چند قرن دیرتر




عنوان مجموعه اشعار : دوبیتی‌های «تو»
شاعر : حسین محمدعلیزاده خیرجوی


1

هر روز، تمنای تو در سر دارم
هر شب به خیالِ روی تو بیدارم
از بس که نیآمدی تو با پای خودت
هر مصرعِ این شعر، تو را می‌آرم


2

ماهیّتِ ماه، از گُلِ روی تو است
وآن ابرِ سیاه، جلوه‌ی موی تو است
رُخ از رُخ من اگر بگردانی تو
روز و شبِ من، سیاهِ گیسوی تو است


3

خلوت کنم دُورِ دل سُودایی‌َم را
سعدی بخوانم و بنوشم چایی‌َم را
تنهایی‌َم بد نیست، اما بی تو تلخ‌َست
با یادِ تو شیرین کنم تنهایی‌َم را
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال، میهمان سه قطعه شعر از دوست شاعری هستیم که دو قطعۀ نخست را در قالب رباعی سروده است و سومین قطعه شعرش، قالب مشخصِ نام‌گذاری شده‌ای در میان قوالب شعر فارسی ندارد. بگذارید از همین‌جا شروع کنیم. در میان قالب‌های شناخته‌شدۀ شعر، دو قالبِ معروف وجود دارد که هر دو در دو بیت سروده می‌شوند؛ دو قالب آشنای شعر فارسی که هر دو طولی به اندازۀ دو بیت دارند را با نام‌های «دوبیتی» و «رباعی» می‌شناسیم، که هر کدام را با تنهاوزنِ آن‌ها می‌توانیم از یکدیگر تمیز دهیم: دو بیتی در وزن «مفاعیلن مفاعیلن فعولن / مفاعیل» سروده می‌شود و رباعی نیز با وزن معروف به «لا حول و لا قوه الّا بالله»؛ با این توضیح که یک سرودۀ دوبیتی که در وزنی غیر از دو وزنِ فوق الذکر سروده شود، قالب مشخصی در شعر فارسی ندارد و نامی نمی‌توان برایش متصوّر بود. درواقع شعر سوم این مجموعه می‌تواند دو بیتِ اول یک غزل یا قصیده باشد که به هر دلیلی ادامه پیدا نکرده است.
حال از بحث قالب بگذریم و ببینم درونِ سروده‌هایتان چه اتفاقی افتاده است. نکتۀ مثبت و امیدوارکننده‌ای که در این چند قطعه شعر می‌بینم، داشتنِ ایدۀ مضمونی برای سرودن است. این‌که پیش از قلم چرخانیدن و آغازیدن شعرتان، به آن‌چه می‌خواهید بگویید می‌اندیشید، بسیار مهم و کارساز است. در واقع کشف و شهود و ماجراجویی، در دل شعر اتفاق می‌افتد امّا به موضوع و مضمون و فُرم شعر، از پیش می‌بایست اندیشید، همان‌طور که قالب شعر از پیش انتخاب می‌شود!
این نیمۀ پرِ لیوان بود؛ لیوانی که البته نیمۀ خالی هم دارد. اولین مشکلی که یک مخاطب حرفه‌ای می‌تواند با شعرهایتان داشته باشد، دنیای واژگانی و ترکیب‌های شعر شماست که در دایره‌ای محدود به دنیای شعر کهن اسیر است و نتوانسته است زیستی مناسب و متناسب با روزگار شاعر، پیشِ روی مخاطب قرار دهد؛ ترکیباتی چون «سیاهِ گیسو» و «دل سودایی» جایی در زیستِ انسان معاصر ندارد. استفاده‌های این‌چنینی از ترکیب‌هایی که بی‌شمار در ادب فارسی استفاده شده‌اند، به خودی خود فضای شعرتان را به‌سوی کلیشه شدن می‌راند و سبب می‌شود بوی کهنگی از جای جای آن به مشام برسد. حال این‌که می‌بینیم شما از دمیدن خون تازه به رگ و پی شعرتان عاجز نیستید و فرازهایی از زیست معاصر را می‌توان در رفتارتان با واژگان شعر، لابه‌لای همین سروده‌ها نیز دید؛ مثلاً جملاتی چون «سعدی بخوانم» و «چای بنوشم»، رنگ و بویی واقعی به شعرتان می‌بخشد و فضای عمومی شعر را به‌سوی عینیت می‌کشاند. شوربختانه در شعرتان کمتر شاهد چنین رفتاری هستیم و اکثریت در تصرّف همان واژگانی است که به علّت تکرار فراوان، از جوهرۀ حسی تهی شده‌اند و دیگر، بار معنایی و عاطفیِ روزگار خود را ندارند؛ لذا اثرگذاری‌شان نیز کوچک‌ترین شباهتی به آن تأثیری ندارد که روزگاری بر مخاطبِ قرن هفتم و هشتم داشته است!
حالا بیایید عینک نزدیک‌بینمان را بر چشم بگذاریم و ببینیم در هر رباعی چه اتفاقی افتاده است.
«هر روز، تمنای تو در سر دارم / هر شب به خیالِ روی تو بیدارم
از بس که نیامدی تو با پای خودت / هر مصرعِ این شعر، تو را می‌آرم»
این رباعی از نظر فرمی قابل تأمل است. اتفاقی که در فرم این اثر اتفاق افتاده، برخاسته از بهره‌گیری‌تان از صنعت «استخدام» است که در فعلِ «آمدن» اتفاق می‌افتد. شما برداشتی دوباره از این فعل داشته‌اید که اولی (نیامدی) به آمدنِ حقیقی معشوق بازمی‌گردد و دومی (می‌آرم) آوردنی مَجازی است و به آوردن نام و نشان از او در شعر اشاره دارد. این رفتار فرامتنی شما با مضمون توانسته است رباعی‌تان را نجات دهد، هرچند رفتار سنّتی‌ کلامتان در جاهایی مثل «تمنای تو در سر دارم» و «خیالِ روی تو»، بافت کلامتان را دچار کهنگی کرده است.
«ماهیّتِ ماه، از گُلِ روی تو است / وآن ابرِ سیاه، جلوۀ موی تو است
رُخ از رُخ من اگر بگردانی تو / روز و شبِ من، سیاهِ گیسوی تو است»
ببینید! این رباعی، ماهیتی کاملاً کلاسیک دارد؛ چه به لحاظ زبان و چه از منظر مضمون. این مضمون که روی تو ماه است و موی تو ابری که جلوی ماه را گرفته، و ادامه دادنش در بیت بعد، به خودی خود می‌تواند زیبا باشد، اما این‌که در مواجهه با اثری هنری تکراری بودنِ فضای آن را در نظر نگیریم به منزلۀ نادیده گرفتن اهمیت خلاقیت و نوآوری است. بگذارید روراست باشم؛ این رباعی می‌توانست رباعی خوبی باشد، اگر چند قرن زودتر سروده شده بود.
«خلوت کنم دورِ دل سُودایی‌ام را / سعدی بخوانم و بنوشم چایی‌ام را
تنهایی‌ام بد نیست، اما بی تو تلخ‌ است / با یادِ تو شیرین کنم تنهایی‌ام را»
این قطعه شعر، اگر نکته‌ای که پیش‌تر در رابطه با ناشناس بودن قالبش گفتم را در نظر نگیریم، بهترین اثرِ این مجموعه است. اگر ترکیبِ کلیشۀ «دل سودایی» در مصراع اول آن نبود، می‌توانستم بگویم شعر نسبتاً خوبی است. این شعر، زیستی به‌مراتب معاصرتر از دو شعر دیگرتان دارد و توصیه می‌کنم پس از این، بیش از این‌ها به این موضوع نظر داشته باشید.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۱
حسین محمدعلیزاده خیرجوی » چهارشنبه 02 بهمن 1398
سلام جناب دروند؛ با سپاس بابت وقتی که گذاشتید و نکات جالبی که فرمودید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.