‌های زندگی.
خدانگهدار برای همیشه،
با رفتنم زندگی جریان دارد پیوسته.


عنوان شعر سوم : تکریم حضرت زهرا
برای بردن نامت گل از گلم شکفت،
زیبایی از زبانم جوشید.
چه زیباست وقتی از فاطمه(س) گفته شود،
سلام دختر پیامبر
کاش فاطمه را کمی بهتر می‌شناختم من،
سلام بانوی دو عالم
واژگان برای بردن نامت،
گلچین شوند و به رقص درآیند.
سلام برگل یاس نبوت،
سلام بردختر پیامبر رحمت
سلام برچشمه‌ی جوشان حقیقت،
سلام برشهیده‌ی راه ولایت
سلام برمادر پاکی‌ وعفت،
سلام برمادر امامت
سلام مادر اهل بیت تطهیر
که دوراست از ناپاکی و تزویر
فاطمه وارث تمام انبیاست
فاطمه دلیل مهر خداست
حرف‌ها داری مادر،
زمان را باصدایت می‌گشایی.
و چه رازی در این 1400سال
درخاک پنهان است.
آسمان از شنیدن مصیبتت خون گریه کند،
و باران اشک سرخ بر زمین جاری سازد.
در این گورستان تهی پیکر،
نمی دانم که چرا از فاطمه نشانی نیست،
شاید باید،فاطمه را
در مسجدی که به رنگ سبز زندگی است یافت.
مسجد پدرت،که پیامبر رحمت و زندگی است.
بی بی؛
درب اتاق زندگی‌ام مُهر و موم شده است
آسمان دلم خیلی تاریک و شوم شده است.
ذکر یا مَولاتی،یا فاطمه اَغیثینی
در گوشم زمزمه می‌شود،
زهرایی،که با نامت دلم دوباره زنده می‌شود.
ناگهان نامت گره‌گشا شود،
درد و اندوه از این دل جدا شود.
نمی‌دانم چه کنم تا چراغ دلم روشن شود،
زندگی‌ام دوباره تبدیل به گلشن شود.
نگاهم را به فاطمه می‌سپارم تا هدایت شود،
و چنگ می‌زنم به فاطمه،
که ریسمان رحمت الهی است.
فاطمه از جنس رحمت است،
فاطمه پاره‌ی تن نبوت است.
سلام زاده‌ی کوثر
سلام برمهربان‌ترین مادر
سلام بر مادر خوبی‌ها،
سلام بر امّ ابیها
هدیه می‌دهی به ما هر معروف را ،
می‌زدایی در ذهن بدی حروف را.
ای رایحه‌ی عفت و پاکی،
ای محو کننده‌ی تاریکی.
قلم با بردن نام فاطمه پر از خواهش شود،
با نام فاطمه، دل دریای آرامش شود.
نام فاطمه تسبیح خداوند است،
امید ما به مِهر فاطمه بند است.
فاطمه رنگ، بی‌رنگی خداوند است
رنگ خداوند زیباترین رنگ‌است.
خداوند از روح خود در زهرا دمید ،
خداوند زهرا برای خود برگزید.
آری،فاطمه علت خلقت است،
آری،فاطمه نماد عفت است.
خداوند هم دلبسته‌ی زهراست.
خداوند هم عاشق اّم ابیهاست.
می‌دانم که خداوند با آفرینش فاطمه،
فتبارک الله الحسن الخالقین گفت.
می‌دانم که خداوند چه زیبا
به خودش آفرین گفت.
نام فاطمه آنقدر والاست، که
13 ستاره‌ی آسمان به سویش که کهکشان
راه عشق است توسل می‌جویند،
و از زهرا مدد می‌طلبند.
و نام یا زهرا را برهرکوی و برزن،
بربلندای گلدسته‌های سرخ
عاشقی طنین انداز می‌سازند.
فاطمه له الاسما الحسنی است
فاطمه یکی از نام‌های خداست.
فاطمه دست رحمت خدا در آستین است
فاطمه چراغ روشنایی زمین است
فاطمه،فاطمه است بی کم و کاست،
فاطمه جلوه‌ی تجلی خداست.
فاطمه لا الله الا اله ،فمن دخل حصنی است
فاطمه دژ محکم بارگاه دوست،و خداوندگار زیبایی است
فاطمه حی علی الفلاح است.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
گاهی لازم نیست یک اثر هنری را از صدر تا ذیل ورانداز کرد تا بشود رای به خوبی یا بدی‌اش صادر کرد، مشت نمونه خروار، در اغلب مواقع صحت دارد، اگرچه در ادبیات نمی‌توان به طور قطع اثری را پذیرفت یا رد کرد، اما پیش می‌آید که در شروع یک متن، جذبه‌ای نیست که مخاطب یا منتقد را اقناع کند، هر چه پیش‌تر هم می‌رود باز مستمسکی برای تعریف، تمجید و حتا رگه‌هایی که تو را مجاب کند، لفظ «شعر» درباره‌ی متنی که می‌خوانی را به کار گیری، وجود ندارد، پس ابا باید کرد و از عقوبت این اسم‌گذاری هراسید؛

نمی‌دانی من
در تا شقایق هست سهراب
در طلوع سرخ ماهی درآب،
در.....
....
...
نشانی از تو می‌بینم

چه بگویمت دوست همشهری، جناب سلمان پاسیار، که فقط و فقط کاغذ سیاه کرده‌ای و جوهر حرام..... به هیچ ساحتی از ادبیات نمی‌توان نوشته‌های بلند شما را پیوند داد، یادش به خیر، زنده یاد «احمد عزیزی» شطحیاتی می‌نوشت که آدم را مسخ می‌کرد، پیش از آن‌که نمونه‌ای از «شطحیات» استاد عزیزی را برایتان بنویسم، لازم است بدانید و بدانند خوانندگان این نقد، که شطحیات چیست؟ ابتدا در لغت‌نامه سراغش را می‌گیریم؛ علامه‌ی دهخدا روبروی کلمه‌ی شطحیات چنین نوشته‌اند؛
[ش َ طَ حی یا] (ع اِ) ج ِ شطحیه، به معنی سرریز دیگ. || (از ع، اِ) (اصطلاح عرفان) سخنان خلاف شرع بر زبان آوردن و چیزهای مخالف ظاهر شرع گفتن. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از غیاث اللغات). کلماتی که در وقت مستی و ذوق از بعضی واصلین صادر می شود، مانند: «انا الحق » گفتن حسین بن منصور، و «لیس فی الجبه سوی اﷲ» گفتن جنید و «سبحانی ما اعظم شانی » گفتن بایزید. (از غیاث اللغات). آنچه صوفیان گاه وجد و حال بیرون از حد شرع گویند. کلماتی که ازصوفیان صادر شود در غلبه ٔ حال و بیخودی که گاهی کفرباشد.
و تا آن‌جا که خود می‌دانم «شطح» در اصطلاح, سخنانی است که عرفا در هنگام وجد و از خود بی‌خود شدن، بر زبان می‌آورند که چه بسا در ظاهر، مخالف عقل، شرع و یا عرف باشد.
به این شیوه، بسیاری از اشعار جناب مولانا که گاهی در آن مفاهیمی غیر واقعی آورده می‌شود را نیز می‌توان شطحیات نامید.
آن‌چه در زیر می‌خوانید بخشی از یکی از شطحیات استاد احمد عزیزی با نام «ناودان و الماس» است، به شکل و معنای نوشته‌ها دقت کنید و عروج و خروج از عالم معنا را در ذهن داشته باشید؛
(چترهای آسمانی‌مان را باز کنیم، خدا می‌بارد بر کوه، ابرها بر‌ شانه‌های کوه سنگینی می‌‌کنند، آنان را تا نزد آلاچیق‌های خود راه ‌دهیم.
دارد باران می‌بارد، اطراف چادر را با سرنیزه‌های آبائی‌مان گود ‌کنیم. امشب مروارید از آسمان خواهد بارید، باید منتظر تگرگ باشیم، تگرگ زیبا، تگرگی که گردنبند پارۀ فرشتگان است؛ تگرگی که ناودان ما را پر از دانه‌های الماس می‌کند.
باد می‌آید، گیسوان خویش را چون بید بر دشت بگسترانیم، آتش، آتش مقدس را روشن کنیم که هدیۀ الهۀ نور به آدمیان است.
بر گرد آتش گرد آییم و از روزگاران کهن سخن گوییم، خرگوش‌ها در خواب خشیت‌اند، و خرس‌ها خرناسه‌های خود را برای فصل جاری شدن آب‌ها ذخیره می‌کنند. فصل، فصل شکار شاپرک‌هاست. مهرماه است. جشن مهرگان بگیریم. خوشه‌های انگور طلایی شده‌اند، خورشید تاک برافروزیم.)

به نوشته‌های جناب سلمان خان برگردیم، از تیتری که برای کارهای‌تان درنظر گرفته‌اید پیداست که خودتان هم خودتان را جدی نگرفته‌اید، چه برسد که منِ منتقد، این سه بحرالطویل که خواندن هر کدام فقط بیست دقیقه وقت می‌گیرد را، جدی بگیرم و بر اساس استانداردهای ادبی با آن مواجه شوم،
«دل‌نوشته‌های پر احساس و بی‌وزن یک شیرازی» عجبا م(!!!!) این عنوان، گویای زبان ریختنی بیهوده است با تاسی از سهراب سپهری، ظاهرا نمی‌دانید سهراب سپهری چقدر به شعر به عنوان ابزار عرفان و خلوتگاه مناجات و مداقه می‌نگریسته‌اند، بدون هیچ وزن، بدون هیچ ترتیبی در انتخاب کلمات، بدون آن‌که در پایان هر یک نتیجه‌ای اندک نصیب خواننده گردد، بدون استفاده از عناصر بدیعی مثل تلمیح و استعاره و تشبیه و ....
هر قدر خواستم خود را راضی کنم و نامی بر این همه کلمه‌ی نوشته شده بر کاغذ یا تایپ شده در گوشی و لپ‌تاپ بگذارم، نتوانستم. ابتدای کلام تنها چیزی که می‌توانست _در صورتی که معنای سطرها، عمیق بود_ این واژه‌های فروریخته را در بر بگیرد، شطحیات بود، که آن هم ملزوماتی چون تفکر و تعمق دارد. که این سطرها متاسفانه فاقد آن هستند.

آخرین کار، با عنوان تکریم حضرت زهرا را، به قداست نام فاطمه علیه‌السلام، می‌شود با عنوان «یک عرض ادب» مورد پذیرش واقع شود، ردیف کردن القاب آن بانو برای کودکان دبستانی شاید جالب باشد وگرنه اهل مطالعه و اهالی دین، به تمام این اوصاف و القاب واقفند و این سطرها تنها درد دل یک دل‌داده است و والسلام.
نمی‌دانم هدفت از ارسال این متن‌ها برای پایگاه نقد چه بوده، اما اگر قرار است بدانی که ایا ارزش ادبی دارند یا خیر، باید خدمت‌تان عرض کنم به هیچ‌وجه، نه قطعه ادبی‌اند و نه شعر و نه مرثیه و نه مدیحه. انگار کسی خواسته ببیند چقدر کلمه در حافظه دارد و پی‌در‌پی شروع به نوشتن کرده است. متاسفانه زحمت بی‌فایده را می‌ماند. برایتان بهترین‌ها را ارزومندم و پیشنهاد می‌کنم با خواندن آثار شطحی که در اینترنت یافت می‌شود، کلمه‌گردانی خود را معطوف به نوشتن شطحیات کنید، البته آگاهانه و با علم.
توفیق رفیق راهتان باد


با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برنده کنگره‌ها، نشست‌ها و جشنواره‌های مختلف ادبی از 1375 تا هنوز/ داوری بیش از پنجاه مسابقه و رقابت ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
محمدحسن چگنی زاده » یکشنبه 22 دی 1398
درود که با صبر و متانت چنین دلنوشته هایی را جواز بودن می دهید و نقد می کنید. برای ارجمندی یک شعر خوب باید لفظ و تخیّل، توأمان در رواق ذهن و شعور شعری شاعر بنشیند.
مجتبا صادقی » یکشنبه 22 دی 1398
منتقد شعر
درود بر شما، گاهی ناچاریم برای آن‌که رعایت احترام کرده باشیم، به این چنین دل‌نوشته‌ای نیز وقعی بگذاریم، به پندار من نیز شعر تلاقی واژه و ابژه است و تصویر و تصور را به جمله کشانیدن، کار شاعر. سپاس از خوانش و دقت شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.