داستان گفتن در شعر




عنوان مجموعه اشعار : ۹۸۸-۵
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۸۸-۵۱
من می‌روم مراقب گل‌های سرخ باش
بی‌وقفه نور گرم به این غنچه‌ها بپاش

با یک بغل خیال تو از خانه می‌روم
با کوله‌بار بوسه‌ی نشکفته‌ای که کاش...

در سینه بوی کهنه‌ی بادام تلخ بود
در یاد، نقش نام تو بر قبضه‌ی کلاش

از من اگر خطی، اثری مانده پاک کن
جایی، به روی لوح‌ دلی، قدر یک خراش

با خود بگو که عاقبت آسود بسترش
از درد و خون، شتک‌زده از زخم سرفه‌هاش

وا کن تمام پنجره‌ها را، نفس بکش
دیگر به فکر سردی باد خزان نباش

عنوان شعر دوم : ۹۸۸-۵۲
رفتی، نگفته، باز مرا انتظار کشت
چشمان خیس خیره، دل بی‌قرار، کشت

مرد خمیده را شبِ تنهای ایستگاه
وقتی نیامدی و نیامد قطار، کشت

لب‌تشنه را -که خواب خوش چشمه‌ دیده‌بود-
بیداریِ حقیقت این شوره‌زار کشت

او را -که موج می‌زد و بر موج می‌نشست-
دریا دلش نخواست و دریاکنار کشت

رفتی، هوا بدون تو هر روز بدتر است
در این قفس هَزارِ نفس را غبار کشت

ای کاش مانده‌بودی و می‌مرد عاشق‌ات
رفتی، هزار بار مرا انتظار کشت

عنوان شعر سوم : ۹۸۸-۵۳
تنگ غروب حال دل ناخدا خوش است
بی‌بادبان شکافتن موج‌ها خوش است

دریای شور و موج بلند و غم غروب!
این قصه قصه‌ای‌ست که در انتها خوش است!

نه؛ قصه‌ی من است که یک بادبادکم
از هر طرف که باد بیاید مرا خوش است

پرواز می‌کنم نه برای رسیدنی
حال شناوری و پَری در هوا خوش است

اندوه قصه‌ای‌ست که انسان نوشته‌است
افسانه‌ی پَری‌ست که از ابتدا خوش است
نقد این شعر از : احسان رضایی
خوشحالم که اشعار دیگری از آقای مهران عزیزی می‌خوانم، شاعر جوان و پرکاری که به گواهی اشعار منتشرشده از او در همین پایگاه، آیندۀ روشنی را برایش می‌توان انتظار داشت. چرا که هم به فنون شعر مسلط است و هم نشانه‌های خوبی در اشعارش هست که خبر از هوش شاعرانۀ او دارد. با این مقدمۀ کوتاه به سراغ نقد این سه شعر می‌رویم.

این هر سه غزل ارسالی، به نوعی اشعاری هستند که نوعی اتفاق داستانی را درون خود حمل می‌کنند. غزل اول با خبر دادن از رفتن راوی شروع می‌شود و اشارتی که او با نبوسیدن معشوق، با تفنگ کلاشینکف، بعد از یک دوره بیماری، ... می‎رود. ضمن این‌که همان مصرع اول هم ارجاعی دارد به داستان «شاهزاده کوچولو» آنتون دو سنت اگزوپری شروع می‌شود و ماجرای گل سرخ و هر کسی مسئول گل خودش است: «من می‌روم، مراقب گل‌های سرخ باش». و این، بر وجه داستانی و روایی شعر اضافه می‌کند.
غزل دوم، ردیف «کشت» دارد و با اینکه اغلب بیت‌ها تکرار یک مضمون، یعنی درد انتظار است، اما وجود کلمۀ ابتدایی غزل: «رفتی» که دوبار دیگر هم (عیناً و به شکل «کاش مانده بودی») تکرار شده، خودش یک داستان کوتاه می‌سازد: معشوق می‌رود و شاعر از این اتفاق دچار چنان اندوهی می‌شود که گمان دارد از این غم کشته خواهد شد.
در غزل سوم، شاعر خودش بر وجود قصه‌هایی در شعرش تاکید دارد: قصۀ ناخدا در غروب و این‌که «این قصه، قصه‌ای‌ست که در انتها خوش است!» قصۀ خود شاعر که شبیه بادبادکی در باد سرگردان است و بالاخره افسانۀ پَری‌ «که از ابتدا خوش است».
می‌بینیم که ساختار داستان در هر سه شعر هست. اما داستان گفتن در شعر، چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ آیا روایت داستانی در شعر، باید همان ساختار معمول و مرسوم در ادبیات داستانی را رعایت کند؟ جواب، هم بله است و هم خیر. از این جهت خبر که در شعر نیازی به رعایت همۀ تکنیک‌های داستانی، نظیر زاویه دید، راوی، شخصیت‌پردازی و ... نیست. ساختار شعر و ایجاز آن، جایی برای رعایت تمام این نکات ندارد. به علاوه که گاهی شخصیت‌پردازی و فضاسازی کلی و مبهم، به جهان‌شمول شدن حرف شعر کمک هم می‌کند. مثلاً وقتی سعدی می‌گوید:
پیام دادم و گفتم: «بیا خوشم می‌دار»
جواب دادی و گفتی که «من خوشم بی تو»
اینجا دو طرف مکالمه یا نامه‌نگاری، می‌توانند هر دو نفری باشند و شعر برای هر عاشق دلخسته‌ای کاربرد دارد. چرا که شاعر آگاهانه شخصیت را جزئی نکرده. اما نکته اینجاست که در این داستانک، ما یک طرح داستانی داریم. در شعر روایت اصل داستان کافی است. یعنی همان طرح و پلات (plot) اصلی داستان، چیزی که گاهی به آن خلاصۀ داستان یا «یک خطیِ داستان» می‌گویند. به عنوان نمونه بیایید سراغ همین اشعار آقای عزیزی برویم. در غزل اول ایشان، طرح اصلی داستان این است که مردی دارد از معشوق خداحافظی می‌کند. این طرح اما هنوز طرحی ناقص است. چرا مرد دارد از رفتن حرف می‌زند؟ چه مشکلی یا چه ضرورتی او را به دل کندن از یار و دیار واداشته؟ در متن شعر یک جا اشاره‌ای به تفنگ «کلاش» شده: «در یاد، نقش نام تو بر قبضۀ کلاش». آیا مرد به جنگ می‌رود؟ دشمنی به وطن حمله کرده؟ یا مثلاً راهزن‌هایی به آبادی آنها آمده‌اند و حالا مرد برای پس گرفتن اموال سرقت‌شده می‌رود؟ این، آن چیزی است که نمی‌دانیم. و وقتی که نمی‌دانیم، وقتی که طرح داستان ناقص است، همراهی و همدلی ما هم با آن کم می‌شود. باز در شعر ارجاعاتی به مریضی مرد شده که احتمالاً سل ریوی است: «با خود بگو که عاقبت آسود بسترش/ از درد و خون، شتک‌زده از زخم سرفه‌هاش» این بیماری با رفتنش چه ارتباطی دارد؟ آیا مرد دارد از مرگ حرف می‌زند؟ آن موقع ارجاع به تفنگ و تأکید بر اینکه «از خانه می‌روم» (بیت دوم) بی‌معنی است و ربطی به طرح اصلی داستان ندارد.
پس برای روایت در شعر، داستان یک طرح داستانی کلی و ساده کافی است. طرحی که پایبندی شاعر به آن، به محکم شدن محور عمودی شعر و ارتباط معنایی بیت‌های مختلف کمک بسیاری خواهد کرد.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، نویسنده و منتقد ادبی. در نشریات مختلفی، از «همشهری جوان» و «همشهری داستان» تا «کرگدن»، نوشته و می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » چهارشنبه 22 آبان 1398
سلام و احترام. بسیار سپاسگزارم از محبت و لطف شما عزیز بزرگوار و ممنونم از راهنمایی‌های ارزنده‌تان. امیدوارم بتوانم در رفع کمبودها و کاستی‌های نوشته‌هام، چه شعر و چه داستان، پرثمرتر تلاش کنم. در غزل اول، که البته بابت ضعف و سستی‌ش شرمنده‌ام، قصه‌ی آخرین حرف‌های جانبازی را با همسرش گفتم که شهید می‌شود و اشاره به تفنگِ کِلاش (که بود) و سرفه و بوی بادام تلخ و... در همین راستاست.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.