مهمانِ ناخوانده




عنوان مجموعه اشعار : فانوس
شاعر : زهره طاهرى


عنوان شعر اول : شمعدانى
هيچ وقت
هيچ چيز
مثل آفتاب دلچسب بعد از تگرگ
حال شمعدانى ها را خوب نكرد...
كاش آفتابى بتابد
بر شمعدانى دلمان
بعد از اينهمه تگرگ...


عنوان شعر دوم : باشى اگر
باشى اگر ، غزل غزل آواز مى شوم
آغوش بى كرانه ى دلباز مى شوم
باشى اگرتو ، بال و پرم گرچه زخمى است
يك آسمان نشانه ى پرواز مى شوم

عنوان شعر سوم : زندگى

.
زندگى قصه ى غريبى بود
بغض تلخى كه يك خيابان داشت
يك مسافر كه از سفر جاماند
باز اما به رفتن ايمان داشت
.
زندگى قصه ى غريبى بود
حال خوبى كه سخت جريان داشت
حال رقصان آن بخارى كه
قهوه تلخ و داغ فنجان داشت
.
حال خوش صورتى كه با سيلى
رنگ خون بود و روى الوان داشت
روزه دارى كه روزه بود اما
تكه اى از جگر به دندان داشت
.
حال درياچه ى گل آلودى
كه در او مرده هر چه مرجان داشت
گرچه صد صخره مى شكستش، باز
پيچ و تابى به موج غلتان داشت
.
زندگى قصه غريبى بود
گاه دستى شبيه قندان داشت
گرچه خيس از نگاه گريان بود
چشم هايى هميشه خندان داشت
.
زندگى با تمام شور و شرش
حال و روزى شبيه زندان داشت
حال زندانى اسيرى كه
علقه با دشنه هاى دربان داشت
.
زندگى قصه غريبى بود
در بساطش سراب چندان داشت
كز ميان هزار غم گويى
حلقه اى چون سماء رندان داشت
.
زندگى گر چه در رگ و جانم
مثل خون تا هميشه جريان داشت
پيكر مرگ خوش تراشش را
پيش چشمم هميشه عريان داشت
.
آه اى قصه ى غريبى كه
چرخ ها را هميشه چرخان داشت
تو بگو زندگى به غير از عشق
در بساطش چه چيز ارزان داشت!؟
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال میهمان سه قطعه شعریم که در سه قالب مختلف سروده شده‌ است. بگذارید درست از همین‌جا شروع کنیم؛ آن‌‌چه در نگاه نخست کمی غریب به‌نظر می‌رسد، قالبِ سروده‌های این مجموعه است؛ جز شعر نخست که می‌توان ساده‌تر به «سپید» بودنِ آن رأی داد، قالب دیگرسروده‌ها چندان مشخص نیست. قطعۀ دوم می‌تواند دو بیتِ اول یک غزل باشد که به هر دلیلی ادامه پیدا نکرده است. ببینید! دو قالب آشنای شعر فارسی که هر دو طولی به اندازۀ دو بیت دارند را با نام‌های «دوبیتی» و «رباعی» می‌شناسیم، که هر کدام را با تنهاوزنِ آن‌ها می‌توانیم از یکدیگر تمیز دهیم: دو بیتی در وزن «مفاعیلن مفاعیلن فعولن / مفاعیل» سروده می‌شود و رباعی نیز با وزن معروف به «لا حول و لا قوه الّا بالله»؛ با این توضیح که یک سرودۀ دوبیتی که در وزنی غیر از دو وزنِ فوق الذکر سروده شود، قالب مشخصی در شعر فارسی ندارد و نامی نمی‌توان برایش متصوّر بود.
سرودۀ آخر این مجموعه نیز وضعیتی این‌چنینی دارد و این‌بار به اعتبار جای قوافی، قالبی سردرگم را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. در نگاه اول، و با توجه به نوعِ سطربندی و قرارگیری قافیه در مصراع‌های زوجِ هر بند، این تصور ایجاد می‌شود که پای خواندنِ یک «چارپاره» نشسته‌ایم، اما وقتی ادامه می‌دهیم، متوجه می‌شویم که این‌چنین نیست. در چارپاره، هر بند، قافیۀ منحصر به خود را دارد و قوافی مصراع‌های زوج هر بند، متفاوت از قافیۀ بندهای دیگرِ شعر است. حال اگر بخواهیم سرودۀ مورد نظر را غزل بنامیم و هر مصراع را متشکل از دو نیم‌مصراع، به این مشکل بر می‌خوریم که همۀ مصراع‌های این غزل مقفّاست؛ امری که در غزل بسیار غیر معمول است. اگر بخواهیم هر سطر را یک مصراع بدانیم، آن‌وقت مُصرّع نبودن بیت اول چاره‌ای برایمان باقی نمی‌گذارد که قالب شعر را «قطعه» بنامیم. حال اگر قطعه باشد، آن‌وقت سطربندی و جدا کردن دوبیت دوبیتِ شعر دیگر محلی از اعراب ندارد! خلاصه سرتان را درد نیاورم؛ قالبِ سروده‌هایتان گیج و در هم است؛ توصیه‌ام این است که در این زمینه قدری وقت بگذارید و قوالب شعر فارسی را به‌دقّت بیاموزید.
خب، از بحث قالب بگذریم و کمی به سروده‌هایتان پا بگذاریم. اولین سروده، شعر سپید کوتاهی است که در در بر دارندۀ یک ایدۀ شعری است، نکته‌ای که ضعفِ این سروده نیز درست از همان‌جا بر می‌خیزد، با این توضیح که شعر در حدِّ همان ایده باقی مانده و از آن فراتر نرفته است. گذشته از این نارساییِ فرمی، در سطرهای شعر نیز با گزاره‌هایی مواجه‌ایم که از نظر سطح زبانیِ شعر در وضعیت خوبی نیستند، مثلِ دو سطرِ «كاش آفتابى بتابد / بر شمعدانى دلمان» که زبان شعر را به زبانی فروتر تقلیل داده و به آن‌چه به «متن ادبی» موسوم است تبدیل کرده است؛ ترکیب اضافیِ «شمعدانی دل» در این رابطه بی‌تقصیر نیست! حال این‌که گزاره‌هایی مانند «هيچ چيز / مثل آفتاب دلچسب بعد از تگرگ / حال شمعدانى‌ها را خوب نكرد» در سطحی بسیار بهتر و نزدیک‌تر به دنیای شعر قرار دارد، اگرچه در همین‌ها هم نیز اضافاتی مثلِ صفت «دلچسب» به چشم می‌خورد که کارکرد چندانی در شعر ندارد و تنها مانعی بر سر راهِ رعایتِ اقتصاد کلمات می‌تواند باشد.
سرودۀ دوم را نسبت به اولی موفق‌تر دیدم. شعر زبانِ شسته‌رفته و قابل قبولی دارد که دستِ کم نمی‌توان ضعف و لغزشی در آن یافت، جز در سطر دوم که یکی از دو صفتِ «بی‌کرانه» و «دلباز» برای «آغوش» کافی به‌نظر می‌رسد و عطف آن دو، جز برای پر کردن وزن اتفاق نیفتاده است.
اما شعر سوم روی‌هم‌رفته بهترین شعر این مجموعه است و از هر نظر تشخّص بیشتری نسبت به دو سرودۀ دیگر دارد. بیاییم ببینیم چه اتفاقی در این شعر افتاده است؛ توصیفِ سوژۀ محوریِ شعر (یعنی زندگی) در منطقِ تشبیه‌محوری که گزاره‌های شعر را یک به یک رقم زده است، در کنار هم فرم این سروده را تشکیل داده‌ است؛ فرمی که به‌ویژه در دوران معاصر بارها تکرار شده و فرمی کاملاً آشناست، اگر نگوییم کلیشه‌ای‌ست!
اما از فرم آشنای اثر که بگذریم، ضعف‌هایی را در مسیرِ کم‌توجهی به بایدهای فصاحتیِ زبان، در برخی از سطرهای این شعر می‌بینیم، که در ادامه سعی می‌کنم به مواردی از آن‌ها اشاره کنم:
«حال درياچۀ گل‌آلودى / كه در او مرده هر چه مرجان داشت
گرچه صد صخره مى‌شكستش، باز / پيچ و تابى به موج غلتان داشت»
در آخرین جملۀ این بند، معنا و تصویر روشنی نمی‌توان درک و دریافت کرد. به‌نظر می‌رسد شاعر در آن‌چه می‌خواسته بگوید دچار تکلّف شده و قافیۀ مضمون را به وزن باخته است!
«آه اى قصۀ غريبى كه / چرخ‌ها را هميشه چرخان داشت»
در مورد بالا می‌بینیم که شخصِ فعل اشتباه است و با توجه به تخاطبِ ایجاد شده با «قصۀ غریب»، فعل می‌بایست دوم‌شخص مفرد باشد، نه سوم‌شخص؛ یعنی شاعر می‌بایست می‌گفت «آه اى قصۀ غريبى كه / چرخ‌ها را هميشه چرخان داشتی»
در گزارۀ زیر نیز به‌نظر می‌رسد مضمون مشخص و قابل دفاعی وجود ندارد و شاعر اسیر قافیه شده است، جایی که باید قندان و دستۀ قندان را مهمان ناخواندۀ این شعر قلمداد کرد:
«زندگى قصه غريبى بود
گاه دستى شبيه قندان داشت»

منتقد : صالح دروند

صالح دُروند، غزل‌سرا، کارشناس ادبی و مدرس دانشگاه، سال 1360 در گرگان متولد شد. وی از سال 1378 شروع به فعالیت ادبی کرد و از همان ابتدا به سرودن شعر در قالب غزل پرداخت. عمده فعالیت و مطالعات وی تاکنون پیرامون همین قالب شعری بوده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.