تغییرِ فاز




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : کدام قله؟ که از یاد رفته پروازم...
دمی نمانده و سازی، که رفته دمسازم
بجز نوای مخالف نمیزند سازم
مگر شود که شبی خلوتی به هم سازم
《نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم》

بدون همسفرش کرده بود عزم گذار
گلی نمانده دگر در میان این همه خار
بر آن سرم که چو بلبل میانه ی شب تار
《به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم》

مریض درد غمت را جواب کرده طبیب
شکایت از که توان؟ از غریب یا ز قریب؟
اگر چه خوانده غریبم، ولی به رغم حبیب
《من از بلاد حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا، به رفیقان خود رسان بازم》

ای آنکه بر غم این هجر می زنی دامن
بگو تو عهد و وفا را شکسته ای یا من؟
بیا و سر بکش این جام آخری با من
《خدای را مددی ای رفیق ره، تا من
به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم》

اگر شود که دمی از منش خبر گیرد
دوباره مرغ زمین گیر بال و پر گیرد
دلم جوان شود و جام باده سرگیرد
《خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم》

ای آنکه بعد تو خو کرده ام به کنج قفس
از این قفس برهانم فتاده ام ز نفس
خدای را! مددی کن صبا! به دادم رس
《بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که بجر باد نیست دمسازم》

شبی ز خواجه مرا فال عافیت برخواست
به نیتی که بگوید: سرای دوست کجاست؟
چنین که آمده در فال حافظم، پیداست-
《هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم》

نه من سروده ام این! خواجه در قلم می گفت
قلم هر آنچه که گفتند بیش و کم می گفت
به گوش سرو و صنوبر 《نسیم》 هم می گفت
《ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت:
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم》


عنوان شعر دوم : _
_

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک مسمط مخمس در تضمین غزلی از حافظ. این قول مشهور امّا غیرمستندی ست که حافظ خیلی اهل سفر نبوده. در اقوالی افسانه وار، می گویند فقط یک سفر به سواحل خلیج فارس داشته و از بیم توفان سوار کشتی نشده (برای عزیمت به هند و بنگاله؟ شاید!)، و یک سفر به یزد (که «ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوی» را شاهدش می آورند؛ هرچند غزل یادشده هم ممکن است متاعی ارسالی باشد و نه شعری الهامی در یزد). القصّه، می گویند غزلی که دوست شاعر ما آن را تضمین کرده است هم در یزد سروده شده؛ به قرینه ی ابراز دلتنگی در آن برای رفیقانش و شیراز. دوست شاعر ما غزلی را که حافظ در آن، خود، سفرکرده و غریب بوده، به شعری بدل کرده که در آن، عاشق حاضر است و آنچه در سفر است (به قیاس اکثر اشعار فراقی تاریخ ادبیات فارسی) معشوق است. در بند نخست، به «خلوتی به هم ساختن» می رسیم که دوست ما آن را به معنی «خلوتی فراهم کردن» استخدام و استعمال کرده است. خُب، این تعبیر به این معنیِ استخدام شده، غریب است و در کاربردهای زبانی گذشته و امروز نشانه ای مؤیّد آن نمی یبایم. خود حافظ در شعر دیگری می سراید: «...من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم». این همین مصراع روشن می شود که معنی «به هم ساختن»، «با هم ساختن = همکاری» است. هرچند در برخی نسخ، در مصراع اخیرالذکر حافظ، «به هم تازیم» هم آمده؛ نه به معنای «به همدیگر بتازیم» بلکه در معنیِ «با همدیگر بتازیم». به هر روی، آنچه مسلّم است، این است که «به هم ساختن» هرگز معنیِ «ساختن و ترتیب دادن و فراهم کردن» نمی دهد. بلکه معنایش سازگار شدن است. خاقانی می گوید: «دل ز امل دور کن زآن که نه نیکو بود / مصحف و افسانه را جلد به هم ساختن»؛ یعنی دل مانند قرآن است و آرزوهای بی پایه مانند اساطیرالأولین، و یک کاسه کردن و یکجا گرد آوردن و سازگار قلمداد کردن قرآن و افسانه شایسته نیست. حواس مان باشد که دوست شاعر ما در تمامی بند اول دارد از «حال» و اکنون حرف می زند. درست مانند مصراع های دوم و سوم بند دوم. اما در مصراع اول می بینیم که اینچنین سروده است: «بدون همسفرش کرده بود عزم گذار». قاعدتاً بر اساس منطق نحوی، یا این مصراع باید «بدون همسفرش کرده است عزم گذار» باشد (تا همچنان از حال سخن بگوید)، و یا اگر قرار است به همین صورت «بدون همسفرش کرده بود عزم گذار» باقی بماند، باید مصراع دوم به این شکل تغییرکند که: «گلی نماند دگر در میان این همه خار». این طبیعت نحو و دستور فارسی ست که از «کرده بود» به «نماند» برسیم، یا از «کرده بود» به «نماند». به نظر این بنده ی حق، حالت اول مرجّح است. در همین بند دوم، به نظرم لزومی ندارد از «میانه ی» برای «شب تار» استفاده کنیم. «میانه» معمولاً بُعدی مکانی دارد: «رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست». پس چرا «میان این» نه؟ علاوه بر این، باید تذکر داد که یکی از مهم ترین اصول مسمط های تضمین گر، رعایت تناسبات اصل شعری ست که مورد تضمین قرار می گیرد. و در این بند، تکلیف «دیار» روشن نشده. این مشکلی ست که در اثر تغییر فاز شعر مسافرانه ی حافظ به شعر فراقی حاضر روی داده است. در آن جا حافظ حق داشته به یاد «دیار» هم بگرید زار، اما در این جا عاشق خودش در دیار حاضر است و آن که غایب شده و سفر کرده، فقط یار است! بند سوم با دو مصراع عالی آغاز شده (از این رو عالی که می توان غریب را یار تلقی کرد و قریب را طبیبی که نزدیک و حاضر است... و شاعر عاشق ما از هر دو گلایه دارد و نمی داند شکوِه از کدام درست تر است؛ از معشوقِ غریبِ سفرکرده یا از طبیبِ قریبی که آن دردِ غم را جواب کرده است؟). در این بند، به مصراع سوم که می رسیم، نوعی بازی زبانی رخ می دهد که بیش از زیبایی به نظرم سرگیجه و پریشانی آفریده. برعکسِ بازی با «غریب و قریب» در مصراع دوم، در این جا باید کمی تأمل کنیم تا بفهمیم که غریب کیست و حبیب کدام؟! حبیب که قاعدتاً باید یار باشد. پس چرا «به رغم» او و نه «به زعم» او؟ ضمناً باید اندیشید که در این جا در مصراع سوم) آیا جایگزینی «به رغم رقیب» به جای «به رغم حبیب» بهتر نیست؟ شکل دیگری که باز در این بند هم به خاطر آنچه قبلاً «تغییر فاز» نامیدمش رخ داده، به «رفیقان» مربوط است. در شرایطی که می توان حافظِ در غربت گرفتار را دلتنگِ رفیقان دانست، نمی دانیم در فضای تازه ای که دوست شاعر ما در این شعر خواسته رقم بزند، باید «به رفیقانِ خود رسان بازم» را کجای ماجرا جاسازی کنیم که به کلّیت واحد فضای شعر ضربه ای نخورد؟ مسأله این است که وقتی شعری را تضمین می کنیم، در واقع داریم شعرِ تضمین شده را به نوعی «مالِ خود» می کنیم و آن را جزئی از شعر خودمان می سازیم. بدین ترتیب، باید بسیار مراقب این بود که شعر ما به خوبی توانسته در امتداد همان شعر قبلی قرار بگیرد و آن را با سلیقه ی ما کامل کند یا نه. در ماجرایی که دوست ما در این شعر رقم زده، ما فقط شاعر عاشق و معشوق سفرکرده و طبیب و قفس و باد صبا را می بینیم و بس... باید اندیشید که رفیقان قرار است کجای این ماجرای تازه و این روایت تاز و این قرائت تازه قرار بگیرند؟ مسأله ی دیگری که در مورد همین بند باید به آن توجه کنیم، روشن نبودن (یا احتمالاً یکسان نبودنِ) طرف خطاب است. طرف تخاطب در مصراع اول قطعاً معشوق است. اما در مصراع سوم معلوم نیست چه کسی «خوانده»؟ اگر آن که سفر کرده و غریب است، معشوق است، چرا باید همین معشوق، عاشق را غریب بنامد؟ اگر قصد شاعر از آوردن «غریب» افاده ی «غریبه» بوده (یعنی: اگرچه معشوق، مرا غریبه نامیده ولی علی رغم [گفته ی] معشوق،...)، این بیان موفقی نیست. در بندهای چهارم و ششم، «ای آن که» موسیقی دلنشین و گوشنوازی نساخته اند. می دانم که از صمیمیت بیان کاسته می شود ولی به «هلا که» یا «الا که» هم می توان اندیشید. حذف «را» نیز در مصراع سوم این بند چندان خوش ننشسته. در بند پنجم، بیان و شکل نحوی «از منش خبر گیرد» به معنی «او از من خبر گیرد» قطعاً نادرست و غلط است. با وجود کاسته شدن از گوشنوازی و ایجاد حشو، باز شاید «از من او خبر گیرد» بهتر باشد. لااقل کلام دوست شاعرمان مشکل دستوری نخواهد داشت؛ ماجرا، ماجرای کاستن از بدی و تبدیل بدتر به بد است! «جام سر گرفتن» هم تعبیر نارسایی ست. «جام سر گرفتن» هرگز معادل خوبی به جای «جام گرفتن» یا «از نو شراب نوشیدن = مستی را از سر گرفتن» نیست. در بند هفتم، باز تعبیر «شبی مرا فال برخواست!» معنای روشنی ندارد و از آن تعبیرهای من درآوردی ست که نمونه های دیگرش را هم در جاهای دیگر این شعر دیده بودیم. حتی اگر «برخواست» (نتیجه طلب کرد و خواستار میوه شد) را غلط تایپی بپنداریم و آن را «برخاست» هم بینگاریم، باز بلند شدنِ فال از خواجه، از آن حرف ها خواهد بود! در بند آخر هم «خواجه در قلم می گفت» حرف عجیب و غریبی ست؛ به نظرم دوست شاعرمان انصاف خواهد داد که نمی تواند فردا برای دوستانش تعریف کند که: فلانی نقد شعر مرا فلان طور در قلم گفته است (یعنی نوشته و به قلم آورده است)! مصراع دوم این بند هم سرسری سروده شده و به حشو گذشته و هیچ چیز ازه ای به بند نیفزوده و با حذفش چیزی از معنای بند کم نمی شود. این یعنی آن که حضورِعبثی دارد. در حالی که باید از فرصت هر مصراع برای توسیع شعرمان بهره بجوییم. ضمناً باید حواس مان باشد که حتی با نهایتِ مدارا و چشم پوشی هم نمی توانیم نبینیم که موسیقی قافیه ی مصراه سوم این بند (هم) در هنگام خوانش، (از لحاظ تکیه و تأکید) با دیگر قوافی این بند سازگار نیست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.