مفهوم نیست




عنوان مجموعه اشعار : سپید
شاعر : حسین محمدعلیزاده خیرجوی


بَر صفحه‌ی سپید و بَر آن دشتِ دوردست..
این حرف‌ها نوشتی و آن برف‌ها نشست؛

چون شاخه‌های نازک و تُردِ یکی نهال..
در دشتِ بی‌کرانه‌ی چشم‌انتظاریَ‌ت..
که دل سپرده بود بَر اندیشه‌ای محال..
بَر آرزوی دیدنِ روی بهاریَ‌ت..

سنگین و سرد و سنگ‌دل و ساکت و سپید..
بَر شاخسارِ آرزو، آن برف‌ها نشست؛
این حرف‌ها نوشتی و اُمّید من بُرید..
چون شاخه‌های نازک و تُردش، دل‌م شکست.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
نوآوری درک والایی از ادبیات می‌خواهد، این‌که بدانی چه وقتی‌ست و چه‌کار باید کرد، از اهم توجهات شاعر حکایت دارد.دانستن عملی که «نو» شمرده شود، در خطه‌ی غزل که به لحاظ تعریف قدما، حدی و حدودی دارد، از نگاهی تعالی‌خواه برمی‌خیزد که دلش می‌خواهد غزل،در جایی که هست رسوب نکند و اوج بگیرد، حال این که ما تحت این نظرگاه، تا چه اندازه سواد تعالی‌بخشی داریم، حرف دیگری‌ست، گاهی کسانی از تغییرات بنیادین در غزل حرف زده‌اند که چندان سواد آکادمیک یا به عرف، سوادِ آموختنی، نداشته‌اند، مثلا ما در ادبیات پیشین خود، سوزنی سمرقندی را داریم که در نهایت، تلاشی محتوم به شکست برای تغییرات ماهوی غزل انجام داد، یا بعدتر «طرزی افشار» را داریم که دم از طرحی نو می‌زند در سایه‌سار غزل، که او نیز به تعالی و توفیق چندانی دست نمی‌یابد تا همین سال‌های معاصر، که غزل به طور جد پوست‌اندازی کرد و هم در متن و هم در ظاهر به شگفتی‌هایی قابل ملاحظه‌ای دست یافت، پرواضح است اکنون برای قضاوت کردن تغییرات این سال‌ها، در ساخت و ساحت غزل، زود است که باید بگذاریم غبارها فرو بنشیند تا آن‌که غربال به دست، از پس سر می‌آید، جدا کند خوب را از بد و بلیغ را از فجیع، تا ببینیم چه از شعر می‌ماند. آن‌گاه است فرصتِ بررسی کردن تغییرات این سال‌ها و می‌توان توفیق یا عدم پیروزی‌اش را به نظاره نشست.

این سطرها را سیاه کردم تا مقدمه‌ای باشد بر سروده‌ی شاعر عزیز، جناب محمدعلی‌زاده که سعی‌اش را کرده دیگرگون بنویسد و همین سعی، چه خوب و چه بد جسارتی ستودنی‌ست که هر کسی را یارای آن نیست، من و ایشان به خوش‌وقتی، تقریبا هم سن و سالیم و امیدوارم سابقه‌ی سرودنش آن‌قدرها باشد که چهره‌های ترقی‌خواه و ترقی‌جوی شعر اینک را به ذهن سپرده باشد، هم نام‌هاشان و هم شعرهاشان را، از دوستانم محمد سعید میرزایی و سید مهدی موسوی تا عزیزانی چون حسن صادقی‌پناه و هادی خوانساری، جوان‌هایی هستند که مثل خودم، به دیگرسازی شکل و شمایل شعر دلخوش‌اند و هم‌چنان اصرار دارند و دارم، غزل را بابد شسته و رفته و به نوعی جدید، به مخاطب ارائه داد.که عصیان سپیدنویسی و سپیدسرایی که سراسر شعر ایران را، خاصه بعد از اتفاق نامیمونی به اسم «ساده‌نویسی» در چنبره گرفته، اگر منجر به فتح غزل نشود، حتمن منجر به ریزش مخاطب خواهد شد و چنان‌چه غزل، همچنان همان راه هزار ساله را ادامه دهد، چیزی‌ش نخواهد ماند جز نامی و یادی، چه بهتر که برویم سمت نونویسی، اما منظور من از نونویسی نه همین است که کلمات تازه و مدرن و پدیده‌های روزمره را در شعر آوردن، که مقصودم، حفظ شان غزل است همراه با کنشگری‌ها و افزودن اهمیت‌های بیشتر، به فضاها و مضامین بکر و شعبده‌گون، جز این، نجات‌دهنده‌ای، در انتظار غزل نیست.

بَر صفحه‌ی سپید و بَر آن دشتِ دوردست..
این حرف‌ها نوشتی و آن برف‌ها نشست؛

چنین شروع کرده‌ای به نونویسی، تشبیه سپیدی دشت برفی با سپیدی برف و در سطر دوم رعایت ترادف زنجیره‌ای برف و حرف، آغازی روان برای شعر رقم زده و توفیق است برای شعر و شاعرش

از همان نخست، به طرح داستانی‌ات پرداخته‌ای و هر قدر می‌نگرم، زمینه‌سازی ذهنی‌ات را درنمی‌یابم، به نظرم اگر همین شروع خوب، با چند بیت ادامه می‌یافت تا زمینه‌ی اجرای مدل‌ات را فراهم می‌کردی، بسیار نکوتر بود. ساده درگیر شده‌ای و کاش این سادگی، که در ظاهر است در باطن شعر نبود. بعد، گنگی نوشته‌های «او»ست که در شعر، حلاجی نشده و ظهور و بروز ندارد، به شعر اضافه می‌شود، دو بیت که به علت گنگ بودن، ارتباط عمیقی نمی‌توان با آن برقرار کرد، که اصل بیت‌ها هم از عمق خوبی برخوردار نیستند متاسفانه، دو بیتِ تشریحی و ملول از نارس ماندن؛

چون شاخه‌های نازک و تُردِ یکی نهال..
در دشتِ بی‌کرانه‌ی چشم‌انتظاریَ‌ت..
که دل سپرده بود بَر اندیشه‌ای محال..
بَر آرزوی دیدنِ روی بهاریَ‌ت..

این دو بیت، کمکی به هضم «او» و معرفی‌اش و حتا به این که «چه می‌گوید» نکرده است، او بر برف، این دو بیت را چرا نوشته و چه منظوری پسابیت‌ها نهفته است، برای مخاطب بی‌جواب است، ضمن ان که فارغ از متن، ساختار بیت‌ها هم که دو بیت فرد و دو بیت زوج، با هم، هم‌قافیه، سروده شده نیز، بی توضیح است برای مخاطب. از آن گذشته، غافلگیری خواننده با دو بیت میانی در غزل، این است که، کلماتت علیرغم مشخص بودن، بیشتر انتزاعی‌اند تا واقعی و خردمندانه، تصویری که مثلا در شاخه‌های نازک و ترد یک نهال، کاملا گویا و قابل تصور است، در دشت بی‌کرانه و اندیشه‌ی محال، دو ترکیبی که به کلیت شعر نمی‌آید، ممزوج نیست، آن تصویر «شاخه ترد نهال» روشن و روبروی چشم است در حالی که «اندیشه‌ی محال» ذهنی است و تصادم سابژکتیو و ابژکتیو را باعث شده است، این ناهمگونی همان‌قدر در شعر ضربه‌زننده است، که کلیت نوآوری‌تان به علت فاقد پشتوانه‌ی علمی و حتا تخیلی بودن، به خواننده تفهیم نمی‌شود.

سنگین و سرد و سنگ‌دل و ساکت و سپید..
بَر شاخسارِ آرزو، آن برف‌ها نشست؛
این حرف‌ها نوشتی و اُمّید من بُرید..
چون شاخه‌های نازک و تُردش، دل‌م شکست

و دو بیت پایانی که بر قافیه‌ی نخست استوار است، ابتدا با بازی زبانی، موزیکال سین، در ابتدای کلمات، آمده و گویی «روی بهاری‌ات» موجب چیدن پنج‌سین(!!!) شده باشد، باز هم بدون پاسخ می‌ماند.
راستش شاعر جان! این که کل ماجرای شعر را بشود در یک سطر توضیح داد، یعنی شعر ضعیف است. نتوانسته‌اید ایده‌ی موفق‌تان را در اجرا هم موفق جلوه دهید و همین امر باعث نچسبیدن شعر به مذاق خواننده شده است، پیداست، تلاش داشته‌اید طرحی نو درافکنید، اما ممارست و پشتوانه‌ی حسی قوی‌ای در کار نبوده، این پروژه با تمام ناکامی، می‌شود پله‌ای باشد برای معرفی یک شاعر تجددخواه که می‌خواهد غزل را شیرین و مدرن و «متفاوط» بنویسد، تا توفیق، راه‌تان دراز است، اما دلتان که روشن باشد، حتمن به مدد خداوند کلمه، که فرموده‌اند «هی کلمة‌‌الله» به اوج قله خواهید رسید.

با آرزوی سربلندی و با
درود به برادری و دوستی
مجتبا صادقی / آذر ۹۸

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برنده کنگره‌ها، نشست‌ها و جشنواره‌های مختلف ادبی از 1375 تا هنوز/ داوری بیش از پنجاه مسابقه و رقابت ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
مجتبا صادقی » دوشنبه 11 آذر 1398
منتقد شعر
درود، خواهش می‌کنم دوست، کاش این که فرمودید این‌کار غزل نیست، پس چیست و آیا قالب خاصی‌ قرار بوده کار کنید؟ توضیح می‌دادید ممنون می‌شدم.
حسین محمدعلیزاده خیرجوی » دوشنبه 11 آذر 1398
سلام بر جناب صادقی عزیز، قالب این شعر به وضوح غزل نیست؛ اگر دقت بفرمایید - مراعات نظیر را هم که در نظر بگیرید - حرف‌ها بر کاغذ سپید نوشته شده و برف‌ها بر دشتِ دوردست، و کسی بر برف چیزی ننوشته، که شما می‌فرمایید ".. او بر برف، این دو بیت را چرا نوشته.." ! ماجرای این شعر را شاید بتوان گلایه‌ای دانست در پاسخ نوشته‌ای فرضی از جانب کسی.. نوشته‌ی شما را مطالعه‌ کردم و در مجموع، کاملاً موافق‌م که شما ارتباط برقرار نکردید با این شعر.. به‌هرحال، از بابت وقتی که صرف فرمودید سپاسگزارم..

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.