در همراهی مولف و مخاطب




عنوان مجموعه اشعار : سپید
شاعر : رضا آسیایی


عنوان شعر اول : سنگ
سنگ اگر نبودم
تنم را رود با خود می برد
و صدایم را باد.
سایه نیستم و به خاک افتاده ام
درخت نیستم و ریشه در خاک دارم
نه مرا به سینه ای زدند
نه بر سری
و نه نامی از من به جا مانده
تا شمعی در سوگ، اشک بریزد.
فراموشم...
تا مگر پروانه ای
آن سوی جهان بال بزند
و این سو
غباری بر من بنشیند.

عنوان شعر دوم : افسانه
ما
رویای کَسی بودیم
که می خواست
از سیگارش
عطر جنگلِ آن سوی پنجره
در هوا بپیچد.
...
آن گاه
که سر از زمین در آوردیم
حرف هایمان گل کرد
روزی که دست ها اره بود
و زبان ها کبریت
پا بر سرمان گذاشتند، نردبان شدیم
حرف بارمان کردند، کاغذ بودیم
زبان که باز کردند گریختیم
بالا رفتیم تا دستی به ما نرسد
غافل که زیردستیم.
...
سر خم نکردیم
داغِ بر سینه و پشتِ ما
یادگارِ عشق بود
عشق می گفتند و جایی بر تنمان می سوخت
عشق می شنیدیم و بالاتر می رفتیم
دست ها اما درازتر بودند
چاقوی زیر گلو
یادمان داد که سواری دهیم
حرف ها بارمان
حرف ها پشتمان
اما راه گفتگو بسته بود
که زبان ها
کبریت بودند.
...
باد که می وزید
ناله ای از دور می گفت:
برگ... بر... و خاموش می شد
جنگل افسانه بود
«ما» هزاران «من» بودیم
گاهی
یکی از ما روشن می شد
تا سیگاری را بگیراند.

عنوان شعر سوم : گرگ و میش
ابر
آهِ من است
باران
اشک های تو
من اسلحه را پر می کنم
تو شلیک می کنی
و جنازه ها از آسمان بر زمین می افتند
بر می خیزند
و خود را
حلق آویزِ درخت ها می کنند
باد می وزد
و در ساعتِ قدیمیِ برجِ ویران
عقربه ی جنازه شمار
آرام آرام پیش می رود
...
گرگ و میش سحر را
صدای رژه ی سربازان اعلام می کند
کلاه بر سر
دستمالِ سفید بر چشم
از میانِ خانه های متروکه می گذرند
و سلامِ نظامی پیکرهای حلق آویز را
نمی بینند
خورشید که طلوع می کند
من آه می کشم
تو اشک می ریزی
و اسلحه را پر می کنم
...
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
خوشحالم که مخاطب شاعری هستم که درک درستی از شعر و دانسته نویسی دارد و آن چه که به واسطه ی همین سه شعر به مخاطب منتقل می شود برای پذیرش ارجمندی شعر و شیوه ی شعری او بسنده می کند. به رضا آسیایی خیر مقدم عرض می کنم و هم چنان که در دو نقد پیش از این که یکی به قلم مانا نام حسین جلال پور - آن دریغ شده ی روزگار ما - و دیگری به قلم حمیدرضا خان شکارسری نوشته شده است من نیز ثناگوی تلاش و تجربه ی شاعر هستم و البته امیدوارم این بضاعت، به توانش مطالعه و تبادل دانش ادبی دو چندان نیز گردد.
در این سه شعر شاعر به درستی در موقعیتی قرار گرفته است که بر محیط ذهنی خود اشتمال دارد و می تواند نمایی تمام از آن چه در ذهن دارد منتقل نماید. بسیاری از شاعران در فرآیند خلق، اگر چه از توانش ادبی قابلی برخوردار هستند اما از منظر مناسبی وارد داستان نمی شوند و روایت ناقصی از آن چه می خواهند با مخاطب در میان بگذارند ارائه می دهند و همین اندک محاسبه باعث می شود که شعر از قدرت و قوای چندانی برخوردار نشود. در شعر جناب آسیایی اما نقطه ی ورود و خروج شعر درست تدوین شده است و همین کمک می کند که مخاطب شاعر را تماماً همراهی کند. مخاطب در مواجهه ی با متن، با یک تجربه ی شخصی مواجهه است که محصول زیست شاعر و اکتشافات ذهنی اوست. تجربه ای که مدخل ورود به شعر و گریزگاهی برای تماشای روایت ادبی و نه شنوای بی تداخل مخاطب است.
آن چه می تواند در هر سه شعر مشهودتر به چشم بیاید رفت و آمدهای زمانی شعر و هم پوشانی افعالی است که دائم رویه ی زمانی روایت را به عقب و جلو می کشانند. گویی شاعر با برخوردار کردن متن از این چرخه ی زمانی، شعر را به فیلمی بدل می کند که قابلیت نمایش گذشته و حال و آینده را دارد. هر سه متن به طرز مشابه ای در فاصله افعال ماضی و مضارع استمراری در چرخشند و در همه ی این فرآیند، این شاعر است که گاهی از درون به خویش می نگرد و گاهی نگاه دیگران را به خود روایت می کند و مخاطب را در این مرز به تحرک وا می دارد. به یک نمونه از همین رویه در شعر نخست توجه کنیم موضوع بیشتر روشن می شود:
- سنگ اگر نبودم
- سایه نیستم و ...
- تا مگر پروانه ای
آن سوی جهان بال بزند
نکته ی پنهانی که در هر سه متن می توان بدان به عنوان قابلیتی بدان اشارت داد استفاده ی شاعر از تکنیک مردم نویسی است. این استفاده البته نه به طور مستقیم و کلیشه شده که انعکاس آن در نحو رفتاری با واژگان و جمله بندی متن است. همین عامل باعث شده است که صمیمیت و تعامل دو چندانی میان متنو مخاطب برقرار شود:
- نه مرا به سینه زدند و نه بر سری
که برخاسته از عبارت «سنگ کسی را به سینه زدن است»
- حرف بارمان کردند...
که عیناً از زبان محاوره به عاریت گرفته شده است
- حرف هایمان گل کرد
که باز هم وضعیتی مشابه دارد و دیگر مواردی که علاوه بر جذابیت های روایتی از هارمونی درونی دوچندانی نیز برخوردار می باشند و به شعر ارزش ادبی دو چندانی می بخشند.
این احتمال که شاعر در برخی سطرها تسلیم نفوذ عاطفه و احساس خود شده است نمی تواند بی مناسبت باشد. قاعدتاً از چنین تجربه ای که می تواند سطرهای درخشانی هم چون: فراموشم.../ تا مگر پروانه ای/ آن سوی جهان بال بزند/ و این سو
غباری بر من بنشیند. و یا: تو شلیک می کنی/ و جنازه ها از آسمان بر زمین می افتند و نیز: و سلامِ نظامی پیکرهای حلق آویز را
نمی بینند را بیافریند قطعاً رضایت دادن به چنین سطرهایی اندک آزار دهنده و مایه تعجب خواهد بود که قطعاً باید در دیگر آثار شاعر مورد بازنگری جدی قرار گیرد:
- نه نامی از من به جا مانده
تا شمعی در سوگ، اشک بریزد
- داغِ بر سینه و پشتِ ما
یادگارِ عشق بود
- من آه می کشم
تو اشک می ریزی
سلامت تقطیع و رعایت هارمونی بصری سطرها از دیگر نکاتی است که شاعر به صورت حرفه ای بدان نپرداخته است و در این موقعیت از او کسر امتیاز شده است. در بسیاری از شعرهای امروز این مهم صرفاً بر اساس سلیقه و بی توجه به ضرورت های موسیقیایی و اولویت معنایی و برجسته سازی واژگانی صورت می گیرد که قطعاً در کاهش ارزش و سقوط کیفیت شعر بی تاثیر نخواهد بود. به عنوان مثال چند نمونه ی اصلاحی این دو سه شعر را با هم مرور می کنیم:
- نه مرا به سینه ای زدند نه بر سری
- تا مگر پروانه ای آن سوی جهان بال بزند
و این سو غباری بر من بنشیند.
- ما
رویای کَسی بودیم که می خواست
از سیگارش
عطر جنگلِ آن سوی پنجره
در هوا بپیچد.
- اما راه گفتگو بسته بود
که زبان ها کبریت بودند.
نمی توانم در پایان این گفتگو از این بحث که شاعر قصد و غرض خود را پنهان نمی کند و در واقع شعر او به کلیت معنایی خود سوق پیدا می کند چیزی نگویم. مخاطب پس از پایان هر کدام از این سه شعر دستاوردی معنایی با خود به همراه می برد و همین ارزش بالایی دارد.
چشم در راه دیگر آثار دوست ارجمندم خواهم ماند.

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع (سال ۱۳۸۰) به من که رسیدی بپیچ (سال ۱۳۸۵) اندیمشک پلاک ۹ (سال ۱۳۹۲) این روزها که می گذرد (سال ۱۳۹۲) اهل قبور (سال 1396)



دیدگاه ها - ۱
رضا آسیایی » یکشنبه 26 آبان 1398
درود بر شما جناب دکتر. سپاس بابت لطف و مهرتان. بسیار آموختم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.