خب... دیگر چه؟




عنوان مجموعه اشعار : قاصد
شاعر : شهلا عظيما


عنوان شعر اول : قاصد
قاصدك پشت پنجره را درياب
خبر از دل دارد
براي تويي كه خبر نميگيري
خبر نمي دهي
با غرور شكسته برگرد قاصدك
از لب پنجره ي خانه ي او
كه همين ويرانه دلم خانه ي توست

عنوان شعر دوم : نبات
رقص لب هاي تو باشد
شِكرِ حياتِ من

عنوان شعر سوم : كوي تو
عابر كوي تو بودم اما
ره من باز به بن بست رسيد
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
با سه شعر کوتاه مهمان شعرهای خانم شهلا عظیما هستیم. نکته کلی ای که می توان در ابتدای کار گفت این است که شاعر هنوز به نقشهء تمام شده و انسجام کاملی از ساختار ذهنی و اتحاد زبانی نرسیده است. در واقع این پریشانی و پراکندگی با توجه به سن و سال، و همچنین سابقهء شعرسرایی ایشان، کاملاً توجیه پذیر و عادی است. اما نکته اینجاست که لازم است در جایی این سد شکسته شود. شاعر باید در نقطه ای از زندگی ادبی خود باید بتواند این پریشان کاری را جمع کند و بتواند به نقطه ای کانونی از اندیشه و ذهن و زبان برسد.
البته که این کار بسیار مشکل و پیچیده است و هیچ انتظاری برای رسیدن یک باره و یک شبه به آن مقصد عالی نیست اما نیاز است که شاعر در جهت رسیدن به آن هدف حرکتی مستمر داشته باشد. به سراغ شعرها برویم:
قاصدك پشت پنجره را درياب
خبر از دل دارد
در سطر اول شعر ما با یک تصویر مواجهیم. با تصویر قاصدکی که پشت پنجره است. هر یک از تصویرهای قاصدک و پنجره، طبعاً علاوه بر معنای عادی خود، در منطق و دنیای شعر معناهایی فراتر و گسترده تر دارند. قاصدک تمثیل خبرهای خوش است. تصویری لطیف از انتظار و خبر و حرکت روی دست باد و ... اینها همه تصاویری است که مخاطب با خواندن کلمه قاصدک، در ذهنش زنده می شود. پنجره هم به همین ترتیب است. باز هم دنیایی مثالی از امید، نور، منظره، منظر و ... با دیدن واژه پنجره در ذهن تداعی می شود. خب تا اینجای کار اتفاقاً بد هم نیست. به هر حال شاعر علاوه بر متن، خواسته از فرامتن هم کمک بگیرد. اما آیا این کافی است؟ تا اینجای کار هر چه اتفاق افتاده است، قبلاً هم کشف شده بود. این تصویرها و المان‌های ملموس و واقعی، به صورتی کلیشه ای و تکراری و باسمه ای حاضر شده اند. اگر تا اینجای سطرها اتفاق تازه ای نیفتاده، نیاز است از اینجا به بعد شاعر مضمون، تصویر یا حرف تازه و بدیعی را برای مخاطب به نمایش بگذارد. آیا این اتفاق افتاده است؟ خیر! این تصویرهای ملموس و شاعرانه اما تکراری با یک گزارهء شعاری و مکرر تکمیل می شود. «خبر از دل داشتن» قاصدک اتفاق تازه و غافلگیرکنندهء مخاطب نیست. تقریباً اولین حرفی است که هر کسی اگر بخواهد در مورد قاصدک چیزی بگوید، می گوید. شاعر برای گفتن حرفی که به ذهن همه می رسد شاعر نشده است. پیشنهاد می کنم شعر «قاصدک» مهدی اخوان ثالث را بار دیگر بخوانیم تا متوجه حرف بشویم.
براي تويي كه خبر نمي گيري
خبر نمي دهي
ادامه شعر هم به همین منوال است. این «تو» در شعر حضور هیجان انگیزی ندارد. یک «تو»ی معمولی است. حسی را در مخاطب برنمی انگیزاند. خوانندهء شعرشناس منتظر چیزی است که غافلگیرش کند. دنبال کلیدی است که شاعر به او می دهد تا او «کشف» کند. این کشف تا اینجای شعر هنوز اتفاق نیفتاده است. البته ممکن است شعری در یک سیر، مخاطب را آماده غافلگیری نهایی کند اما نکته اینجاست که در همان سیر هم باید اتفاقاتی در شعر بیفتد.
با غرور شكسته برگرد قاصدك
از لب پنجره ي خانه ي او
كه همين ويرانه دلم خانه ي توست
در نهایت شعر با فرازی کاملاً معلوم به پایان می رسد. مخاطب نمی تواند نکته تازه ای را در شعر کشف کند. حرف حرفی معمولی است. در زبان هم اتفاق مهم و تازه ای نیفتاده است. در واقع می توان گفت متن بیشتر به دل نوشته ای می ماند. اما همه اینها را گفتیم نه برای اینکه خدای نکرده شاعر از نوشتن پشیمان شود بلکه به این دلیل که توجه شاعر را به تازگی ها جلب کنیم. باید یادمان باشد که هدف مخاطب شعرشناس از خواندن شعر لذت دریافت است. این «دریافت» را ما باید به نحوی به او منتقل کنیم. گاه با تصاویر تازه، گاه با مضمونی نو، گاه با حرکتی در زبان و گاه با همه اینها. این کشف می تواند در همین مضمون و تصویر به ظاهر تکراری هم پیدا شود. مثلاً بیایید تصوّر کنیم قاصدک در پشت پنجرهء معشوق در چه موقعیت تازه ای می توانسته باشد؟ قاصدک ها خیلی از مواقع به صورت طبیعی و واقعی، به چیزی گیر می کنند و با حرکت باد در جای خود حرکت می کنند. حال خیال کنیم که قاصدک ما پشت پنجره گیر کرده است. باد تکانش می دهد و در نگاه عاشق / شاعر، انگار که دل دل می کند و به هر شیوه می خواهد راهی به داخل بیابد... (توجه داشته باشید مثال بالا تنها مثال بود و نیازی نیست کشف حتماً در این حوزه و زمینه باشد.)
رقص لب هاي تو باشد
شِكرِ حياتِ من
اما برسیم طرح‌واره بالا. ببنید! مهم ترین نکته ای که در شعرهای خیلی کوتاه مطرح است، این است که شاعر بتواند به سرعت و در کمترین زمان، مخاطب را از کشف خود میخکوب کند. این ویژگی البته در شعرهای کوتاه کلاسیک هم، ویژگی بارز بود و در اکثر دوبیتی ها و رباعی ها شاران با همین روش، خواننده را به لذت دریافت می رساندند. اما در این کار چه؟ در سطر اول ما با تصویری آشنا و عادی مواجهیم (حرکت لب های معشوق) در سطر دوم این حرکت یا رقص، به چیزی تشبیه شده است. چه؟ «شکر حیات عاشق» خب حالا سوال این است که این «شِکر حیات» چیست؟ این ترکیب اضافی با چه وجهی به هم وصل شده است؟ حیات چگونه به شکر مربوط می شود؟ طبعاً منظور از «شکر حیات» همان «شیرینی زندگی» است اما مشکل این است که این مضمون، بسیار بسیار تکراری و کشف شده است. در واقع مخاطب بعد از خواندن این دو سطر از خود سوال می کند: «خب... دیگر چه؟» ما در شعر چیزی به ادراک و دریافت مخاطب اضافه نکرده ایم.
عابر كوي تو بودم اما
ره من باز به بن بست رسيد
این طرح به نظرم بهتر از قبلی است. شاعر توانسته ارتباطی چند بعدی بین «کوی» و «راه» و «بن بست» ایجاد کند. ایهام در «بن بست» جالب است اما مشکل اینجاست که به نظر می رسد شعر به شکلی کافی، پرورده نشده است. راستی چرا «ره» و «راه» نه؟ تا وقتی می شود از صورت سالم کلمات استفاده کنیم، اصلاً به سراغ دفرمه کردن واژگان نرویم.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.