ز مهر مادری سازد بهشتی از درک مادر!




عنوان مجموعه اشعار : مادرانه
شاعر : راضیه رحیمی


عنوان شعر اول : مادر
رفیق بی فریب و بی کلک مادر
کند ابلیس را همچون ملک مادر
ندارد او رقیبی بهر فرزندش
یگانه باشد و یکتا و تک مادر
زده آتش به آمالش کند خود را فدا مادر
زند بر آرزوهایش صد کتک مادر
کند هر لحظه اطفاری چه غمزه دارد این دنیا
ندارد بهر این دوران کمی حتی وزک مادر
به همراه پسر او باز عازم می شود دوزخ
ز مهر مادری سازد بهشتی از درک مادر
ندارد جان او صحت ندارد قوت و قدرت
سراسر جان زیبایش بود غرق ترک مادر
نموده رام خود دنیا زند غم را کپک مادر
نماید بهر فرزندش چه سختی ها الک مادر
به وقت رفتنش مادر شود چشم انتظار تو
ندارد دست بی جانش کمی حتی نمک مادر

عنوان شعر دوم : مادر جانباز

لالا لالا گلم لالا،شهید زنده ام لالا،جوان رفته ام لالا
لالا لالا گل مادر چه ها کردند؟چرا کردند؟ تو را افتاده و تنها
سوار برتر مادر چرا این گونه افتادی ز شمشیر و ز حامل ها
به رفتنت بودی جوانم یوسف دل ها
تو رستم هیبت و تنها به سان آن یل رعنا
تو سروی آهنین بودی کمندین و بلند بالا
دو چشم نرگست مادر چرا نورش نهان گشته
لبان غنچه ات جانا که کرده این چنین حالا؟
کمند ابرو،سیه گیسو ،ملک چهره،فرشته خو
تو بودی یوسف ثانی به هر مجلس به محمل ها
گرفته مادرت جشنی به هر کوی و به منزل ها
عروسی گشته آماده به بالین وبه محمل ها
نگار من، بهار من،تو ای محبوب و یار من
شکسته قامتش مادر ز حرف خار سنگ دلها
تو رفتی و چه آوردی ؟غمی سنگین و من تنها
تمام استخوان هایم شکسته زیر مشکل ها
تو رفتی و وفا لالا،صفا و معرفت لالا
سر راه جهنم را شده غوغاشده دعوا
تو رفتی و جهان گشته تمام روز شب بلوا

عنوان شعر سوم : فرزند مفقود الاثر
چشمم به راه است و چه شیرین تر از خبر
عمری به در دوخته شده چشم و دل پدر
دلبر بی نشان من به سان شیر
باده نموده جان بی خنجر وسپر
یک عمر جان مادری طی شد به سان باد
قلبش بمانده است هنوز در حسرت پسر
یک شب بیا و ز چشمم بر دار پرده را
دل را بگو که کجایی کدام سوی سنگ سر
نقد این شعر از : احمد امیرخلیلی
با درود.
شعر، روایتی است بی رعایت و بی سیاست، رفیق است در کوه تا ستیغ و در دریا هنگامه غریق، صدایی ست در سکوت و دستی در سقوط، رفتن است و نداستن و رسیدن! نهان است و پیدا، اسیر است و رها، چنین است و چنان. هرچه است ندانیم و ندانید...

و سطرهایی که مانند سط بالا که می توان بداهه تنها زبان بازی کرد و قافیه پردازی اما نثر نباشد. تنها زبان بازی های تکراری است که قرن ها گفته اند و همچنان می گویند. مانند بسیاری که نظم می گویند و شعر می پندارند. تنها برای رسیدن به قافیه ها و ردیف ها سطرها را پشت هم ردیف می کنند بی که بدانند شعر ردیف کردن مضامین تازه است و بکر! شعر کشف و شهود است! شعر ضربه های پی در پی بر پیکره احساس و اندیشه مخاطب است. مانند اتشفشان و طوفان، ویرانگر و متجاوز. اجازه نمی گیرد از مخاطب که به قلب هجوم ببرد. شعر خود را از هر راهی شده به قلب مخاطب می رساند!

شعر شما را اگر به قاعد بسنجیم دارای ایرادهای اساسی وزنی است:
رفیق بی فریب و بی کلک مادر (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
کند ابلیس را همچون ملک مادر (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
ندارد او رقیبی بهر فرزندش (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
یگانه باشد و یکتا و تک مادر (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
زده آتش به آمالش کند خود را فدا مادر (یک رکن اضافی) (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
زند بر آرزوهایش صد کتک مادر ( "صد" اضافه است. زند بر آرزوهایش کتک مادر (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن))
کند هر لحظه اطفاری چه غمزه دارد این دنیا(یک رکن اضافی) (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
ندارد بهر این دوران کمی حتی وزک مادر(یک رکن اضافی) (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)

که تا پایان هرسه شعر به همین شکل ایرادات وزنی وجود دارد. برای دانستن وزن و عروض کتاب "روزنه" محمدکاظم کاظمی را از انتشارات سپیده باوران تهیه کنید و مطالعه بفرمایید.

اما نکته مهم تر در مورد شعر شما نبود شاعرانگی و شعر است. آنچه شما می نویسید قافیه پردازی و شعرسازی است یا همان نظم سرایی! سطرها بی اتفاق و تکراری است. حرف ها هزار بار با همین فرم گفته شده است و شما همان را فقط موزون کرده اید. بی هیچ جهان بینی تازه و نویی. مثلا ببینید ایرج میرزا صد سال قبل به مادر چگونه نگاه نویی دارد:
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌
هرکجا بیندم‌ از دور کند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌
با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌
مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌
روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌
عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌
حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌
رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌
از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌
از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ!

یا این شعر شهریار:
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگي ما همه جا و ول مي خورد
هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود
بيچاره مادرم

هر روز مي گذشت از ين زير پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد

با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست

هر جا شده هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال
هر شب
درآيد از در يك خانه ی فقير
روشن كند چراغ يكی عشق نيمه جان

او را گذشته ايست سزاوار احترام
تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر
در باغ بيشه خانه مردي است با خدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري
اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است

انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود
با آن همه در آمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت
اما قطار ها ی پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ

نه او نمرده است مي شنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله مي زند
ناهيد لال شو
بيژن برو كنار

كفگير بي صدا
دارد براي نا خوش خود آش مي پزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نمي شود
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد
در نصفه هاي شب
يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب
نزديك هاي صبح
او باز زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا
راز و نياز داشت
نه او نمرده است
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش
آن شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه هاي محلي كه مي سرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت
وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي

او پنج سال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ

تنها مريض خانه به اميد ديگران
يكروز هم خبر كه بيا او تمام كرد
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طومار سرنوشت و خبر هاي سهمگين
درياچه هم به حال من از دور مي گريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد


مادر به خاك رفت
آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر به غرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او به جهان بلند برد
آنجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور
يك قطره اشك مزد همه زجر هاي او
اما خلاص مي شود از سر نوشت من
مادر بخواب خوش
منزل مباركت

آينده بود و قصه ي بي مادري من
ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ
من مي دويدم از وسط قبر ها برون
او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك

خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد
ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه
خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع

ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز از آن سفيد پوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز
از من جدا مشو

مي آمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب مي كنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوفناك همه مي گريختند

مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان

مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد
تنها شدي پسر

باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود
بردي مرا به خاك سپردي و آمدي
تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر
مي خواستم به خنده در آيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم!

و بسیاری این دست که در گذشته شما سروده شده اند و شما باید به آنها بیافزایید. باید مضامین ازه بیابید و نگاه های تازه را بنوسید. موفق باشید. منظر دیگر اشعار شما هستم.

منتقد : احمد امیرخلیلی

احمد امیرخلیلی شاعر و ترانه سرا متولد 1368 است. وی سال 91 عنوان نفر اول جشنواره شعر فجر در بخش ترانه سرایی را به خود اختصاص داد. در کارنامه او سابقه همکاری با خوانندگانی چون علیرضا قربانی، محمد اصفهانی، فریدون آسرایی، حجت اشرف زاده، سینا شعبانخانی، ...



دیدگاه ها - ۱
راضیه رحیمی » سه شنبه 12 آذر 1398
سلام مرسی از نقدهاتون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.