حالت موی یک وری داری!




عنوان مجموعه اشعار : _
شاعر : ابوالفضل محمدی


عنوان شعر اول : -
یه دور دور زمین گشتم
واسه این که تو پیدا شی
حالا چیز زیادی نیست
که می خوام پیش من باشی

دیگه چیز زیادی نیست
که با من باشی همخونه
کسی که دنبالت گشته
توو دنیا، مرد میدونه

تو می خندی،توو چشم من
زمان انگاری وا میسته
جلو ساعتا انگاری
یه دونه تابلوی ایسته

از اون وقتی که خندیدی
غم و افسردگی گم شد
تموم شادی دنیا
توو سفره سهم مردم شد

بمون با من که راهی نیست
واسه تنهاییای ما
شروع قصهء من باش
همین حالا،توو این روزا

عنوان شعر دوم : _
موی تو مثل قلب من شده و
عاشق و ساده و پریشان است
چشم هایت دوباره سرگردان
دیده ام، بین کفر و ایمان است

روی لب هات نهری از عسل و
وقت لبخند می شود جاری
طرح خندیدن تو انگاری
مرهم درد و رنج انسان است

گندم تازه روی موهایت
روشنی بخش و نور شب هایت
غنچه‌ی بسته روی لب هایت
باز کن لب که وقت احسان است!

باغ گل روی روسری داری
حالت موی یک وری داری
با منی،حال بهتری داری!
این برای تو عین درمان است!

عمق چشمان تو غمی دارد
روی چشمان تو نمی دارد
آن که دست از دلم نمی دارد
دختری از تبار تهران است

عنوان شعر سوم : -
_
نقد این شعر از : احمد امیرخلیلی
درود.
آنچه شعر شما را برای مخاطب اتفاقی دیگر از اشعار دیگران می کند لزوم حضور یک عاطفه شخصی منحصربه فرد در شعر و ضربه هایی است که ناشی از کشف های شما در برابر جهان بینی فردی شماست. مخاطب از شما یک اتفاق خصوصی می خواهد که بارها در جهان عمومی خود دیده ولی توسط شما تبدیل به یک احساس اختصاصی می شود. این نگرش بدست نمی آید جز آنکه شاعر، جهان پیرامون را خود را با عینک شعر نگاه کند. جهان اطرافی که به تعداد آدم های روی زمین در هر موضع دارای دیدی شخصی و متفاوت است. ما به تعداد گل های روی زمین و به تعداد آدم هایی که به آن گل نگاه می کنند احساس منحصر به فرد داریم. در واقع هر گلی دارای ویژگی زیبایی شناسانه منحصر به فرد خود و هر نگاهی که به آن می نگرد دارای نگاه زیبایی بین منحربه فرد نسبت به آن گل است. شاعر کیست این میان؟ شاعر آن است نه تنها نگاه خود که نگاه نزدیک به دیگران را کشف کرده و آنچه از چشم هر روزه آنها دور مانده است را به تصویر بکشد. در واقع شعر آیینه زیبا بین جهان ماست. شعر شما از این نگاه کاشف خالی است.

و اما نکته به نکته با اشعار شما:
یه دور دور زمین گشتم
واسه این که تو پیدا شی
حالا چیز زیادی نیست
که می خوام پیش من باشی
(چون شما عاشق او هستید لزوما اون هم نباید چنین باشد. در واقع عشق اینگونه است که شما تعیین نمی کنید مثلا چون من دور زمین به دنبال عاشق پس او دیگر سهم من است. این نوع خودخواهی نسب به عشق عاطفه شعر را کم کرده و مخاطب را از شعر شما دور می کند. این رفتار در یکی از مصرع های شعر دوم نیز وجود دارد:
با منی، حال بهتری داری!
و البته این بیت خالی از اتفاق است. شروع یا همان مطلع شعر از اهمیت بالایی برای آنکه مخاطب شعر شما را دنبال کند برخودار است و حسن مطلع در شعر شما وجود ندارد که بیت شروع بیتی بدون کشف و معمولی است.)

دیگه چیز زیادی نیست
که با من باشی همخونه
کسی که دنبالت گشته
توو دنیا، مرد میدونه
( واقعا چیز زیادی است اینکه کسی با شما همخانه شود. تقریبا آخرین مرحله از یک ارتباط عاشقانه، وصال است. برای همخانه شدن و کنار هم بودن عاشق برای آن جانش را می دهد، شما که تنها دور دنیا را گشته اید! ارتباط افقی بین مصرع ها ضعیف است اینکه کسی که دنبالت دور دنیا گشته مرد میدان است با چه استنباط و استدلالی؟ و مرد کدام میدان؟ میدان عاشقی یا میدان همخانگی! و اصلا آیا مرد میدان بود محل اعراب دارد؟)

تو می خندی، توو چشم من
زمان انگاری وا میسته
جلو ساعتا انگاری
یه دونه تابلوی ایسته
(اگر قافیه "ایسته " و "وامیسته" را از این پاره بگیریم هیچ نمی ماند. تو می خندی و زمان وایمیسته چه ویژگی است! با خنده معشوق زمان ایستادن آیا نکته مثبتی در زیبایی معشوق محسوب می شود؟ چه اتفاقی تازه و جذابی در این بند است؟ و اینکه جلو ساعتا انگاری یه دونه تابلوئه ایسته! یک دونه یا دو دونه یا سه تا چه فرقی می کند؟ و اصلا جلو ساعت تابلوئ ایست بودن چه ویژگی است؟ و از همه مهم تر بالا گفته اید "تو می خندی و زمان می ایسته" و این اتفاق با "جلو ساعتا تابلوئه ایسته" از لحاظ معنایی چه فرقی می کند! شما تنها یک حرف را بدون نتیجه گیری و دلیل و استدلال تنها دوبار زده اید و این یعنی تکرار در تکرار! هم پاره حرف هایی تکراری و بی اتفاق است و هم اتفاق در مصرع پشت هم!)

از اون وقتی که خندیدی
غم و افسردگی گم شد
تموم شادی دنیا
توو سفره سهم مردم شد
(برگردم به بیت اول که من دور دنیا گشتم و تو سهم منی! آن موضع و موضوع رها شد و حالا فقط تمرکز روی توصیف خنده معشوق است. توصیفی تکراری و دم دستی! حرف های ساده که تو خندیدی و غم رفت و سفره مردم پر شادی شد! و اصلا این موضوع چه ارتباطی به رابطه شما و اینکه حق شماست با او همخانه شوید دارید! و حتی من می گویم با خنده معشوق همه سفرده هتی مردم پر از شادی شده پس او متعلق به همه است و همه دوستش دارند نه فقط شما!)

بمون با من که راهی نیست
واسه تنهاییای ما
شروع قصهء من باش
همین حالا،توو این روزا
(و ناگهان بمون با من! چرا چون تنهاییم! کجا تا این سطر از تنهایی خودتان و اینکه معشوق تنهاست حرف زدید، هیچ جا و دوباره یک سطر تکراری . بی اتفاق!)

در شعر دوم هم این ایرادات مشهود است. از گفتن مجدد همین موارد برای شعر دوم شما می گذرم و تنها به چند نکته بسند می کنم:

گندم تازه روی موهایت
روشنی بخش و نور شب هایت
غنچه‌ی بسته روی لب هایت
باز کن لب که وقت احسان است!

بگذارید من ارجاعات بیت شما را بنویسم:
گندم تازه روی موهایت
روشنی بخش و نور شب هایت
(دو جمله اول فع ندارد و ارجاع آم در سطر چهارم است: باز کن لب که وقت احسان است! پس می شود:
گندم تازه روی موهایت باز کن لب که وقت احسان است!
روشنی بخش و نور شب هایت باز کن لب که وقت احسان است!
غنچه‌ی بسته روی لب هایت باز کن لب که وقت احسان است!)

عمق چشمان تو غمی دارد
روی چشمان تو نمی دارد
آن که دست از دلم نمی دارد
دختری از تبار تهران است

(دو مصرع اول ضمیر دوم شخص "تو" و در بیت آخر ضمیر اشاره به دور "آن" یا ضمیر مستتر "او" که سوم شخص مفرد غایب است! مثل آنکه شما رو در رو با کسی در حال سخن گفتن هستید و ناگهان به او پشت کنید.)

علی ایحال شما شاعرید ولی سهل انگار. بدنیال قافیه میروید و مضمون نه! بدنبال سطرنویسی هستید و کشف نه و باید این رفتارتان با شعر را اصلاح کنید تا شعر شما شعر شود.
موفق باشید. منتظر آثار دیگر شما با اعمال مواردی که ذکر شد هستم.

منتقد : احمد امیرخلیلی

احمد امیرخلیلی شاعر و ترانه سرا متولد 1368 است. وی سال 91 عنوان نفر اول جشنواره شعر فجر در بخش ترانه سرایی را به خود اختصاص داد. در کارنامه او سابقه همکاری با خوانندگانی چون علیرضا قربانی، محمد اصفهانی، فریدون آسرایی، حجت اشرف زاده، سینا شعبانخانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.