فرم ِ خالی، شعریت به ما نمیدهد



عنوان مجموعه اشعار : -
عنوان شعر اول : -
دیگر هیچ چیز نخواهد رویید
اگر نام تو را بیاورم نیز
اگر نامت را ببرم نیز
خورشید در یکی از همین دو جمله پیش بود
وقتی که می‌مردم

تو که نمی‌دانی
تلخی زبان مرا فراگرفته‌ است
و در هم‌سخنی با من احساس می‌کند واقعیت دارد
تلخی بسیار به من فکر می‌کند
یک لیوان آب سرد می‌خواهم‌؟چای داغ چطور؟
تلخی دوستم دارد
و نهایتاً فردا دوباره مرا خواهد دید

هیچ چیز کم و زیاد نمی‌شود
طول این سایه‌
از صبح است تا شب
از شب است تا صبح

عنوان شعر دوم : -
به بادهای رفته‌رفته رفته‌اند ادامه‌ها
و شاعران گلو بریده‌اند از چکامه‌ها

و آه آدمی سپید می‌گریزد از خود آه!
گران‌ترند از کبوتران مانده نامه‌ها

در این پسین آخرین کسی نفس نمی‌کشد
که بوی خوب بَعد و نان نمی‌وزد به شامه‌ها

دو قطره اشک یعنی این ‌که جراتی نمی‌دهد
امید قلب جام‌ها به هول پشت جامه‌ها

گسست دست لحظه‌‌ها گسست دست لحظه‌ها
به باد‌های بعد از این نمی‌رسند ادامه‌ها

عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : زهیر توکلی
شاعر در سطرهای دوم و سوم به یک کشف زبانی دست یافته است، به این صورت که دو عبارت فعلی مترادف را جوری به کار برده که انگار متقابلند. «نام ِ کسی را به زبان آوردن» و «نام کسی را به زبان بردن» مترادفند اما با حذف گروه متممی «به زبان» از هر دو عبارت، دو فعل ِ « آوردن+بردن» را برجسته کرده است و تقابلی را القا کرده است که واقعی نیست: «اگر نام تو را بیاورم نیز/اگر نامت را ببرم نیز»؛ مثل این که بگوییم: «اگر بنشینم نیز/اگر برنخیزم نیز» که هر دو به یک معناست ولی انگار دو فعل متقابلند. اگر هر دو فعل را مترادف بگیریم و بخش حذف شده یعنی «به زبان» را به روساخت جمله بازگردانیم، با یک تکرار طرفیم: «اگر نام تو را به زبان بیاورم نیز/اگر نامت را به زبان ببرم نیز» افزوده¬ی معنایی¬ ِ این تکرار چیست؟ تلاش عاجزانه و امید مذبوحانه برای یک اتفاقی که دیگر رخ نخواهد داد. اما در این بافت زبانی، انتظار و توقع ما آوردن دو فعل متقابل است (این بافت: فلان اتفاق محال است چه این کار را بکنیم چه نکنیم) و حذف گروه متممی «به زبان» یک تصرف معنایی را در «نامت را ببرم» القا می¬کند: «نامت را که نوک زبانم می¬آید/نامت را که سر زبانم آمده، فروببرم/ نامت را از نوک زبان ببرم و بازش گردانم به نگفته¬های درونم». کار زبانی ِ خوبی صورت گرفته است اما به زبان آوردن نام یا فروخوردن نام، چه ربطی به روییدن دارد؟ در ادامه هم خبری از این رویشی که با «گفتن نام» قرار است یا ممکن است رخ دهد، نیست و معلوم نمی¬شود که چگونه و چه چیزی قرار بوده بروید. در دو سطر بعد، تلاش شده که معلوم شود نام چه کسی بوده است که آوردنش می¬بایست باعث روییدن شود: «خورشید» زیرا شاعر می¬گوید: «خورشید در یکی از همین دو جمله¬ی پیش بود» و در واقع، تشبیه مضمر ایجاد کرده است چون خواسته است غیرمستقیم و بدون ربط دادن صریح و آشکار ِ مشبه (= «تو» در «اگر نام تو را بیاورم نیز/اگر نامت را ببرم نیز») به مشبه¬به (= خورشید در «خورشید در یکی از همین دو جمله¬ی پیش بود»)، این¬همانی بین آن دو برقرار کند اما به نظر من این تشبیه مضمر، هیچ نمکی ندارد و از آن مهم¬تر، آوردن نام خورشید، کی و کجا باعث روییدن می¬شود؟ و دیگر این که ربط همه¬ی این چیزها به «وقتی که می¬مردم» چیست؟





در سطرهای ششم تا دوازدهم نیز یک اتفاق در حوزه¬ی زبان شعر می¬بینیم. جمله¬ی متعارف ما این است: زبان من تلخ است. (=سخن من تلخ است ) سپس یک مرحله از حالت متعارف، دور می¬شویم و به دست می¬آید: تلخی، زبانم را گرفته است. (یعنی همان «زبانم تلخ است» با تاکیدی بیشتر) و سپس در مرحله¬ی سوم، با افزودن پیشوند ِ «فرا»، فعل «فراگرفتن=آموختن» را در کار کشیده است: تلخی، زبانم را فراگرفته است (=تلخی، زبان ِ مرا آموخته است). در عین حال، فعل «فراگرفتن» به معنی «فراگیر شدن/پوشاندن/احاطه کردن» نیز مدّ نظر شاعر بوده است (=تلخی، سراسر ِ زبانم را پوشانده است) و در این حالت، زبان به معنی عضو بدن هم هست، چنان که در سطر «یک لیوان آب سرد می¬خواهم؟چای داغ چطور؟» شاعر به این ضلع ِ معنا نظر داشته است؛ البته یک نکته را از یاد نبریم که «فراگرفتن» در کاربرد اخیر یعنی «احاطه کردن/پوشاندن» از نظر برخی از زبان-شناسان غلط است (رجوع شود به «غلط ننویسیم» اثر دکتر ابوالحسن نجفی). پس از همه¬ی اینها، می¬پرسم که این بند با همه¬ی رخداد زبانی که دارد، از نظر روایت، چه ربطی به دو بند قبلی دارد؟ لازم نیست که حتما از نظر ظاهری و معنی مستقیم کلمات و عبارات، پیوسته به دو بند قبلی باشد اما برآیند ِ معنای بندها باید در یک پیوستار باشد. به نظر من این پیوستار وجود ندارد.
و اما بند آخر، آن پیوستگی را دارد: همان طور که تلخی از زبان من نمی¬رود، این سایه هم همیشه هست. در واقع، با یک استعاره-ی تازه، همان مطلب را از نو ادا کرده است. این بند، خوش¬ساخت است. «طول این سایه از صبح است تا شب، از شب است تا صبح» یعنی طول این سایه از مشرق است تا مغرب، از مغرب است تا مشرق (= این سایه، همه¬ی روی زمین را گرفته است). یک معنی دیگر: از صبح تا شب و از شب تا صبح (=همیشه) این سایه هست، این سایه هرگز روشن نمی¬شود، این سایه همیشگی است. ایهام قشنگی درست شده است. در این بند، جمله¬ی اول، «هیچ چیز کم و زیاد نمی¬شود» اگرچه لحن تلخ را تلختر کرده است و نمی¬شود بالمرّه ادعا کرد که زاید است، به نظر می¬رسد که به نثر بیشتر متمایل است تا شعر و سه سطر بعدی را فروکاسته است.
در کل، توصیه¬ی من به شاعر این است: به مجرّد ِ فرم، شعریت به دست نمی¬آید. به صرف ِ به تاخیر انداختن معنا از طریق ِ فرم¬، نثر ما تبدیل به شعر نمی¬شود. یک جور موسیقی ِ لذت¬بخش و شیرین (حتی در تلخ¬ترین شعرهای ممکن) باید حس شود و شاعر باید این حال خوش را خودش پیش از همه حس کند.

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۱
سید محمد پورمحمود » دوشنبه 23 دی 1398
سلام. خیلی ممنونم که وقت گذاشتین. راجع به اون موسیقی‌ای که اشاره کردید تو این متن مفقوده، می‌شه یه توضیح مختصری بِدین، چون بنظرم نکته مهمی‌ اومد. بازم تشکر می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.