ای که لب هایت به پیچی شل شده!




عنوان مجموعه اشعار : زمزمه های آفتاب
شاعر : مهرانگیز محمودی


عنوان شعر اول : برگ گل
18-9-1387-روز دوشنبه
برگ گل افتاد, لبخندش شکست,
زرد شد, اندوه در قلبش نشست.
خشک شد, پوسید و آه از دل کشید,
دست غم خندید و دستش را شکست.
یک پرنده تکه ای از آن بخورد,
ناله ی آن برگ گل بالش شکست.
باز با بال شکسته پر گرفت,
خسته و بیجان لب دریا نشست.
دست موجی را گرفت و ناله کرد,
گفت این دست مرا آواره کرد:
برگ گل را از درخت انداختی,
قصر غم در گوش بالم ساختی.
بال من بشکست و برگ افتاد و مرد,
غم به جای گریه خون باید بخورد.
موج دریا آن پرنده برگرفت,
خسته و حیران و غمگین پر گرفت.
بار خود برد و دل گلشن شکست,
غم رسید و وسط گلشن نشست.
سنگ دانا موج را آواره کرد,
شاد و خندان قصه میخواند از نبرد.


عنوان شعر دوم : گرچه خود کرده دگر تدبیر نیست
5-آبان-1388.
شیشه ی پنجره را بشکستند، شیشه ی پنجره از سنگ نبود، شیشه ی پنجره یک آینه بود، پرده از پنجره بر‌داشته اید تا که خورشید تماشا بکنید، یک تلنگر بزدید و همگی شیشه ی این پنجره را بشکستید.
فکرتان از سنگ است، بی‌قراری کردید، حتما از روی طمع آینه را بشکستید.
فکر کردم که شما، قاب این آینه از جنس طلا می‌سازید، گرچه افسوس! نه از جنس طلایش کردید، بلکه آن جام طلا پنجره را بشکستید.
(با دل خود به بدی بد کردند).
پشت این آینه یک خورشید است، درب این پنجره را باز کنید، قاب این آینه بر چهره ی خود بنشانید، نور خورشید بر این پنجره‌تان بدوانید، به از این خاموشیست!.
وقت عاشق شدن است! با کبوتر های عاشق شوق پرواز کنید.
(ای دریغا! نشنیدند و به گرداب بلا بنشستند.)
زندگی احساس است، زندگی پرواز است، زندگی: آغاز است. جاده ها کج بودند؟ نه! شما کج رفتید.
مدعی دل خود هم بودند. پشت این ناکامی دست خود را بستند، بال خود بشکستند، کنج زندان تا تکان می‌خوردند، روی رخ‌سار پژمرده‌یشان در بستند. گر چه اکنون همه جا تاریک است، همه تسلیم غمند، بی‌صدا می‌گریند، حق فریاد ندادند بشان، گرد‌شان از سنگ پوشیده شده است.
زیر آن آتش تاریک و سیاه! بی‌صدا می‌سوزند.
(گرچه خود کرده دگر تدبیر نیست.)


عنوان شعر سوم : تا بخندیم و بخندانیم
ای که لب هایت به پیچی شل شده، تار صوتی گلویت کُل شده.
با صدای تیز خود قدری بخند، تا بخندانی مرا با این روند.
یک شکافی وسط دیوار ماست! لانه ی موریست، بر دردت دواست.
تا بخندی و بخندانی، راست؟ خنده بر هر درد بی درمان دواست؟.
روی لب هایت ترک هاییست چند!، درد سرما خوردگی داری؟، بخند.!
لانه ی موری که دیدی خنده داشت؟، بس که خندیدی لبت هم لاله کاشت.
خنده ات حالا کمی دارد کلاس، تا بخندم بر لبت در این لباس.
بس که خنداندی مرا یادم نبود، درد دیروزم مرا رنجانده بود.
راست می گویند، هست این جمله راست، خنده بر هر درد بی درمان دواست.
مهرانگیز محمودی
نقد این شعر از : احمد امیرخلیلی
درود.
این اولین شعری است که از شما به پایگاه نقد شعر برای بررسی اسال شده است. به شما خوش آمد می گویم و از شما می خوام در هر سطحی مسیر نقد شدن و نقد شنیدن را به شعر خود باز بگذارید. آنچه شعر شما در برابر کج سرایی بیمه خواهد کرد نقد شدن است.

اساس شعر گفتن خلق یک زیبایی تازه و بکر است. شاعر می کوشد تا با درک بهتری از جهان خود احساس تازه ای را بیافریند. شاعر خالق است و الهام پذیر. دنیای اطراف خود را به مثابه شعری می بیند نانوشته و هر اتفاقی را کشفی مکشوف مانده. هر لحظه ای را منتظر شعر نشسته است و خود را دز سطر سطر آنچه می نویسد می بیند. او در انتظار شعر است و شعر در انتظار او.

آنچه شما نوشته اید نظم است نه شعر. تنها به قافیه اندیشی بسنده کرده اید:
ای که لب هایت به پیچی شل شده،
تار صوتی گلویت کُل شده.
با صدای تیز خود قدری بخند،
تا بخندانی مرا با این روند.

و البته این این قافیه اندیشی گاه شما را به تکرار انداخت است:
یک شکافی وسط دیوار ماست!
لانه ی موریست، بر دردت دواست.
تا بخندی و بخندانی، راست؟
خنده بر هر درد بی درمان دواست؟
...
راست می گویند، هست این جمله راست،
خنده بر هر درد بی درمان دواست.

و گاه به اشتباه انداخته است:
بس که خنداندی مرا یادم نبود،
درد دیروزم مرا رنجانده بود.

که نبود با بود قافیه نیست!
و همچنین:
دست موجی را گرفت و ناله کرد,
گفت این دست مرا آواره کرد!

که در این سطر ناله با آواره قافیه نیست.
و در وزن مشکلاتی دارید:
یک شکافی وسط دیوار ماست! (که وسط با مشدد خوانی در این وزن جا می شود)

از شما می خواهم برای دانستن کلیاتی از شعر نوشتن کتاب " روزنه" محمدکاظم کاظمی را مطالعه بفرمایید. از شعر گذشتگان بیشتر بخوانید و از شعر معاصرین به وفور، برای آنکه مرز شعر و نظم را بدانید و سپس مجدد تلاش کنید برای نوشتن. منتظر شعرهای بعدی شما هستم. شما شاعرید و استعداد شعر سرودن دارید ولی هنوز در ابتدای راهید پس تلاشتان را بیشتر کنید. موفق باشید.

منتقد : احمد امیرخلیلی

احمد امیرخلیلی شاعر و ترانه سرا متولد 1368 است. وی سال 91 عنوان نفر اول جشنواره شعر فجر در بخش ترانه سرایی را به خود اختصاص داد. در کارنامه او سابقه همکاری با خوانندگانی چون علیرضا قربانی، محمد اصفهانی، فریدون آسرایی، حجت اشرف زاده، سینا شعبانخانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.