از بیان خبری تا بیان ادبی




عنوان مجموعه اشعار : غم
شاعر : پرهام حیدری


عنوان شعر اول : یاد
با خمارِ چشم‌هایت غم‌گسارم می‌کنی
حرف رفتن را نزن، غرقِ غبارم می‌کنی
می‌توانی بی‌تفاوت باشی اما نیستی
هم نمی‌خواهی و هم امیدوارم می‌کنی
من نخواهم کرد هرگز از خزانم ناله‌ای
تا تو با ناز نفس‌هایت بهارم می‌کنی
زندگی آن جا که معنای تباهی می‌دهد
یاد خود را می‌فرستی بردبارم می‌کنی
غصه‌های زندگی را دور می‌ریزی و در
طرفة العینی عمیقاً سوگوارم می‌کنی
درد و غم‌هایِ به غیر از تو شبیه بازیَند
خالص از هرچیز جز خود داغ‌دارم می‌کنی
من به پایانِ خودم نزدیکم اما تو هنوز
با نیاندیشیدنت امیدوارم می‌کنی

عنوان شعر دوم : گلایه
چه شد که یک شبه غم غول و شادی، یک وجبی شد
و سقف سنگی پرنقش آرزو حلبی شد
چه دیده‌ایم ما که ورد دانه دانه‌ی تسبیح
عجب عجب عجب عجب عجب عجب عجبی شد
زبان تلخ و تندی از دهان چاک در آمد
سبیل چرب را چشید و بعد از آن که لبی شد،
-گلایه کرد که مردم چرا امید ندارند!
طبیعتاً جواب هم دروغِ بی‌سببی شد
نصیب او شد خنده به ریش مضحک بنده
ولی نصیب من، این ناله‌های نیم‌شبی شد
گذشت از سرمان خط فقر، آب از گلو
نرفت پایین، طوری که بغض هم عصبی شد
به تریج قبای هیچ کسی بر نمی‌خورد
گلایه‌ام نهایتاً! اسائه‌ای ادبی شد

عنوان شعر سوم : درد درمان
گفتی اگر رنگت پریده پس چرا زردی؟
گفتم گمان کردم که دیگر برنمیگردی...
گفتی که حالم خوب نیست این روزها اصلا
گفتم بگو جز درد از آنجا چه آوردی؟
گفتی از آن روزی که گفتی دوستم داری
آتش گرف... گفتم ولی پیداست خونسردی
گفتی دلم تنگ تو بود این سال‌ها هر روز
گفتم عزیزم ناجوانمردانه نامردی
یک روز اگر هم درد و هم درمان جان بودی
حالا که فهمیدم دغل‌کاری، فقط دردی
در اوج پیری، جفت‌پا در گل نمی‌ماندی
از یاد بردن را اگر از بر نمی‌کردی
نقد این شعر از : صالح دروند
در همین ابتدا می‌خواهم به نکته‌ای اشاره کنم که به گمانم زبان شعرتان از آن رهگذر دچار اشکال است و اگر چاره‌ای برای آن بیابید، دریچه‌ای تازه مقابل دنیای شعرتان گشوده خواهد شد و پا به مرحله‌ای دیگر و البته بهتر در این مسیر خواهید گذاشت. ببینید، تلقّی شما از بیان مضامین برساختۀ ذهنتان و تبدیلشان به سطری از شعر، تنها گنجاندن مفاهیم در قالب وزن و انتخاب کلمات لازم برای گفتنِ آن‌هاست، در صورتی که اصلاً و اصلاً چنین چیزی به‌تنهایی، به بیانی هنری نخواهد انجامید. شما صرفاً ایده‌های پراکندۀ تصویری-تخییلی‌ای دارید که لباس وزن بر تن آن‌ها کرده‌اید و مقابل دیدگان مخاطب قرار داده‌اید. باید بدانید که شعر وقتی اتفاق می‌افتد که زبانتان را از سطح عادی (سطح خبررسان) که وظیفه‌اش تنها حمل و نقل پیام است، فراتر ببرید و به سطحی دیگر که سطح زبان شعری / ادبی است برسانید. این سطح دوم زمانی اتفاق می‌افتد که زبانتان وظایف دیگری را نیز بپذیرد و با استفاده از شگردهای گوناگون بیان ادبی، حس عمیق‌تری به کلام ببخشد و نتیجتاً به عاطفۀ مخاطب گره بزند.
باید همین‌جا پرانتزی باز کنم و بگویم که در این مجموعه که از شما می‌خوانیم، غزل اول و سومتان به‌وضوح دچار این اشکال‌اند و غزل دوم تا حدودی از این نظر به سطح مطلوب نزدیک شده است.
توصیه‌ام برای درک و دریافت بهتر موضوع فوق‌الذکر، خواندن دیگربارۀ شعرهای موفق و ماندگار معاصر است. شما می‌بایست زمانی را به خواندن شعرهای خوبِ این دوره اختصاص دهید و نحوۀ مواجهۀ آن شعرها با ساز و کارهای زبانی و بیانی را به دقت مطالعه کنید. بگذارید برای این‌که بهتر حرف یکدیگر را بفهمیم، نمونه‌ای از همین موفق‌ها را با هم بخوانیم و ببینیم چطور شاعر توانسته است زبان شعرش را کاملاً از بیان روزمره و دم دستی و پیام‌رسانِ صِرف به زبانی صاحب شخصیت تبدیل کند:
«خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود / و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد / که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت / شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری / که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا / بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من / فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود
چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم / تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود.»
غزل‌های حسین منزوی از بهترین نمونه‌ها برای دیدن تفاوت سطح عادی زبان و سطح زبان شعری / ادبی در غزل معاصر است. همان‌طور که در این غزل ماندگار می‌بینید، دغدغۀ شاعر تنها پیدا کردن کلماتی نیست که در وزن غزلش بگنجد و بتواند مضمونش را با استفاده از آن کلمات در تنگنای وزن عروضی جا دهد؛ بلکه مانند یک هنرمند مجسمه‌تراش، بهترین و مناسب‌ترین‌ها را با ظرافت می‌تراشد و یکی یکی کنار هم می‌چیند تا آن را از همه‌نظر مقابل دیدگان تماشاگران بیاراید.
حالا در مقایسه، چند سطری از غزل سومتان را ببینیم:
«گفتم گمان کردم که دیگر برنمی‌گردی
گفتی که حالم خوب نیست این روزها اصلاً
گفتی از آن روزی که گفتی دوستم داری
آتش گرف... گفتم ولی پیداست خونسردی
گفتی دلم تنگ تو بود این سال‌ها هر روز»
و بعد بپرسیم آیا چیزی در سطرهای بالا هست که بتوانیم قبول کنیم گزاره‌هایی که خوانده‌ایم شعرند، و نه چند سطر از درد دلی عاشقانه که در قالب وزن عروضی گفته شده است؟
نکتۀ دیگری که زبان شعرتان را، به‌ویژه در غزل نخست این مجموعه بی‌اثرتر کرده است، استفاده از ترکیباتی کلیشه و نخ‌نماست که شدّت آشنایی چشم و ذهن مخاطب با آن‌ها موجب می‌شود هیچ‌گونه اثر حسی و عاطفی بر او نگذارد و نادیده و ناشنیده از کنارشان عبور کند و اعتنایی به آن‌ها نداشته باشد؛ ترکیباتی چون «خمار چشم‌هایت»، «ناز نفس‌هایت»، «غصه‌های زندگی»، «ناله‌های نیم‌شبی» نمونه‌هایی از این دست‌اند که می‌بایست برای حفظ طراوت زبان شعرتان حتی‌المقدور از استفادۀ این‌چنینی از آن‌ها پرهیز کنید.
و اما غزل دوم
غزل دومتان فرازهایی دارد که آن را در دایرۀ دنیای جادویی شعر قرار می‌دهد و مخاطب را به تأمل در آن وا می‌دارد. ایراد اساسی این غزل، مشکل فنّی موجود در جای جای آن است و ایرادات وزنی متعدّدی که به جان این غزل افتاده، بسیار توی ذوق می‌زند. برای پرهیز از اطالۀ کلام از بیان یک‌یکِ موارد دچار اشکال پرهیز می‌کنم و تنها به ذکر شمارۀ مصراع‌ها بسنده می‌کنم. وزنِ غالب و سالم این غزلتان «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن» است، اما شوربختانه می‌بینیم که تنها در مصراع‌های دوم، هفتم، نهم، دهم و دوازدهم به‌طور کامل رعایت شده است و در دیگر مصراع‌ها، گاه رکن‌ها به ارکان دیگری تبدیل شده‌اند و گاه وزنشان کاملاً مخدوش و معیوب است و این اتفاق در 9 مصراع دیگر غزل قابل مشاهده است.

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.