جن‌زدگی




عنوان مجموعه اشعار : غزل ۱ - تا خون
شاعر : مهتاب خسروی فولادی


عنوان شعر اول : تا خون
دور خودم حصار کشیدم ، یک عمر انتظار کشیدم
خود را شکنجه کردم و از خود هی نقشه ی فرار کشیدم
از دوستان جدا شدم و بعد با دشمنان خویش نشستم
تا خون در انتقام بریزم بر شانه هام مار کشیدم
از این سکوت هرزه فراری با خلوت خودم متواری
سمت خودم دویدم و صد بار از بی کسی هوار کشیدم
این برف نو سیاه تنی بود ،تعبیر خواب های زنی بود
پس مو به مو نشان خزان را بر گیسوی بهار کشیدم
آیینه وار قاتل خویشم ! یک تن ، فقط مقابل خویشم !
بر من چه رفته است که حالا خود را به پای دار کشیدم ؟


عنوان شعر دوم : ..
..

عنوان شعر سوم : ..
...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل از یکی از شاعران همشهری من. به ردیف شعر نگاه کنید؛ به نظرم یکی از زیرکی های شاعر برای فرار کردن از این که ردیف، دست او را در جهت دادن به شعرش ببندد و شعرش را در محدوده ی معنایی خاصی محدود کند، و نهایتاً شکل مضامین همه ی ابیاتش را تکراری کند، وجه به کارکردهای مختلف و متنوعِ «کشیدن» در ترکیب با کلمات دیگر بوده است؛ فراتر رفتن از خود کلمه و اندیشیدن به فعل های مرکبی که حضور این کلمه در کنار کلمات دیگر رقم می زند؛ انتظار کشیدن، نقشه کشیدن، هوار کشیدن، و خود را به پای چیزی کشیدن [کشاندن] در کنار معنای ساده ی «کشیدن» که رسم کردن و نقاشی کردن است و فقط در دو بیت استخدام شده: بر روی شانه مار کشیدن و نشان خزان را بر بهار کشیدن. این از این. به نظرم این نکته، کلیدی ترین و محوری ترین نقطه ی توفیق این شعر بوده است که روی کلّیت بیانی شعر بیشترین تأثیر را داشته. بیت اول، تصویر یگانه ی خوبی به دست می دهد؛ دور خود دیوار کشیدن و خود را شکنجه کردن و عمری منتظر ماندن و در عین حال، نقشه ی فرار [از خود را] کشیدن. با این همه، به نظرم «از خود» در نحو بیت چندان خوش ننشسته. درست است که قصد دوست شاعر ما القای «از خود فرار کردن» بوده ولی فاصله افتادن بین ارکان این تعبیر موجب شده که ظاهر نحوی کلام به «از خود نقشه کشیدن» نزدیک تر و شبیه تر به نظر برسد (و «از خود نقشه کشیدن» هم با وجود غرابت ظاهراً زیبایی که در نحو ایجاد کرده، خود به خود معنایی افاده نمی کند). بیت دوم هم در درون خودش معنی کاملی دارد و علاوه بر این، دو خوبی و توفیقِ دیگر هم دارد؛ اولاً به خوبی توانسته روایتی در امتداد روایت بیت اول به دست بدهد و ضمن حفظ انسجام محور عمودی، از چندپارگی و انقطاع کلام جلوگیری کند. اما در همین بیت هم به نظرم «در انتقام» بیش از حد کهن گرا و آرکاییک شده و تفاوت سطح ظریفی به بافت زبان بخشیده که از دلنشینی سخن کاسته است. برای درک مقصودم، برای یک لحظه «در انتقام» را از بیت حذف کنید و وزن را هم نادیده بگیرید و ببینید مابقی این بیت چه زبان روانی دارد... و حالا با اضافه شدن «در انتقام» (با وجود آن که این عبارت از حیث معنوی کاملاً در راستای معنای بیت هست)، ببینید چقدر از صمیمیت سخن کم شده. اهمیت این نکته (و تمام نکاتی که به لزوم حفظ صمیمیت عاطفی شعر مربوط اند؛ و معمولاً پایی در نحوه ی کاربرد زبان دارند) وقتی روشن تر می شود که حواس مان باشد که صمیمیت اگر به خودی خود هم در شعر ارزش و ارج و قربی نداشته باشد، امّا در ارتباط گرفتن متن ما با مخاطب و القای «صداقت» از هر عنصر دیگری در شعر مؤثّرتر است. خوب است به بهانه ی این بیت، یک نکته ی دیگر را هم عرض کنم؛ نه به آن امید که دوست شاعرم با شنیدن این نکته تغییر و اصلاحی در بیتش صورت بدهد؛ نه! به این امید که شنیدن این نکته در شعرهای بعدی او به کارش بیاید و حاصل را بهتر از این کند. «بر شانه مار کشیدن» آشکارا تلمیح دارد به افسانه ی ضحاک (یکی از قدیمی ترین اسطوره های ایران که برخی از شرق شناسان ـ به طور مشخّص، دارمستتر ـ باور به وجود او را حتّی قدیمی تر از باور به وجود اهریمن دانسته اند و خود اهریمن را شکل تطوریافته ی آژی دهاک قلمداد کرده اند. بگذریم...). حرفم در این جا آن است که جز همین «بر شانه ی خود مار کشیدن» هیچ چیز دیگری در این بیت نمی بینیم که با اشاره به چنین اسطوره ای تناسب داشته باشد. نتیجه؟ خواننده ی اهل فن، هنگام رو به رو شدن با این بیت، فقط چنین داوری خواهد کرد که تنها دلیل رفتن شاعر به سراغ ضحاک، سوار شدن بر قافیه ی «مار» بوده و بس. چرا حق دارد چنین قضاوت کند؟ چون ضحاکی که به بهانه ی قافیه پایش به این بیت باز شده، نه از دوستانش جدا شد، نه با دشمنان خود نشست، و نه اساساً در خون ریزی او پای «انتقام» در میان بود، نه آن قدرها «تنهایی و تنها ماندن» (که کلیدواژه و محور محتوایی این غزل است) در شخصیت پردازی او در افسانه ها پررنگ است. می بینید؟ در آنچه از ضحاک می شناسیم، هیچ چیزی نیست که کمترین ربطی به فضای این شعر داشته باشد؛ جز آوای کلمه ی «مار» که به درد قافیه ی این شعر خورده است! صدالبته آنچه می گوییم (چه گفتن) در شعر خیلی مهم است و حتی اگر بگوییم «گور پدر آرایه ها»، باز هم نمی توانیم از نقش «چگونه گفتن» و ارائه ی هنری آن محتواهایی که در ذهن مان داریم، در شعر، غفلت کنیم و آرایه ای مثل «مراعات النظیر» و لزوم تناسب را (که به قول افلاطون، اصلی ترین علتِ ایجاد زیبایی ست) نادیده بگیریم. بگذریم... . بیت سوم را ببینید؛ وقتی می گوییم «این سکوت»، خواننده حق دارد بپرسد: «کدام سکوت» و در آنچه پیش از این در این شعر خوانده بوده، دنبال ردپای سکوت بگردد [و نیابد]. از این گذشته، روی صفاتی که به چیزها در شعرمان می دهیم هم باید وسواس داشته باشیم. و اصلاً روی همه ی کلماتی که به کار می گیریم. اگر کسی از ما بپرسد: «چرا "هرزه"؟» (با همه ی بارهای معنایی یی که از این کلمه در ذهن مخاطب امروزی نقش می بندد)، چه پاسخی خواهیم داشت؟! و مثلاً چرا «صد بار» و «هر بار» نه؟ بیت چهارم، گواه خوبی ست برای تذکر دادن این که نباید مغلوب آرایه ها شد وقتی که آمدن شان یک جای دیگر کار را خراب می کند! دوست شاعر ما در این بیت، به بها و بهانه ی رعایت قافیه ی درون مصراعی، خودش را ملزم کرده که «سیاه تن» را (که آشکارا ثقیل تر از بافت روان زبان این شعر است)، در شعر بچپاند! ضمناً وقتی داریم از گذشته حرف می زنیم و می گوییم «چنین و چنان "بود"»، قاعدتاً باید از «آن» استفاده کنیم و نه از «این» که مالِ حالِ واقع است. از کلیدواژه های این بیت می توانیم دریابیم که شاعر می خواسته با تمرکز بر تصویر گیسو از پیر شدن حرف بزند و از فصل ها (به استثنای تابستان) بهره برده. امّا اگر بخواهیم تصویر انتزاعی فصل ها و گیسو را به یک زبان واقعی ترجمه کنیم و از آن چیزی بفهمیم، نمی توانیم دقیقاً مدّعی شویم که شاعر می خواسته بگوید: «چه بود و چه شد و من چه کردم»... به بیان دیگر با آن که بی انصافی ست اگر واژه گزینی های متناسبانه ی بیت را نستاییم، ولی حتّی اگر بتوانیم در مجموع استنباط کنیم که «نشان خزان را بر گیسوی بهار کشیدن» یعنی چه، نمی توانیم این تصویر را عینی کنیم و آخرش نمی فهمیم که بالأخره نشان خزان چیست و گیسوی بهار چه چیزی ست. و متأسفانه باید چنین داوری کنیم که در این جا هم قافیه دست شاعر را گرفته و به سویی که می خواسته کشیده؛ مثل روحی جادو که بر جن زده غلبه می کند، چشم او را بسته و حرف توی دهانش گذاشته، نه این که شاعر بر قافیه مسلّط و سوار باشد... . امّا بیت آخر. راستی چرا و با چه منطقی باید پیشاپیش این گزاره را پذیرفت که «آیینه قاتل خویش است» تا با این مقدمه، سپس بپذیریم که شاعر، «مانند آینه» (همان طوری که اینه قاتل خودش است)، قاتل خودش بوده است؟ ضمن تذکّر این که «یک تن» هم در این بیت چندان بومیِ نحو نشده، باید عرض کنم که تطبیق زمان فعل ها هم در مصراع آخر ایراد دارد؛ یا «بر من چه رفته است که خود را به پای دار کشیده ام» درست است و یا «بر من چه رفت که خود را به پای دار کشیدم»؛ نه ترکیب این دو کلیشه ی دستوری. آخرین نکته این که: دوست شاعر ما در این غزلِ گزیده گویانه ی پنج بیتی، با ذکاوت وزن دوری را برگزیده که مناسب انواع اشعار روایی و مناسب درازدامن حرف زدن است. این به آن در.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۵
مهران عزیزی » دوشنبه 11 آذر 1398
بازهم یک نقد عالی بر یک شعر خوب. پایدار و برقرار باشید، هم خانم شاعر گرامی و هم آقای منتقد بزرگوار. بخش آخر، همان «روح جادو...»، بسیار آموزنده است.
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 12 آذر 1398
منتقد شعر
درود بر آقای عزیزی عزیز. ممنونم از الطافت برادر جان...
مهتاب خسروی فولادی » یکشنبه 10 آذر 1398
تحت عنوان جالبی نقدتونو نوشتید . جالب بود برام نظراتتون ‌ سعی میکنم تا جایی که میتونم کار را اصلاح کنم و بیشتر از نظراتون در کار های آتی ام استفاده می کنم ‌. سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید
مهتاب خسروی فولادی » یکشنبه 10 آذر 1398
تحت عنوان جالبی نقدتونو نوشتید . جالب بود برام نظراتتون ‌ سعی میکنم تا جایی که میتونم کار را اصلاح کنم و بیشتر از نظراتون در کار های آتی ام استفاده می کنم ‌. سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 10 آذر 1398
منتقد شعر
درود بر شما خانم خسروی بزرگوار. پیروز و کام‌یاب باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.