اشتباهی رخ داده است!




عنوان مجموعه اشعار : تغزل های یک مهندس
شاعر : محمد قریبی


عنوان شعر اول : غزل یک
صبحانه‌ی ما بوسه ز لب های تو باشد...
حکمی بده این بوسه حرام است؟ حلال است؟

دلبر شده ای، ناز شدی، حرف نداری
دستور شما باز فراق است؟ وصال است؟

آنقَدْر که طناز و پر از عشوه شدی تو...
امشب سَرِ اِشغالِ شما جنگ و جدال است

دیشب وسط خواب تو را دیدم و دیدم
من شانه و موهای شما جاده شمال است

بیرون که شدی از درِ خانه همه‌ی شهر...
روشن شده انگار که روی تو هلال است

تلخی نکن آغوش مرا باش پذیرا
دل را نَشِکن جنس دل از جنس سفال است

عنوان شعر دوم : غزل دو
وقتی که خداحافظی ام دیر می‌شود
دل از غم دوری تو دلگیر می‌شود

تا عرضِ سلام و ادبِ تازه‌ی دیگر
این کودکِ بیچاره فقط پیر می‌شود

می‌خوابم و چشمم که به هم می‌خورد ای وای
هر ثانیه تصویر تو تصویر می‌شود

دستم به شما چون نرسد پای من اما
هنگام رسیدن به تو زنجیر می‌شود

باور کن اگر ثانیه ای دور بمانی
حتی وسط دی به خدا تیر می‌شود

عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو شعر. از دو شعری که دوست شاعرمان برای نقد ارسال کرده اند، اولی قطعه است و دومی غزل. قالب قطعه را (که تعداد ابیاتش دو بیت یا بیشتر است) غزلِ سربُریده هم نامیده اند؛ زیرا جز مقفی بودن هر دو مصراع بیت اول، مابقی مشخصاتش به غزل شبیه است. البته قطعه معمولاً در تاریخ شعر فارسی محمل ژانر تعلیمی بوده و قطعه ای که دوست ما سروده اند فارغ از قالبش از منظر تغزّل با غزل نسبت دارد. به شعرها نگاهی بیندازیم. در شعر نخست، در بیت اول، «باشد» به معنی «است» به کار رفته. به کار بردن «ما» به معنیِ «من» هم چیز دیگری ست که بیان را کهن گرا کرده. استفاده از کاربردهای قدیمی زبان (که امروز دیگر رایج نیستند) به عنوان یک امکان، اشکالی ندارد امّا باید در نظر داشته باشیم که هرچه بتوانیم از کاربردهای قدیمی دوری کنیم و با مخاطب امروزی، امروزی حرف بزنیم، شعرمان صمیمی تر و دلنشین تر خواهد شد. تنها اتفاق هنری در این بیت، تشبیه بوسه به صبحانه است که نه بدیع و تازه و ناشنیده است و نه (بالتبع) چندان جذاب. همین ابتدا بگذارید به بهانه ی این بیت، تکلیف مان را با یک نکته روشن کنیم. قرار ما در شعر، باید این باشد که جور دیگری ببینیم و جور دیگری بیان کنیم. اگر قرار باشد تنها وزن دادن به کلام، سخن ما را به شعر شبیه کند، شعر ما چیزی کم خواهد داشت. به نظرم فارغ از وزن، این حرف که: «صبحانه ی من بوسیدن توست. آیا این حلال است یا حرام؟» به خودی خود «شعر» تولید نمی کند. در مورد «ما» هم داوری من این است که با وجود سابقه ی کاربرد «ما» به جای «من» در شعر فارسی، امروزه دیگر باید حواس جمع تر و محتاط تر با زبان برخورد کنیم و در مواردی چنین جایگزینی یی را مجاز بپنداریم که بخواهیم از «ما» چیزی فراتر از «من» را افاده کنیم؛ مثلاً نوعی مفاخره را... که به نظرمی رسد در این بیت چنین مقصودی پشت این کاربرد نیست. بیت دوم هم حکمش همین است؛ حرفی ست که فقط به نظم درآمده. ضمن آن که رعایت وزن نباید موجب شود که ما سلامت نحو را از خاطر ببریم یا در درجه ی دوم اهمیت قرار دهیم: ما در کلام مرسوم مان هرگز تطابق زمان فعل های یک جمله را فراموش نمی کنیم و عدم تطابق شان را جایز نمی شماریم. بر همین اساس، وقتی که داریم در مورد «اکنون» حرف می زنیم و می گوییم: «دلبر شده ای و حرف نداری»، طبیعتاً باید به همین قیاس بگوییم: «ناز شده ای» و نه «ناز شدی». روشن است که «ناز شدی» یعنی در گذشته ناز شدی! بله، ما وقتی داریم محاوره و شفاهی حرف می زنیم، ممکن است به جای «رفته ای» بگوییم: «رفتی» امّا وقتی بافت زبان ما (در خطابه یا در نوشته های رسمی تر) چنین گویشی را اقتضا نمی کند، باید دستور زبان را رعایت کنیم. به بیت سوم نگاه کنید؛ چرا باید یک جا معشوق را «تو» خطاب کرد و یک جا «شما»؟ وقتی چنین دوگانگی ها و دوگونگی هایی وجیه نداشته باشند، یعنی اشتباهی رخ داده است. این بیت هم اگر وزنش را سلب کنیم، فقط حرف است و آن هم حرفی عادی؛ «از بس زیبایی همه [امشب] بر سر تصاحب تو می جنگند». در بیت چهارم هم به نظرم باز مشکلی در یکدستی بافتی زبان پیش آمده. استفاده از «جاده شمال» به جای «جاده ی شمال» بر خلاف انتظار احتمالی شاعر، به جای منجر شدن به صمیمیت، بافت زبان را دوگانه کرده. از این که بگذریم، باز نمی توان درک کرد که اگر شاعر داشته در رؤیا، موهای معشوق را به شکل جاده ی شمال می دیده، چرا خودش را مثلاً ماشینی در جاده ندیده؟! همه ی عناصر تشبیه باید همگن و هماهنگ باشند. نمی توانیم به کسی بگوییم تو خورشیدی و من دوستِ تو! وقتی کسی را به خورشید تشبیه می کنیم، از آن لحظه به بعد باید او را خورشید ببینیم و خودمان را متناسب با خورشید، چیز تازه و متناسبی بنامیم؛ ماه یا ابر. در این جا هم با آن که می فهمیم که شاعر می خواسته چه بگوید (می خواسته بگوید موهای تو مثل جاده ی شمال پیچ در پیچ و شرجی بود) اما «شانه» را در این میان با فضای کلّی تشبیه متناسب نمی یابیم (با خود مو چرا، ولی با تصویر خیال انگیزی که شار می خواسته خلق کند، نه). تصویری که شاعر در این بیت به ما داده این است: دیشب خواب می دیدم که موهای تو مثل جاده ی شما است و من مثل یک شانه در وسط جاده! می بینید؟! در نخستین مصراع از بیت پنجم، حذف نافعی اتفاق نیفتاده. ضمن آن که باز باید شاعر را به لزوم هماهنگی زمان فعل ها زنهار داد؛ شاعر سروده: [دیروز] بیرون شدی و [امروز] روشن شده که روی تو هلال است! در این بیت، توجه شاعر به معنی کنایی «روشن شدن» و تناسبش با «هلال» نوعی ایهام تناسب رقم زده و این مغتنم است. با خواندن این شعر، می توانیم چند توصیه ی دوستانه به شاعر داشته باشیم: 1ـ ترجیح زبان و بیان امروزی، 2ـ لزوم توجه به بافت یکدست زبان، 3ـ لزوم توجه به هماهنگی زمان فعل ها، 4ـ لزوم فراتر رفتن از «حرف منظوم» و رسیدن به «شعر خیال محور»؛ و فراتر رفتن از تشبیه های خام و ساده و پیش پا افتاده ای مانند: بوسه شبیه صبحانه و موی تو شیه جاده ی شمال و دل من شبیه سفال است. در شعر سوم، یک ملاحظه ی عروضی ضروری ست؛ در تمام شعر، ردیف خارج از وزن است. وزن ردیف کنونی، «فاعلن» است در صورتی که به شهادت پایان مصاریع فرد، وزن مصراع های این شعر باید به «فعولن» ختم شود. اگر در ردیف این شعر (صرف نظر از معنا) به جای «می شود»، «نباشد» داشتیم، وزن شعر کامل و درست بود. در بیت چهارم باز تعارض «تو / شما» را داریم. «ای وای» در بیت سوم فقط آمده که وزن را پر کند و کارکرد هنری و چندبعدی و افزوده ای نیافته. معنی «دیر شدن خداحافظی» در بیت اول روشن نیست و «دلگیر شدن از دوری» هم به گره گشایی از آن کمکی نکرده. معنی بیت آخر هم روشن نیست؛ یعنی چه که: اگر یک ثانیه از تو دور باشم، زمستان به تابستان تبدیل می شود؟! برای دوست شاعرم توفیق روزافزون آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.