لقمه را دور سر پیچانده‌ای!




عنوان مجموعه اشعار : درد قلم ۶
شاعر : سید احمدرضا فضیلت منش


عنوان شعر اول : من و خسرو هم عاقبت شده ایم
چو نامه ای که به آتش فکند خسرو ایران
همانکه گفته که باید به حق بیاورد ایمان

و آخرش همه دیدند کودتا و خیانت
و خنجر پسرش کشته اند حضرت سلطان

نگاه اول خودرا گرفتم از تو که عمری
درون خانه قلبم نموده عشق تو طغیان

کسی که نامه حق را چه عشق و مهر و چه ایمان
نخواند آخر کارش کشد به ظلمت و عصیان

که روی ماه تو پیکی که من نگاه نکردم
ولی خیال تو هرگز نگشته قایم و پنهان

تو رفتی و چو ستاره در آسمان بدرخشی
و من زمین بلندی که مرد تشنه و بی جان

دو چشم مثل دو الماسِ در صدف نه؛ دو ابرو
لبان به سرخی سیب و چو زعفران خراسان

مرا ولی نظری کن که شکر حکمت ایزد
شدم چو زیره کرمان و خار خشک بیابان

مرا چه شوق و نیازی به غیر تو و خدایت
که با تو تخته قالی شود چو تخت سلیمان

بخوان ز درد فراقی که دانیال کشیده
که کهنه گشته برایم فراق یوسف و کنعان

نزاع عقل ودلم روی آرزوی تو گشته
شبیه جنگ خشایار و شاهزاده یونان

که آرزوی تو من را نه ممکن است و نه شایا
که دیده حور بیاید به دخمه ، خانه دیوان؟؟؟؟

ولی تو را به دعایم بخواهمت ز خدایی
که زنده داشت به رودی عظیم کودک عمران


احمدرضا فضیلت منش

عنوان شعر دوم : لقد کرمنا
اساس خلقت از انسان خدا پرستی خواست
ولی بشر از ازل میل خود پرستی داشت

علاقه داشت بخوابد ز نیمه شب تا صبح
و صبح‌ می بخورد تا ز ره بیاید چاشت

بهشت مِلک بشر باشد و مَلَک نوکر
به دست خود بنماید نزول و عزل و گماشت

درست فهم نکرده لقد کرمنا را
کلاه تازه ای ابلیس بر سرش بگذاشت

که جانشینی ایزد چقدر دشوار است
ولی چه راحت و طفلانه ساده می انگاشت

بهشت از کف آدم از آن زمانی رفت
که دشمنش هوس سیب در دلش می کاشت

هزار خفت خواری کشید در دنیا
دوباره از سر غفلت نماد شر افراشت

بهشت مال بشر نیست و خوب می دانست
ولی چه راحتش از آن خویش می پنداشت

احمدرضا فضیلت منش

عنوان شعر سوم: مجبور می شوم
گاهی کنار تو مجبور می شوم به عشق
با حکم پلک تو مامور می شوم به عشق

ستار عیب تویی تو پس از ایزد رحیم
باعیب، پیش تو مستور می شوم به عشق

گفتند پیش از این که کمک گیر از عشق خود
ناصر تویی و عشق که منصور می شوم به عشق

شاید که عشق تو آب است و پاک می کند
مشروب هفت ساله ام انگور می شوم به عشق

دیدار روی تو بهتر ز دیدن دنیا
بینایی ام ببخش که هی کور می شوم به عشق

آری حدیث عشق سخن از فراق هاست
محزونم از فراق و مسرور می شوم به عشق

احمدرضا فضیلت منش
نقد این شعر از : علی رضا احرامیان پور
لقمه را دور سر پیچانده‌ای!
ابتدا درودتان می‌گویم!
برای کسی در حد و اندازه تو، آنچه فرستاده‌ای می‌تواند هم خوب باشد و هم نه.
شعرهایی که از یک جوان نوزده ساله، احتمالا با کمترین برخورداری از دانش ادبیات سروده شده، همین اندازه که از وزن و موسیقی روان(بجز شعرسوم/ زیرا آن اثر فاقد وزن سالم است) قافیه و ردیف مناسب و برخی تصاویر و خیال‌پردازی‌های شاعرانه برخوردار باشد خوب و پسندیده است؛ اما اگر همین جوان ۱۹ ساله، مدت‌زمان قابل‌قبولی به دنیای شعر و جلسات ادبی و منابع و کتابهای مورد نیاز دسترسی داشته باشد و این چند شعر، آثار نخستین و مشق‌های اولیه او نباشند آن‌وقت می‌شود کمی با سخت‌گیری بیشتر و خرده‌گیری دوچندان با او سخن گفت.
در مجموع از خوانش این چند اثر به این نتیجه می‌رسیم که شاعر برای بیان عواطف و احساسات و اندیشه‌اش، مسیر و معبری سخت‌تر از آنچه می‌باید و لازم است انتخاب کرده و طریقی مشکل در پیش گرفته؛ درواقع و به زبان عامیانه باید گفت او لقمه را دور سر چرخانده است.
حلقه مفقوده این چند شعر می‌تواند در مرحله اول، عنصر عاطفه و در مرحله بعد، نبود وجه زیبایی‌شناسانه باشد.
در شعر نخست، شاعر برای بیان اندیشه‌اش راه دور و دشواری را انتخاب کرده است. بیان تصویر تاریخی دعوت پیامبر اکرم(ص)از خسرو پرویز -پادشاه ایران- و نپذیرفتن وی و در نهایت، کشته شدن به دست پسرش، مقدمه خوبی برای طرح یک موضوع عاشقانه یا دراماتیک نیست. شاعر باید می‌دانست که وقتی خودش را در این تلمیح تاریخی با خسرو پرویز مقایسه می‌کند، در کفه دیگر ترازو چه کسی با پیامبر مقایسه خواهد شد؟
این در حالی است که شاعر بسیار سهل‌تر از اینها می‌توانست طرح موضوع کرده و حرفش را راحت‌تر بزند.
نکته دیگر در مورد شعرهای این شاعر جوان، زبان دور از دسترس و از مد افتاده این شعرهاست. تکرار پی در پی "چو" در بیشتر ابیات، استفاده از فعل "افکندن" به جای انداختن؛"گشتن" به جای شدن و "نمودن" به جای کردن، جمله‌بندی‌های نامأنوس و نامتعارف مثل: "مرا ولی نظری کن" به جای "ولی مرا نظری کن"؛ یا مصراع "که آرزوی تو من را نه ممکن است و نه شایا"؛ یا مصراع" ولی ترا به دعایم بخواهمت ز خدایی" و ... .
یا وقتی می گوید : "و خنجر پسرش کشته‌اند حضرت سلطان" چرا برای فاعل "خنجر" که مفرد است فعل جمع "کشته‌اند" به کار برده است.
یا آنجا که می‌گوید:
نگاه اول خود را گرفتم از تو که عمری درون خانه قلبم نموده عشق تو طغیان
چگونه ممکن کسی نگاه اولش را از معشوق دریغ دارد و در عین خال، عشق در وجودش طغیان کند؟
البته باید اذعان داشت که به مرور زمان و با تمرین‌های پی در پی و دقت بیشتر در سروده‌های دیگر شاعران- چه از متقدمان و چه معاصران- بسیاری از این لغزش‌ها و ناهمواری‌های زبانی مرتفع خواهد شد.
با تاکید بر اینکه شعر برای پذیرش و اقبال عمومی باید عاطفی، جذاب، همه‌فهم و در عین حال اندیشمندانه باشد؛ خاطرنشان می‌کنم: آنچه در پیش روی ماست با مختصاتی که بیان شد و ویژگی‌هایی که برشمردیم، راهی به دل مخاطب نمی‌یابند. برای رفع این عیب، باید ابتدا نگاهی عاطفی‌تر به کلمات و واژگان و تصاویر داشت. از بررسی و تدقیق در دیوان شاعران و سخنوران در این ده قرن گذشته، در می یابیم که ماندگارترین و جاودان‌ترین اشعار، آنهاست که اولاً موضوعی جهان‌شمول و فراگیر داشتند، ثانیاً از بیانی ادیبانه و شاعرانه برخوردار بودند و البته عاطفه به عنوان اصلی‌ترین عنصر، چاشنی آنها بوده است.
امیدوارم بعد از این، شعرهایی روانتر، عاطفی‌تر و شاعرانه از این شاعر جوان اما خوش آتیه ببینیم و بشنویم.
باقی بقایتان!

منتقد : علی رضا احرامیان پور

متولد 9 آذر 1348 ش در یزد. از خانواده ای شعر دوست و شاعرپرور. پدرش استاد کاظم احرامیان پور متخلص به "شاهد" از شعرای پیشکسوت یزد است. علی رضا از نوجوانی به سرودن پرداخت و پنج سال متوالی برگزیده شعر دانش آموزی کشور بود. او بعدها دبیر شورای شعر یزد شد و ...



دیدگاه ها - ۱
سید احمدرضا فضیلت منش » دوشنبه 25 آذر 1398
بنام خدا سلام .... با تشکر از لطفتان ..... در مورد فعل جمع عرض کنم منظور(کودتا ، خیانت و خنجر پسرش) اجتماع موارد فوق فعل جمع طلب می کند... درمورد مقایسه ،مقصود از عاشق خسرو مقصود از معشوق نامه دعوت و قیاس پیامبر با خود عشق بوده نه انسان ...در واقع روی معشوق همان پیک بوده نه پیامبر که البته در رساندن مقصود خود ضعیف بودم البته که از واژه چو زیاد استفاده کردم و افعال قدیمی و نا مانوس به کار رفته مزید بر علت شد‌که‌... با عرض تشکر امیدوارم این نکات را بتوانم در آثار بعدی لحاظ کنم‌

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.