از مأمن تا رفتن




عنوان مجموعه اشعار : پاییز
شاعر : محمدرضا همتی


عنوان شعر اول : پاییز
تمام این جهان ای کاش می‌شد دشمنت باشد
که حتی لحظه‌ای کاشانه‌ی من مأمنت باشد

نگاهت شک برانگیز است شب‌هنگام از آنجایی
که شاید ماهتاب از سوی چشم روشنت باشد

خدا از کائنات خود زمین را سهم انسان کرد
که تا همواره هم‌چون فرش زیر دامنت باشد

تمام روز دور خانه‌ی تو باد می‌گردد
به دنبال مسیری تا پسِ پیراهنت باشد

منم آن ماهی افتاده در تنگ نگاه تو
که باید تا ابد محتاج دریای تنت باشد

تو را از شاخه‌‌‌ های تک درخت داخل قلبم
می‌آویزم که در پاییز روز رفتنت باشد


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
اگرچه اين اولين نوبتي‌ست كه يكي از آثار دوست جوان، تازه‌نفس و البته جديد پايگاه نقد شعر، آقاي محمدرضا همتي در اين فضا به بررسي گذاشته شده اما من پيش از اين غزل، از اين دوست جوان، يك ترانه هم شنيده‌ام و بخشي از نظراتم را هم درباره‌ي ترانه‌اش گفته‌ام؛ پس آشنايي‌ام با توانايي‌هايش، قدري بيش از چيزي‌ست كه از سروده‌ي پيش رو دستگيرم مي‌شود. و قبل از هر چيز مي‌خواهم تاكيد كنم كه دوست بيست‌ساله‌ي ما كه حدود چهار سال هم تجربه‌ي سرودن دارد، به قرينه‌ي هر دو اثري كه از او شنيده و خوانده‌ام، جاي قابل احترام و نسبتا درستي ايستاده و به شرط داشتن تمركز شخصي و مطالعات و تجربه‌هاي هدفمند، مي‌تواند موفق باشد.
در غزل پيش رو، بيش از هر چيز با تشبيه مواجهيم اما مطلع، مضمون‌محور است و از قضا مضمون دستمالي‌شده‌اي هم ندارد. و در اين مضمون‌پردازي، نشانه‌هايي هست كه به مخاطب آگاه امكان مي‌دهد ميزان تسلط سراينده بر زبان و كليت اجرا را بسنجد. مثلا استفاده‌ي بي‌دليل و حشوآميخته از اشاره‌ي «اين» براي «جهان» در مصراع نخست و نيز استفاده از «كه» به جاي «تا» (استنتتاج) در مصراع دوم، نشان مي‌دهد كه دوست جوان ما، يا هنوز برخي ظرايف را نمي‌داند ـ كه با توجه به سن و سابقه‌اش اصلا بد يا عجيب نيست ـ و يا در تنگناي وزن، مجبور شده براي جمع‌كردن سر و ته مضمون مورد نظرش، به «مخالفت قياس» تن بدهد (عمدا از برخي اصطلاحات ناآشنا يا كم‌كاربرد استفاده مي‌كنم كه دوستان جوانم پيگير شوند، بخوانند و آشنا باشند). ناگفته نماند كه سراينده ـ دانسته يا ندانسته ـ از قافيه‌ي «مأمن» بسيار خوب استفاده كرده و اين واژه علاوه بر نقش موسيقايي و معنايي، نقش تصويري و عاطفي موثري را نيز در بيت ايفا كرده است؛ چرا؟ چون تداعي امنيت مي‌كند؛ چيزي كه يك عاشق دوست دارد به معشوقش بدهد. فرض بگيريم قافيه‌ي اين بيت «مسكن» بود؛ قطعا معنا كامل مي‌شد اما ارتباط افقي، به حداقل مي‌رسيد؛ چون ديگر مراعاتي براي «دشمن» كه قافيه‌ي مصراع نخست هم هست و خوب و درشت شنيده مي‌شود، نداشتيم؛ چون ديگر پناه‌بردن و پناه‌دادن، ديده نمي‌شد؛ و «چون»‌هاي ديگري كه از كنارشان مي‌گذرم.
در بيت دوم باز هم با مضمون‌پردازي مواجهيم اما بار اين مضمون، يكسره بر دوش تصوير است؛ تصويري كه اگرچه در فضاي خيال، ايده شده، به‌خوبي به اجرا نرسيده است. مخاطب مي‌فهمد كه سراينده چه مي‌خواسته بگويد اما اين را هم مي‌فهمد كه شبكه‌ي خيال در اجرا به‌خوبي شكل نگرفته است. سراينده مي‌خواسته بگويد «شب‌ها نگاهت شک من را ‌برمي‌انگیزد که نكند ماهتاب، بازتاب چشم روشن تو باشد» و البته سعي كرده از ايهام «سوي» هم استفاده كند كه توجه خوبي‌ست اما از كار، درنيامده چون كليت مضمون، خوب بيان نشده است. به تناسبات تصويري نگاه كنيد! چرا در سنت ادبي ما هميشه صورت به ماه و چشم به ستاره تشبيه شده؟ چون آن دو تا، گِرد هستند و هاله دارند و دو تاي ديگر، نقطه‌وار مي‌درخشند؛ پس وجه‌شبه بيت، دقيق نيست. و باز هم در مصراع نخست، واژه‌ي اضافه داريم (از آنجايي) كه البته براي بيان استدلال آمده اما بودنش در بيت، هيچ ضرورتي ندارد.
بيت سوم، بيت سالم‌تري‌ست كه بر مبناي غلوّ شكل گرفته است؛‌ غلوّي كه بيش از آن‌كه شاعرانه باشد، عاشقانه است. اما در همين نگرش عاشقانه هم چيزي كم است؛ زيرا «زمين» خيلي لُخت و بدون جزئيات به كار گرفته شده و سراينده نتوانسته فرش‌بودن آن را به نرما و رنگ، عيني كند؛ خصوصا كه اين فرش، با دامن معشوق پيوند دارد و بايد فرشي درخور باشد.
در بيت چهارم با يك مضمون تكراري ناپخته روبه‌رو مي‌شويم. البته كه چنين بيت‌هايي براي مخاطب هيجان‌زده، جذاب‌اند اما اين جذابيت، از جنسي‌ست كه هيچ ربطي به شعر ندارد. كافي‌ست چند تصوير عاشقانه از پيراهن يار را در آثار بزرگان مرور كنيم؛ خواهيم ديد كه آنجا ذات زيبايي جذابيت ايجاد كرده؛ زيبايي‌اي كه ربطي به پس و پيش پيراهن ندارد. ضمنا در مصراع دوم براي شيوايي، چيزهايي كم است.
در بيت پنجم باز هم با يك سوء‌تعبير شبه‌عاشقانه مواجهيم. ببينيد حسين منزوي چه مي‌گويد (احتمالا ديده‌ايد؛ جور ديگر ببينيد): «درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست» و جاي ديگر «غمت را بزرگ ديد، دلم بس كه تَنگ شد / نگنجد دگر به تُنگ، كه ماهي نهنگ شد». متوجه هستم كه كروي‌بودن و شفافيت، وجه‌شبه چشم و تنگ است اما آيا نگاه «عاشق» به «معشوق» چنين است؟ داوري‌ام اصلا ارزشي نيست؛ اين دريافت را از همان «مأمن» داشته‌ام كه خواسته‌ي راوي، بسيار فراتر از تن است؛ پس چطور مي‌تواند «محتاج تن» باشد؟ همان‌قدر كه «مأمن» درست انتخاب شده، «محتاج»، اشتباه و نقض‌غرض است. مثلا فرض بگيريد به جاي اين صفت، داشته باشيم «در فكر» يا «مسحور» يا «مشتاق» يا... . شايد در اصل ماجرا تفاوتي حاصل نشود اما رنگ آن بسيار فرق مي‌كند. اصلا قرار نيست سخت بگيرم (اگرچه به چنين استعدادي بايد سخت گرفت)؛ قرار است به هاله‌ي كلمات دقت كنيم.
و نهايتا در بيت آخر، با افت مضمون و اجرا مواجهيم؛ انگار كه انرژي سراينده، ته كشيده باشد! نه تعليلي در مضمون‌پردازي ديده مي‌شود و نه تصاوير، پايه و اساسي دارند. كدام تك‌درخت داخل قلب؟ اصلا چرا رفتن؟ بنا به تكليف قافيه؟ بر مبناي كدام تمهيد؟ و... بگذريم.
آقاي همتي عزيز، بدون تعارف، مي‌تواني شاعر خوبي باشي؛ اگر خوب و دقيق بخواني و بخواني و بخواني و بنويسي. و البته كه بايد با وسواس بقاعده‌ي يك هنرمند بنويسي؛ نه بيشتر، نه كمتر! فرداهايت روشن‌تر باد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۱
محمدرضا همتی » دوشنبه 11 آذر 1398
درود بر شما استاد. به‌خاطر وقتی که برای نقد شعر من گذاشتید سپاسگزارم. امیدوارم در آینده بتونم بیشتر شما رو به وجد بیارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.